part rose white
part(8) 🤍rose white🤍
13[April]2020
گاهی عشق سکوت است، نگاهی که همه چیز را میگوید بدون هیچ واژهای. در عشق، زمان معنا را از دست میدهد؛ لحظهها جاودانه میشوند...عشق نیرویی است که میتواند از دو انسان، جهان و قصه ای تازه بسازد..
و ما میخوایم قصه یک زوج عاشق را بیان کنیم...زوجی که دیدار انها از یک بار شروع شد و بعد به عمارت جئون کشیده شد...و همچنین باید اضافه کنم این عشق ابتدا یک عشق یک طرفه بود..اما گذرزمان همه چیز را عوض کرد و انها را عشق و معشوقه هم کرد...
اما همیشه همه چیز طبق میل ما پیش نمیرود مگه نه؟
"عصر ساعت 04:57"
دخترک باز هم مثل همیشه کنار پنجره اتاق نشسته بود...ایندفعه نه برای اینکه راه فراری پیدا کند برای اینکه معشوقه اش بعد از یه روز طولانی برگردد...
دختر همینطوری در فکر بود که صدای ترمز لاستیک های ماشین او را از فکر و خیال در اورد..با دیدن جئون که از حیات به پنجره اتاق نگاه میکند و دست تکان میدهد از جایش بلند شد و با خوشحالی و لبخند همیشگی به سمت در عمارت قدم برداشت و وقتی به هم رسیدنن یکدیگر را در آغوش کشیدنن...مرد بوسه ارامی بر روی پیشانی دختر گذاشت و لب زد...
جونگکوک:دلم برات تنگ شده بود...پرنسسم..
دختر سرش را بالا اورد و به چشمان مرد خیره شد...
ا/ت:من بیشتر...
"نیمه شب ساعت 01:41"
دخترک در اغوش معشوقه اش خواب بود که با صدای بلندی مثل صدای تیر از خواب بیدار شد نگاهی به مرد که حالا او هم بیدار بود انداخت و لب زد...
ا/ت:چه...چه خبره؟
مرد نگاهی به دختر انداخت تا خواست جوابی به سوال دختر بدهد در اتاق به صدا در امد و صدای ادوارد بود که به گوش میرسید...
ادوارد:ارباب،پسر وسط خواندان اگرست"برایان اگه یادتون نمیاد پارت 1 رو ببینید"به عمارت حمله کردن...پدر ایشون چند وقت پیش طی حادثه ای فوت شدن و برایان فکر میکنه کار شما بوده...
جونگکوک بعد اتمام حرفهای ادوارد اخمی کرد و از جاش بلند شد و از توی کمدش یه اسلحه براداشت و به سمت در رفت ولی انگار چیزی یادش اومد سمت دختر برگشت..
جونگکوک:عزیزم همینجا بمون باشه و اگه کسی اومد داخل..
اسلحه ای که دستش بود رو تو دست دخترک گذاشت..
جونگکوک:با این بهش شلیک کن...
ا/ت:چی!!..ا..اخه من..من..
جونگکوک:ا/ت خواهش میکنم الان موقعیتی نیست که بخوای فکر کنی فقط انجامش بده باشه؟!..
دختر که چاره ای نداشت سرش رو به علامت مثبت تکون داد که مرد لبخند غمگینی زد و برای بار اخر پیشونی دختر رو بوسید و از اتاق بیرون رفت و پشت سرش در اتاق رو هم قفل کرد تا کسی نتونه وارد شه..
ادامش تو کامنتا..
احساس میکنم این پارت خیلی چرت شد اما خوب...
13[April]2020
گاهی عشق سکوت است، نگاهی که همه چیز را میگوید بدون هیچ واژهای. در عشق، زمان معنا را از دست میدهد؛ لحظهها جاودانه میشوند...عشق نیرویی است که میتواند از دو انسان، جهان و قصه ای تازه بسازد..
و ما میخوایم قصه یک زوج عاشق را بیان کنیم...زوجی که دیدار انها از یک بار شروع شد و بعد به عمارت جئون کشیده شد...و همچنین باید اضافه کنم این عشق ابتدا یک عشق یک طرفه بود..اما گذرزمان همه چیز را عوض کرد و انها را عشق و معشوقه هم کرد...
اما همیشه همه چیز طبق میل ما پیش نمیرود مگه نه؟
"عصر ساعت 04:57"
دخترک باز هم مثل همیشه کنار پنجره اتاق نشسته بود...ایندفعه نه برای اینکه راه فراری پیدا کند برای اینکه معشوقه اش بعد از یه روز طولانی برگردد...
دختر همینطوری در فکر بود که صدای ترمز لاستیک های ماشین او را از فکر و خیال در اورد..با دیدن جئون که از حیات به پنجره اتاق نگاه میکند و دست تکان میدهد از جایش بلند شد و با خوشحالی و لبخند همیشگی به سمت در عمارت قدم برداشت و وقتی به هم رسیدنن یکدیگر را در آغوش کشیدنن...مرد بوسه ارامی بر روی پیشانی دختر گذاشت و لب زد...
جونگکوک:دلم برات تنگ شده بود...پرنسسم..
دختر سرش را بالا اورد و به چشمان مرد خیره شد...
ا/ت:من بیشتر...
"نیمه شب ساعت 01:41"
دخترک در اغوش معشوقه اش خواب بود که با صدای بلندی مثل صدای تیر از خواب بیدار شد نگاهی به مرد که حالا او هم بیدار بود انداخت و لب زد...
ا/ت:چه...چه خبره؟
مرد نگاهی به دختر انداخت تا خواست جوابی به سوال دختر بدهد در اتاق به صدا در امد و صدای ادوارد بود که به گوش میرسید...
ادوارد:ارباب،پسر وسط خواندان اگرست"برایان اگه یادتون نمیاد پارت 1 رو ببینید"به عمارت حمله کردن...پدر ایشون چند وقت پیش طی حادثه ای فوت شدن و برایان فکر میکنه کار شما بوده...
جونگکوک بعد اتمام حرفهای ادوارد اخمی کرد و از جاش بلند شد و از توی کمدش یه اسلحه براداشت و به سمت در رفت ولی انگار چیزی یادش اومد سمت دختر برگشت..
جونگکوک:عزیزم همینجا بمون باشه و اگه کسی اومد داخل..
اسلحه ای که دستش بود رو تو دست دخترک گذاشت..
جونگکوک:با این بهش شلیک کن...
ا/ت:چی!!..ا..اخه من..من..
جونگکوک:ا/ت خواهش میکنم الان موقعیتی نیست که بخوای فکر کنی فقط انجامش بده باشه؟!..
دختر که چاره ای نداشت سرش رو به علامت مثبت تکون داد که مرد لبخند غمگینی زد و برای بار اخر پیشونی دختر رو بوسید و از اتاق بیرون رفت و پشت سرش در اتاق رو هم قفل کرد تا کسی نتونه وارد شه..
ادامش تو کامنتا..
احساس میکنم این پارت خیلی چرت شد اما خوب...
- ۲۰.۳k
- ۱۸ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط