اون ه اعتراف زبا اما غر منتظره بود بابونهاون زمان
"اون يه اعترافِ زيبا، اما غير منتظره بود بابونه!اون زمان من سردرگم شده بودم و قطعا قرار نبود به دخترى كه تو مستيش و تولدِ ١٨ سالگيش، به منى كه دوستِ چندين و چند ساله پدرشم اعتراف كرده، جوابِ متقابل و مثبت بدم!"
ابرويى بالا انداختى و نگاهت رو به دستهاتون دوختى.
"بعدشم به روىِ خودت نياوردى!"
هوسوک هومى كشيد.همونطور كه آروم پشتِ دستت رو نوازش ميكرد و يك ثانيه هم نگاهش رو ازت برنميداشت، جواب داد:
"سعى كردم فراموشش كنم اما نميتونم منكرِ درگير شدنِ ذهنم بشم!به علاوه عذاب وجدانى كه هربار با ديدنِ پدرت كلِ وجودم رو ميگرفت!"
اتمامِ جمله اش مصادف شد با خنده صدا دارت:
"الان كه باهم بوديم..قراره چطور به چشمهاىِ پدرم نگاه كنى؟"
مردِ بزرگتر آهى كشيد.كمى به سمتِ جلو متمايل شد و بوسه اى رو هردو دستت كاشت:
"مجبورم نگاه كنم تا دخترش رو بهم بده!اگه جوابش منفى باشه هم، دخترش رو ميدزدم!پس بهتره باهام راه بياد، درست نميگم؟"
بگم بدوزدتتون؟😔
ابرويى بالا انداختى و نگاهت رو به دستهاتون دوختى.
"بعدشم به روىِ خودت نياوردى!"
هوسوک هومى كشيد.همونطور كه آروم پشتِ دستت رو نوازش ميكرد و يك ثانيه هم نگاهش رو ازت برنميداشت، جواب داد:
"سعى كردم فراموشش كنم اما نميتونم منكرِ درگير شدنِ ذهنم بشم!به علاوه عذاب وجدانى كه هربار با ديدنِ پدرت كلِ وجودم رو ميگرفت!"
اتمامِ جمله اش مصادف شد با خنده صدا دارت:
"الان كه باهم بوديم..قراره چطور به چشمهاىِ پدرم نگاه كنى؟"
مردِ بزرگتر آهى كشيد.كمى به سمتِ جلو متمايل شد و بوسه اى رو هردو دستت كاشت:
"مجبورم نگاه كنم تا دخترش رو بهم بده!اگه جوابش منفى باشه هم، دخترش رو ميدزدم!پس بهتره باهام راه بياد، درست نميگم؟"
بگم بدوزدتتون؟😔
- ۵۹۳
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط