گوزنی بر لب آب چشمه ای رفت تا آب بنوشد

گوزنی بر لب آب چشمه ای رفت تا آب بنوشد.
عکس خود را در اب دید، پاهایش در نظرش باریک و اندکی کوتاه جلوه کرد. غمگین شد.
اما شاخ های بلند و قشنگش را که دید شادمان و مغرور شد.
در همین حین چند شکارچی قصد او کردند.
گوزن به سوی مرغزار گریخت و چون چالاک میدوید، صیادان به او نرسیدند اما وقتی به جنگل رسید،
شاخ هایش به شاخه درخت گیر کردو نمیتوانست به تندی بگریزد.
صیادان که همچنان به دنبالش بودند سر رسیدند و او را گرفتند.
گوزن چون گرفتار شد با خود گفت:
دریغ پاهایم که ازآنها ناخشنود بودم نجاتم دادند،
اما شاخ هایم که به زیبایی آن ها می بالیدم گرفتارم کردند !

چه بسا گاهی از چیزهایی که از آنها ناشکر و گله مندیم، پله ی صعودمان باشد و چیزهایی که در رابطه با آنها مغروریم مایه ی سقوطمان ...!!!

هر سقوطی
پایان کار نیست…
باران را ببین،
سقوط باران
قشنگترین "آغاز" است
هوای زندگیتان سرشار از لحظه های خوب بارانی…


nariii
دیدگاه ها (۳)

چه متن قشنگیه !قوی کسی است که,نه منتظر میماند کسی خوشبختش کن...

مگه میشه بارون بباره ولی دل هیچکسی واسه کسی تنگ نشه...narii

هبیییی..مستیم درد منو دیگه دوا نمیکنهغم با من زاده شده منو ر...

۱ ویتامین‌های همسرانهویتامین همسرانه” آ”همدیگر را در آغوش بگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط