( ظهور ازدواج )

( ظهور ازدواج )
پارت ۱۲۱


صبح شده بود. خمیازه اي کشیدم و دستامو از هم باز کردم. پاشدم.
رفتم.. انگار دیشب نیومده بود خونه لبخند زدم و ابي به دست و روم زدم وصبحانه خوردم. حوصله خونه موندن نداشتم.. لباس عوض کردم و زدم بیرون. هنوز فکرم به اون چیزایی بود که روز ازدواج امضا کردم.
دستم به هیچ جا بند نبود. ادرسي از وکیلشم نداشتم که یقه شو بگیرم بفهمم امضا کردم. اشفته دست تو جیبام کرده بودم و قدم میزدم..
یه دفعه دوتا زن که با سرعت خيلي زيادي ميدويدن خوردن بهم که افتادم زمین.. رو اخ.. شونه ام..
عصبي اه.. داد زدم
الا: چه خبرتونه؟ اصلا یه لحظه هم مکث نکردن و خيلي سريع ازم دور
اخم کردم و با درد بازومو گرفتم.. شدن عصبي وحشيا. مردم همه هار شدن.. دستمو روي بازوم کشیدم و خواستم پاشم که دوتا مرد کت وشلواري که سراسیمه میدوییدن تند اومدن سمتم و یکیشون با نفس نفس :گفت
..: بگیرش فرار نکنه..یکیشون
... : اینه... من میرم دنبال اون يكي.
و سریع دوید
مرد خیلی یهویی گفت
.. : دزده رو گرفتم
دستمو بلند کرد زدم تو صورت نگهبان فروشگاه... و کل عمرم متهم نشده بودم که اونم.. تند و وحشت زده گفتم
الا : من هزار بار گفتم..هيچي ندزدیدم. من دزد نیستم. من داشتم رد میشدم..دوتا خانوم خيلي سريع میدویدن خوردن به من و من افتادم..تا به خودم اومدم اون آقا داشت دستم رو میکشید..منم از
خودم دفاع کردم و زدم تو صورتش..
و اشفته دست به صورتم کشیدم.
مامور : بینیش اسیب دیده خانوم
داغون نفسم رو فوت کردم بیرون و با درد گفتم من فقط از خودم دفاع کردم.. یه دفعه ضربه اي به در خورد و یه مامور دیگه اومد تو و گفت: قربان.. اون دوتا زن دزد فروشگاه رو دوتا خیابون پایین تر گرفتن
اخ.. دلم روشن شد و شاد و تند گفتم
الا: دیدین؟ من دزد نیستم.. افسر نگهبان فروشگاه رو بفرست تو..
مامور: چشم قربان..
لحظه اي بعد با اون حیوون درحالیکه و رفت بیرون و
دماغش باند پیچی شده بود اومد تو.. هه .. من در شیشه مربا رو به زور باز میکنم.. بعد یه دونه زدم دماغ این همچین شد اي خداا...
این دیگه اوج بدشانسيه من بدبخته.. افسر: مثل اینکه دزدی کار این خانوم نبوده..
مرده نگاه پرغيضي به من انداخت و گفت
..: ولي من از این خانوم شکایت دارد در کار کرد؟
عصبي با نفس هاي تند گفتم من هيچي ندزدیدم.. از ترس اش نخورده و دهن سوخته داشت گریه ام میگرفت. پلیس بازومو گرفت و گفت تو اداره همه چیز مشخص. میشه خانوم.. و هولم داد سمت ماشین پلیس..
وااي خداا..وااي این چه بدبختي جديديه؟
داغون نشوندنم تو ماشین.. احساس دلشوره توام با خفگي داشتم..
وقتي بدبختي بهت رو کنه دیگه مهم نيست کي و چيکاره باشي.. از همه جهت برات میباره.. داره از اسمون و زمین برام میباره.. دزدي ديگه خيلي نوبره.. ماشین حرکت کرد.
دیدگاه ها (۶)

ظهور ازدواج )پارت ۱۲۲ معده ام از ترس و اضطراب تیر میکشید. با...

ظهور ازدواج )پارت ۱۲۳ همونجور اشفته و داغون توي سلول بازداشت...

( ظهور ازدواج )پارت ۱۲۰ الا: تو بگو قضیه چیه؟ چرا جیمین با ...

( ظهور ازدواج )پارت ۱۰۹صبح که پاشدم انرژي خوبي داشتم.. یه صب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط