دلم گرفته است! نه اینکه کسی کاری کرده باشد نه من آنقدر آد
دلم گرفته است! نه اینکه کسی کاری کرده باشد نه من آنقدر آدم گریز شده ام که کسی کارش به اطراف من هم نمی رسددلم گرفته است که آنچه هستم را دوست دارم و آنچه هستند را می پذیرم و آنچه هستم را نمی فهمند و دنیا هم به رویش نمی آورد این تناقض راپـُــرم از رفت و آمد انسان هایی که گمشده ای دارند و آدم به آدم نشانی اش را میگیرندتنهایی ام را بغل کرده ام در گود و نشسته ام! دارم خیابان ها را مرور میکنم چقدر سخت است باور اینکه هیچ کس نبوده ای! در حالیکه بیلبوردها پر از عکس توست سخت است خودت باشی وقتی تمام شهر به خنده ی زورکی تو هم راضی اندسخت است فرانسه خوردن در کافه های تک نفرهانزوا، فهمیدنی نیست لمس کردنی ست دچارش که باشی پوستت را آنقدر کلفت میکند که دست کودکی دو ساله را از شدت لطافت تشخیص ندهی سخت است باور کنی این نیز می گذردو از درون تشویش بگیری این همه گذشت و باز درگیر گذشتنی سخت است باور کنی آدم ها به سادگی با هم دوست می شوندو به سادگی روی هم دست بلند می کنندگوشی ات را خاموش میکنی …میدانی تمام جواب سلام ها را با آن روی شادت خواهی داد که به درونت اصالت ندارددلت از … نمیدانم از چه … ولی گرفته است راه میروی … راه می آییدوباره با تمام دردهایت راه می آیی هیچ کس خودش را آنقدر باور نکرده که بداند تو هم نیاز به باور خویشتن داری اگر میخواهی حواست بیشتر از این از خودت پرت نشودکرایه ات را آماده در دستت نگه دارراننده تاکسی ها آنقدر حمیرا گوش داده اند که حوصله نشنیدن هایت را ندارند ..
{ عادل دانتیسم }
{ عادل دانتیسم }
- ۳.۸k
- ۲۶ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط