پارت ۲۰
پارت ۲۰
دو روز بعد...
جونگکوک دیگر مثل قبل نبود.
کمتر حرف میزد.
کمتر دعوا میکرد.
حتی تهیون هم متوجه تغییر رفتارش شده بود.
زنگ تفریح، کنار زمین بسکتبال، تهیون آهسته پرسید:
ـ هنوز به خاطر اون گردنبنده؟
جونگکوک با اخم گفت:
ـ گفتم دیگه دربارش حرف نزن.
ـ ولی سوآ...
ـ اسمشو نیار.
صدای جونگکوک آنقدر جدی بود که تهیون دیگر چیزی نگفت.
از آن طرف حیاط...
آریانا همهی این صحنه را از دور میدید.
هرچه بیشتر به جونگکوک نگاه میکرد، کمتر میتوانست او را مثل یک قلدر بیاحساس ببیند.
در دلش گفت:
«واقعاً چه اتفاقی برات افتاده...؟»
زنگ آخر...
کلاس ورزش برای تمرین دو به حیاط رفت.
همه مشغول دویدن بودند.
آریانا کمی عقبتر از بقیه حرکت میکرد.
ناگهان یکی از دخترها که کنار سوآ ایستاده بود، آرام پایش را جلوی آریانا گرفت.
همهچیز در یک لحظه اتفاق افتاد.
تعادل آریانا به هم خورد.
مستقیم به سمت پلههای سیمانی کنار زمین افتاد.
صدای جیغ چند نفر بلند شد.
اما قبل از اینکه سرش به لبهی پله برخورد کند...
دستی محکم دور مچش حلقه شد.
جونگکوک بود.
با تمام قدرت آریانا را به سمت خودش کشید.
هر دو روی زمین افتادند.
چند ثانیه...
همهجا در سکوت فرو رفت.
آریانا روی زمین نشسته بود و هنوز از شوک نفسنفس میزد.
جونگکوک هم کنارش بود.
دستش هنوز دور مچ آریانا بود.
وقتی مطمئن شد حالش خوب است، تازه دستش را رها کرد.
با صدایی که از عصبانیت میلرزید، گفت:
ـ کی این کارو کرد؟!
هیچکس جواب نداد.
همه سرهایشان را پایین انداخته بودند.
نگاه جونگکوک روی سوآ ثابت ماند.
سوآ با خونسردی شانه بالا انداخت.
ـ چرا منو نگاه میکنی؟
جونگکوک یک قدم جلو رفت.
ـ اگه بفهمم کار تو بوده...
سوآ حرفش را قطع کرد.
ـ چی کار میکنی؟
فضای حیاط بهشدت سنگین شده بود.
در همان لحظه، آریانا بازوی جونگکوک را گرفت.
ـ بس کن...
جونگکوک برگشت.
ـ ممکن بود اتفاق بدی برات بیفته!
این اولین بار بود که آریانا، نگرانی واقعی را در صدای جونگکوک میشنید.
نه غرور...
نه عصبانیت...
فقط ترس.
آریانا آرام گفت:
ـ من خوبم...
جونگکوک چند لحظه فقط به او خیره ماند.
بعد آهسته نفسش را بیرون داد و نگاهش را پایین انداخت.
تهیون که از دور صحنه را دیده بود، زیر لب زمزمه کرد:
ـ نه...
جونگکوک دیگه فقط نگرانش نیست...
داره عاشقش میشه...
در همان لحظه، سوآ با لبخندی سرد از آنجا دور شد.
او دقیقاً همان چیزی را دیده بود که از آن میترسید...
قلب جونگکوک، آرامآرام داشت به سمت آریانا میرفت. (عررررررررررررررر😭)
پایان پارت ۲۰...
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
دو روز بعد...
جونگکوک دیگر مثل قبل نبود.
کمتر حرف میزد.
کمتر دعوا میکرد.
حتی تهیون هم متوجه تغییر رفتارش شده بود.
زنگ تفریح، کنار زمین بسکتبال، تهیون آهسته پرسید:
ـ هنوز به خاطر اون گردنبنده؟
جونگکوک با اخم گفت:
ـ گفتم دیگه دربارش حرف نزن.
ـ ولی سوآ...
ـ اسمشو نیار.
صدای جونگکوک آنقدر جدی بود که تهیون دیگر چیزی نگفت.
از آن طرف حیاط...
آریانا همهی این صحنه را از دور میدید.
هرچه بیشتر به جونگکوک نگاه میکرد، کمتر میتوانست او را مثل یک قلدر بیاحساس ببیند.
در دلش گفت:
«واقعاً چه اتفاقی برات افتاده...؟»
زنگ آخر...
کلاس ورزش برای تمرین دو به حیاط رفت.
همه مشغول دویدن بودند.
آریانا کمی عقبتر از بقیه حرکت میکرد.
ناگهان یکی از دخترها که کنار سوآ ایستاده بود، آرام پایش را جلوی آریانا گرفت.
همهچیز در یک لحظه اتفاق افتاد.
تعادل آریانا به هم خورد.
مستقیم به سمت پلههای سیمانی کنار زمین افتاد.
صدای جیغ چند نفر بلند شد.
اما قبل از اینکه سرش به لبهی پله برخورد کند...
دستی محکم دور مچش حلقه شد.
جونگکوک بود.
با تمام قدرت آریانا را به سمت خودش کشید.
هر دو روی زمین افتادند.
چند ثانیه...
همهجا در سکوت فرو رفت.
آریانا روی زمین نشسته بود و هنوز از شوک نفسنفس میزد.
جونگکوک هم کنارش بود.
دستش هنوز دور مچ آریانا بود.
وقتی مطمئن شد حالش خوب است، تازه دستش را رها کرد.
با صدایی که از عصبانیت میلرزید، گفت:
ـ کی این کارو کرد؟!
هیچکس جواب نداد.
همه سرهایشان را پایین انداخته بودند.
نگاه جونگکوک روی سوآ ثابت ماند.
سوآ با خونسردی شانه بالا انداخت.
ـ چرا منو نگاه میکنی؟
جونگکوک یک قدم جلو رفت.
ـ اگه بفهمم کار تو بوده...
سوآ حرفش را قطع کرد.
ـ چی کار میکنی؟
فضای حیاط بهشدت سنگین شده بود.
در همان لحظه، آریانا بازوی جونگکوک را گرفت.
ـ بس کن...
جونگکوک برگشت.
ـ ممکن بود اتفاق بدی برات بیفته!
این اولین بار بود که آریانا، نگرانی واقعی را در صدای جونگکوک میشنید.
نه غرور...
نه عصبانیت...
فقط ترس.
آریانا آرام گفت:
ـ من خوبم...
جونگکوک چند لحظه فقط به او خیره ماند.
بعد آهسته نفسش را بیرون داد و نگاهش را پایین انداخت.
تهیون که از دور صحنه را دیده بود، زیر لب زمزمه کرد:
ـ نه...
جونگکوک دیگه فقط نگرانش نیست...
داره عاشقش میشه...
در همان لحظه، سوآ با لبخندی سرد از آنجا دور شد.
او دقیقاً همان چیزی را دیده بود که از آن میترسید...
قلب جونگکوک، آرامآرام داشت به سمت آریانا میرفت. (عررررررررررررررر😭)
پایان پارت ۲۰...
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
- ۲۵۹
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط