پایان شب سخن سرایی
پایان شب سخن سرایی
می گفت زسوز دل همایی
فریاد کزین سرای کهگل
جان میکنم ونمیکنم دل
مرگ آخته تیغ برگلویم
من مست هوا وآرزویم
آزرده تنی فسرده جانی
درپوست کشیده استخوانی
نه طاقت رفتن و نه خفتن
نه حال شنیدن و نه گفتن
جز وهم ومحال پرورم نیست
می میرم و مرگ باورم نیست
می گفت زسوز دل همایی
فریاد کزین سرای کهگل
جان میکنم ونمیکنم دل
مرگ آخته تیغ برگلویم
من مست هوا وآرزویم
آزرده تنی فسرده جانی
درپوست کشیده استخوانی
نه طاقت رفتن و نه خفتن
نه حال شنیدن و نه گفتن
جز وهم ومحال پرورم نیست
می میرم و مرگ باورم نیست
- ۱.۵k
- ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط