پارت ۶۶
پارت ۶۶
معامله نهایی
« احمقای کند ! اخرین تیکه اعتباری که پیش اه جین داشتم رو از بین بردین . انقدر دیر رسیدین که اه جین مجبور شد بره »
درحالی که به داد زدن هه جین نگاه میکردم بهش نزدیک تر شدم . هوانگ پشت سرم میومد ، اما صدای قدم هاش به اندازه همیشه محکم نیست . زیاده روی کردم ؟ ( نه عزیزم عالی بود )
به اسب سفیدی که بدون سرنشین به دزخت بسته شده بود نگاه کردم . برنامه سوارکاری ؟ خدایی ؟
اسب سفید اشنا بود ، مطمئنم اون لکه سیاه بزرگ روی گونه رو قبلا توی طویله دیدم . ولی اسب زیر پای هه جین اصلا واضح نبود
« کجا رفت ؟» لحن هوانگ مثل لحنیه که تو شرکت داره . خدا میدونه چقدر ازش متنفرم .
هه جین پوزخند ترسناکی زد ، کی فکرش رو میکرد یه روز این چهره هه جین همیشه بیخیال و خوشحال رو هم ببینم ؟
« عموی سابق دست به کار شده »
« به اندازه کافی باهوش هستم که بتونم حدس بزنم . سوال اینجاست که چرا وقتی اه جین برای رسیدگی مجبور شده بره تو اینجا روی اسب جدید خوشگلت به خودت استراحت میدی ، و چرا مارو هم دعوت میکنی که هر کاری کنیم جز کمک به اه جین ؟»
یکم زمان میخوام که با توجه به صحبت هاشون بفهمم چه اتفاقی داره میوفته ، ولی این لعنتیا اجازه نمیدن . اسب جدید ؟ به خاطر یه یبوست اسبشونو عوض کردن ؟ ( عاشق رینم ، حتی در حساس ترین مواقع باید راجب پولدار بودن هوانگ ها کپ کنه )
« لازم نیست ذهنتو درگیر کنی ، اوپا . فقط دستشون به قاچاق های کره رسیده . حتی نزدیک به قلمرو ژاپن هم نیستن »
« داری راجب همون قاچاق هایی حرف میزنی که بابت فراهم کردن و منتقل کردنشون به کره حداقل سه ماه درگیر بودیم ؟»
به هوانگ نگاه کردم که بلاخره کنارم متوقف شده بود ، دستش تو جیبش بود و اخمش داد میزد که یه هوانگه . البته طبق دیدگاهی که من راجب هوانگ ها دارم . به نظر نمیومد از قبل از چیزی خبر داشته باشه ، همزمان که از هه جین اطلاعات میگرفت انگار داده هاش رو اپدیت میکرد و همه چیز رو تحلیل میکرد . روح هوانگ بزرگ توی این یاروعه ، اصلا هم مهم نیست که هوانگ بزرگ هنوز زندست . تنها چیزی که میدونم اینه که چهره الانش با چیزی که دو سال پیش از پدربزرگش میدیدم تفاوتی نداره .
با به حرف اومدن هه جین نگاهم رو بهش دادم . هه جینم هرچقدر که با بقیه هوانگ ها متفاوت بود تهشم یه هوانگ بود و همین باعث میشد الان برام ترسناک باشه .
« آتیش آسیبی به اسلحه های عزیزت نمیرسونه »
« و هرکسیم که حداقل کتاب شیمی دبستانش رو باز کرده باشه اینو میدونه . نه عموی سابق احمقه نه کارکناش . یکم اسید کلریدریک لازمه تا اسلحه های عزیزم نابود بشن . البته که راه های خیلی اسون تریم هست که مطمئنم دانشمندایی که همیشه اصرار در پرورششون داشت به خوبی بلدن . از عروسک جدیدت پیاده شو و همه چیز رو با جزئیات بگو .یا فقط میتونی یکمش رو بگی و من کل قضیه رو پیش بینی میکنم . کدومش رو ترجیح میدی ؟»
#هیونجین #فیکشن #استری_کیدز #فیک #رمان #وانشات
#hyunjin #styray_kids
معامله نهایی
« احمقای کند ! اخرین تیکه اعتباری که پیش اه جین داشتم رو از بین بردین . انقدر دیر رسیدین که اه جین مجبور شد بره »
درحالی که به داد زدن هه جین نگاه میکردم بهش نزدیک تر شدم . هوانگ پشت سرم میومد ، اما صدای قدم هاش به اندازه همیشه محکم نیست . زیاده روی کردم ؟ ( نه عزیزم عالی بود )
به اسب سفیدی که بدون سرنشین به دزخت بسته شده بود نگاه کردم . برنامه سوارکاری ؟ خدایی ؟
اسب سفید اشنا بود ، مطمئنم اون لکه سیاه بزرگ روی گونه رو قبلا توی طویله دیدم . ولی اسب زیر پای هه جین اصلا واضح نبود
« کجا رفت ؟» لحن هوانگ مثل لحنیه که تو شرکت داره . خدا میدونه چقدر ازش متنفرم .
هه جین پوزخند ترسناکی زد ، کی فکرش رو میکرد یه روز این چهره هه جین همیشه بیخیال و خوشحال رو هم ببینم ؟
« عموی سابق دست به کار شده »
« به اندازه کافی باهوش هستم که بتونم حدس بزنم . سوال اینجاست که چرا وقتی اه جین برای رسیدگی مجبور شده بره تو اینجا روی اسب جدید خوشگلت به خودت استراحت میدی ، و چرا مارو هم دعوت میکنی که هر کاری کنیم جز کمک به اه جین ؟»
یکم زمان میخوام که با توجه به صحبت هاشون بفهمم چه اتفاقی داره میوفته ، ولی این لعنتیا اجازه نمیدن . اسب جدید ؟ به خاطر یه یبوست اسبشونو عوض کردن ؟ ( عاشق رینم ، حتی در حساس ترین مواقع باید راجب پولدار بودن هوانگ ها کپ کنه )
« لازم نیست ذهنتو درگیر کنی ، اوپا . فقط دستشون به قاچاق های کره رسیده . حتی نزدیک به قلمرو ژاپن هم نیستن »
« داری راجب همون قاچاق هایی حرف میزنی که بابت فراهم کردن و منتقل کردنشون به کره حداقل سه ماه درگیر بودیم ؟»
به هوانگ نگاه کردم که بلاخره کنارم متوقف شده بود ، دستش تو جیبش بود و اخمش داد میزد که یه هوانگه . البته طبق دیدگاهی که من راجب هوانگ ها دارم . به نظر نمیومد از قبل از چیزی خبر داشته باشه ، همزمان که از هه جین اطلاعات میگرفت انگار داده هاش رو اپدیت میکرد و همه چیز رو تحلیل میکرد . روح هوانگ بزرگ توی این یاروعه ، اصلا هم مهم نیست که هوانگ بزرگ هنوز زندست . تنها چیزی که میدونم اینه که چهره الانش با چیزی که دو سال پیش از پدربزرگش میدیدم تفاوتی نداره .
با به حرف اومدن هه جین نگاهم رو بهش دادم . هه جینم هرچقدر که با بقیه هوانگ ها متفاوت بود تهشم یه هوانگ بود و همین باعث میشد الان برام ترسناک باشه .
« آتیش آسیبی به اسلحه های عزیزت نمیرسونه »
« و هرکسیم که حداقل کتاب شیمی دبستانش رو باز کرده باشه اینو میدونه . نه عموی سابق احمقه نه کارکناش . یکم اسید کلریدریک لازمه تا اسلحه های عزیزم نابود بشن . البته که راه های خیلی اسون تریم هست که مطمئنم دانشمندایی که همیشه اصرار در پرورششون داشت به خوبی بلدن . از عروسک جدیدت پیاده شو و همه چیز رو با جزئیات بگو .یا فقط میتونی یکمش رو بگی و من کل قضیه رو پیش بینی میکنم . کدومش رو ترجیح میدی ؟»
#هیونجین #فیکشن #استری_کیدز #فیک #رمان #وانشات
#hyunjin #styray_kids
- ۷۳
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط