رمان کوتاه

رمان کوتاه...




×این چه کاری بود هااا؟
×جواب منو بده چه غلطی کردی تو؟
+م..من ب..بخدا کاری نکردم کاری باهام نداشته باش
×ک کاری نکردی آره دست ی پسر دیگ رو گرفتی میگی کاری نکردم ارههه؟؟؟؟
+او..اون فقط ازم کمک میخواست همین(بغض ترسیده)
×باشه الان بلایی به سرت میارم تا عمر داری جرعت اینکه به کسی بخوای کمک کنی رو نداشته باشی!
+کوک چرا دست از سرم بر نمیداری دیوونم کردی دیوونه خسته شدم ولم کن(داد)
+میدونی چیه اصلا تقصیر خودمه از اولش هم نباید با ی سادیسمی قرار میزاشتم حالا هم همینجا میخوام باهات کات کنم متنفرم ازت متنفر
×خفههه شووو(داد)
*کوک به میسو چکی زد و رفت نزدیکش اونقد بهش نزدیک شد ک صورت هاشون بهم می‌خورد کمر باریک دخترک رو گرفت و با صدای بمش زمزمه کرد
×حالا ک میدونی من سادیسمی ام پس بهتره سر به سر من نزاری و فقط دستورات منو پیروی کنی هوم
+ولی من واقعا نمیتونم باهات باشم
×نچ نشد ک بیب از اول هم گفتم روحت جسمت بدنت قلبت چشمات لبات همه چیزت متعلق به منه پس اجازه ی اینکه بخوای اینا رو ازم بگیری رو نداری وگرنه دیگ اون ددی نیستم ک زنده نگهت داره!




🤍✨️
دیدگاه ها (۱۴)

❥ 𖨥 شکجه ی عشق ❥ 𖨥part ¹⁹+وارد جایی شدیم ک بیشتر شبیه انبار ...

❥ 𖨥 شکجه ی عشق ❥ 𖨥part ²⁰×راتو بکش برو تا تیکه تیکت نکردم/او...

❥ 𖨥 شکجه ی عشق ❥ 𖨥part ¹⁸+رفتم نشستم روی یک مبل چرم مشکی کوک...

❥ 𖨥 شکجه ی عشق ❥ 𖨥part ¹⁷پرش زمانی به صبح ساعت ۶ ×میسو پاشو ...

من به خدا مینازم که تو هیچ شرایطی تنهام نزاشته...🤍🕊خدایا ازت...

پارت هفت میا: دیگه ن تنهات میزارم و ن مرخصی میگیرم کوک: چرا؟...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط