شرط کردی تا بمیرم تا بفهمی عاشقم

شرط کردی تا بمیرم تا بفهمی عاشقم
مرگ را هم می پذیرم تا بفهمی عاشقم

روز و شب آواز خواند و جان سپرد این مرغ عشق
سالها کردی اسیرم تا بفهمی عاشقم

رفتی و هر ثانیه شلاق ها زد بر تنم
بی کسی ها کرد پیرم تا بفهمی عاشقم

روزگاری را در این هفتاد خوان زندگی
در نبرد دیو و شیرم تا بفهمی عاشقم

نیست یادت؟! کاش می شد مثل ایام قدیم
باز دستت را بگیرم تا بفهمی عاشقم
دیدگاه ها (۶)

راه کج بـــود نشد تا به دیارم برسمفال من خوب نیامد که به یار...

یک نفر هست صمیمانه تو را می خواهدمثل یک عاشق دیوانه تو را م...

ﺍﯼ ﺍﺯ ﻫﻨﻮﺯ ﻭ ﻫﺮ ﺷﺐ ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺭﺩ ﺷﺪﻩﺍﯼ ﺩﺭﺩ! ﺍﯼ ﺗﻤﺎﻡ ﺗﻨﻢ ﺭﺍ ﺑﻠﺪ...

هر طرف رو کن و تردید نکن سوی منیباز در چشم‌رس دیده‌ی پرسوی م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط