سعی داشتم خودمو از بغلش بکشم بیرون اما هر دفعه محکم تر از

سعی داشتم خودمو از بغلش بکشم بیرون اما هر دفعه محکم تر از قبل منو تو بغلش میگرفت

نامجون : هیجی نگو دیگه خودم میدونم
اره من پستم اما باور کن نمیخواستم اونجوری اذیتت کنم
من هیچ وقت محبت کردنو یاد نگرفتم چون تا حالا بهم محبت نشده من همینجوری بزرگ شدم
بهت حق میدم که ازم متنفر باشی
کیه که از موجودی مثل من متنفر نباشه همه ازم بدشون میاد
فکر کردی به من اون حرفا رو نزدن وقتی جوون تر بودم من رو هم تحقیر میکردن اونم برای کار هایی که هیج وقت انجام نداده بودم
میدونم چی میگی وقتی اطرافیانت با هر حرفشون تیکه ای از قلبتو میشکونن
و اون قلبو تبدیل به خاکستر میکنن بدون اینکه بدونن دارن چیکار میکنن
دیدگاه ها (۱)

# دلهره part 41ویو نوئل بعد بدون هیچ حرفی از اتاق رفت بیرون ...

#دلهره part 42

# دلهره part 41خواستم چیزی بگم اما با حس خفگی از هوش رفتم چ...

ادامه ی پارت ۴۰کشو رو باز کردم و دفتر خاطراتم رو از توی کشو ...

شروع داستان فصل اول *تنهایی* تو دنیایی که زندگی میکردم کسی ج...

) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۷۶ ♡)جیمین دستشو پشت کمرم نگه ...

فیک کوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط