#اونـ_مالـ_منهـ

#اونـ_مالـ_منهـ
ᏢᎪᏒᏆ16
کوک:همچنین
و رفتیم داخل رو مبل نشسته بودیم و مشغول صحبت بودن و من فقط داشتم نگاه میکردم و حرفی نمیزدم

مادرته:بیاین شام بخورین

ته:اومدیم

کوک:رفتیم و نشستیم سر سفره داشتم همینطوربا غذا بازی میکردم چون اصلا دلم نمیخواست

مادر ته:پسرم چرا نمیخوری

کوک:میخورم حتما
میتونستم نگاه های ته و روی خودم حس کنم الیا داشت با خیال راحت میخورد منم چند لقمه خوردم و وقتی همه خوردن کمک کردم مادر ته سفره رو جمع کنه

ویو بعد غذا

مادر ته:پسرم کی میخواین ازدواج کنین من نوه میخوام (کوک یه امگا هست واسه همین میتونه بچه دار بشه)

ته:مادر جان هنوز زوده عجله ای نداریم

مادر ته:ولی من عجله دارم میخوام قبل اینکه بمیرم نوه مو ببینم این ارزوی منه خوشحال میشم

ویو کوک
مادر جان ول کن دیگه عجب گیری کردیم ولکن ما نیست من حتی با پسرش رابطه نداشتم حتی دوست پسرم نیست شما چی میگین فقط بخاطر اینکه نگرانی تون تموم کنیم اینکار و کردیم با علی عجب گیری کردم
همینطور تو فکر بودم که با صدای ته به خودم اومدم

ته:کوک .....کوک........کوک

کوک:بله کارم داشتی

ته:دو ساعته دارم صدات میکنم چرا جواب نمیدی

کوک:ببخشید فکرم مشغول بود

ته:میخوایم بریم خونه اوکی

کوک:باشه بریم

الیا:اره بریم خیلی خسته شدم زودتر بریم

که یهو تهیونگ داشت پوکر نگاش میکرد

بعد از مادر ته خداحافظي کردیم و رفتیم سوار ون شدیم
تو ون نشستیم که ته گفت

ته:قرار با تو نامزد کنم

الیا:کیییی من(با ذوق)

ته:نه چرا خودتو نخود هر اشی میکنی با اونم

کوک:من فکرشم خنده داره

ته :فردا مراسم نامزدی داریم

وقتی رسیدن میخواستن از ون پیاده بشین که شروع کردن تیر اندازی و کوک اولین نفر بود که پیاده شد
دیدگاه ها (۲)

#اونـ_مالـ_منهـPart17کوک اولین نفر بود که از ون پیاده شد پس ...

#اونـ_مالـ_منهـᏢᎪᏒᏆ18ویو تهیونگخیلی خسته بودم ميخواستم برم خ...

#اونـ_مالـ_منهـᏢᎪᏒᏆ15کوک:سعی میکنم قبولش کنم حالا میشه بری ب...

فالوشه قشنگام 😘🤗https://wisgoon.com/taehkook_25

#اونـ_مالـ_منهـ Part4ته. همین که گفتمکوک:باشه ار تهیونگته:ام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط