مافیای من
#مافیای_من
پارت 20
ساعت ۵ صبح بود. سکوتِ این ویلایِ لعنتی جوری تویِ گوشم زنگ میزد که انگار دارم کر میشم. رویِ تختم نشسته بودم و به تاریکیِ اتاق خیره شده بودم. کلمههاش… کلمههایِ جونگکوک تویِ مغزم مثلِ یه نوارِ کاستِ قدیمی مدام عقب و جلو میشد. «خیلی خوشگل بود، دقیقاً مثل الانش…»
نفسم رو حبس کردم. یعنی کی؟ کدوم دخترِ بدبختی اونقدر احمق بوده که قلبِ این مردِ خطرناک رو شکسته؟ یا اون دوستش شاید… شاید خیلی خوششانس بوده که با جونگکوک ضعیف درگیر شده نه این مافیای ترسناک.
دستم رو گذاشتم رویِ قفسهیِ سینهام؛ ضربانِ قلبم نامنظم بود. کنجکاوی مثلِ یه سمِ شیرین تویِ رگهام پخش میشد.
پاهام بیاختیار از روی تخت پایین اومد. بدونِ اینکه بفهمم چیکار میکنم، در رو باز کردم و واردِ راهرو شدم. راهرو دراز و تاریک بود، انگار داشت من رو میکشید سمتِ پایین. صدایِ قلقلِ یخ تویِ لیوانِ نوشیدنی، تنها صدایی بود که از طبقهیِ پایین میومد.
قدمهام رو آروم برداشتم. به نزدیکیِ اتاقِ کارش که رسیدم، ایستادم. در… نیمهباز بود.
نفسم رو حبس کردم. از لایِ درزِ باریکِ در، فقط میتونستم بخشی از اتاق رو ببینم. جونگکوک اونجا بود. خبری از اون پادشاهِ مافیا نبود؛ خبری از اون قدرتِ همیشگی نبود. اون رویِ صندلیِ چرمش ولو شده بود، سرش رو تکیه داده بود به پشتیِ صندلی و چشماش رو بسته بود. پیرهنش باز بود و آستینهاش تا آرنج بالا زده شده بود. لیوانِ تویِ دستش میلرزید، یه لرزشِ خیلی ریز، یه چیزی که اصلاً به اون آدمِ آهنی نمیخورد.
یه لحظه… فقط یه لحظه چشماش رو باز کرد. نگاهش نه خشم داشت، نه قدرت؛ نگاهش تهی بود. انگار داشت به یه جایِ دور، به یه زمانِ خیلی عقب نگاه میکرد. اون نگاه… نگاهِ یه پسرِ شکستخورده بود. همون پسرِ ضعیفی که داشت ازش حرف میزد.
ترسیدم. نه از اون، از خودم. از اینکه داشتم رازی رو میدیدم که هیچکس نباید میدید. آروم، طوری که حتی صدایِ تنفسش هم متوجهِ حضورم نشه، عقبگرد کردم. همونطور که به سمتِ پلهها میرفتم، زیرِ لب زمزمه کردم: «تو کی بودی جونگکوک؟… تو دقیقاً چه بلایی سرت اومده؟»
سرم گیج میرفت. اون داستان… اون حسِ ندامت… چرا اینقدر برام آشنا بود؟ چرا انگار یه جایی، یه وقتی، یه نفری دقیقاً همین حرفها رو با همین لحنِ دردناک بهم زده بود؟
سریع برگشتم تویِ اتاقم و در رو بستم. پشتم رو تکیه دادم به در و چشمام رو بستم. «بخواب میرا… فقط بخواب.» ولی میدونستم که تا صبح، تصویرِ اون مردِ شکسته، دست از سرم برنمیداره.
«اصلا بتوچه که اون کی بوده ،چرا میخوای بدونی»
رفتم توی تختم و دراز کشیدم آخه چرا آنقدر بهش فکر میکنم ،داستان خیلی برام آشنا بود چشم هام رو بستم و سعی کردم به هیچی فکر نکنم و بخوابم.
ویوو صبح ا/ت:
صبح ساعت 7 با آلارم گوشی از خواب بیدار شدم امروز روز اول بود پس احتمالا میخواد بهمون یک ماموریت بده
از تخت اومدم پایین و رفتم سمت حموم یک دوش 20 مینی گرفتم و از حمام اومدم بیرون لباس تنم کردم موهام رو خشک کردم و روتین پوستین رو انجام دادم ساعت 9از اتاق رفتم بیرون
رفتم پایین دیدم جیمین سر میز نشسته و داره غذا میخوره نمیدونستم باید کجا بشینم یهو یکی از خدمتکار ها اومد سمتم
خدمتکار:صبح بخیر خانوم بفرمایید سر میز غذاتونو بخوریم
تعجب کرده بودم «خانوم»این دیگه چی بود
ا/ت:باشه ممنون
رفتم سمت میز غذا خوری و خیلی دور تر از جیمین نشستم که یهو صدای جیمین در اومد
جیمین:چرا اونجا میشینی بیا کنار من بشین
ا/ت:نه راحتم
جیمین:برام مهم نیست که راحتی یا نه گفتم بیا اینجا بشین
زیر لب با خودم غرغر کردم و رفتم پیشش نشستم
جیمین:خب حالا میتونی غذاتو بخوری...
پایان پارت 20
پارت 20
ساعت ۵ صبح بود. سکوتِ این ویلایِ لعنتی جوری تویِ گوشم زنگ میزد که انگار دارم کر میشم. رویِ تختم نشسته بودم و به تاریکیِ اتاق خیره شده بودم. کلمههاش… کلمههایِ جونگکوک تویِ مغزم مثلِ یه نوارِ کاستِ قدیمی مدام عقب و جلو میشد. «خیلی خوشگل بود، دقیقاً مثل الانش…»
نفسم رو حبس کردم. یعنی کی؟ کدوم دخترِ بدبختی اونقدر احمق بوده که قلبِ این مردِ خطرناک رو شکسته؟ یا اون دوستش شاید… شاید خیلی خوششانس بوده که با جونگکوک ضعیف درگیر شده نه این مافیای ترسناک.
دستم رو گذاشتم رویِ قفسهیِ سینهام؛ ضربانِ قلبم نامنظم بود. کنجکاوی مثلِ یه سمِ شیرین تویِ رگهام پخش میشد.
پاهام بیاختیار از روی تخت پایین اومد. بدونِ اینکه بفهمم چیکار میکنم، در رو باز کردم و واردِ راهرو شدم. راهرو دراز و تاریک بود، انگار داشت من رو میکشید سمتِ پایین. صدایِ قلقلِ یخ تویِ لیوانِ نوشیدنی، تنها صدایی بود که از طبقهیِ پایین میومد.
قدمهام رو آروم برداشتم. به نزدیکیِ اتاقِ کارش که رسیدم، ایستادم. در… نیمهباز بود.
نفسم رو حبس کردم. از لایِ درزِ باریکِ در، فقط میتونستم بخشی از اتاق رو ببینم. جونگکوک اونجا بود. خبری از اون پادشاهِ مافیا نبود؛ خبری از اون قدرتِ همیشگی نبود. اون رویِ صندلیِ چرمش ولو شده بود، سرش رو تکیه داده بود به پشتیِ صندلی و چشماش رو بسته بود. پیرهنش باز بود و آستینهاش تا آرنج بالا زده شده بود. لیوانِ تویِ دستش میلرزید، یه لرزشِ خیلی ریز، یه چیزی که اصلاً به اون آدمِ آهنی نمیخورد.
یه لحظه… فقط یه لحظه چشماش رو باز کرد. نگاهش نه خشم داشت، نه قدرت؛ نگاهش تهی بود. انگار داشت به یه جایِ دور، به یه زمانِ خیلی عقب نگاه میکرد. اون نگاه… نگاهِ یه پسرِ شکستخورده بود. همون پسرِ ضعیفی که داشت ازش حرف میزد.
ترسیدم. نه از اون، از خودم. از اینکه داشتم رازی رو میدیدم که هیچکس نباید میدید. آروم، طوری که حتی صدایِ تنفسش هم متوجهِ حضورم نشه، عقبگرد کردم. همونطور که به سمتِ پلهها میرفتم، زیرِ لب زمزمه کردم: «تو کی بودی جونگکوک؟… تو دقیقاً چه بلایی سرت اومده؟»
سرم گیج میرفت. اون داستان… اون حسِ ندامت… چرا اینقدر برام آشنا بود؟ چرا انگار یه جایی، یه وقتی، یه نفری دقیقاً همین حرفها رو با همین لحنِ دردناک بهم زده بود؟
سریع برگشتم تویِ اتاقم و در رو بستم. پشتم رو تکیه دادم به در و چشمام رو بستم. «بخواب میرا… فقط بخواب.» ولی میدونستم که تا صبح، تصویرِ اون مردِ شکسته، دست از سرم برنمیداره.
«اصلا بتوچه که اون کی بوده ،چرا میخوای بدونی»
رفتم توی تختم و دراز کشیدم آخه چرا آنقدر بهش فکر میکنم ،داستان خیلی برام آشنا بود چشم هام رو بستم و سعی کردم به هیچی فکر نکنم و بخوابم.
ویوو صبح ا/ت:
صبح ساعت 7 با آلارم گوشی از خواب بیدار شدم امروز روز اول بود پس احتمالا میخواد بهمون یک ماموریت بده
از تخت اومدم پایین و رفتم سمت حموم یک دوش 20 مینی گرفتم و از حمام اومدم بیرون لباس تنم کردم موهام رو خشک کردم و روتین پوستین رو انجام دادم ساعت 9از اتاق رفتم بیرون
رفتم پایین دیدم جیمین سر میز نشسته و داره غذا میخوره نمیدونستم باید کجا بشینم یهو یکی از خدمتکار ها اومد سمتم
خدمتکار:صبح بخیر خانوم بفرمایید سر میز غذاتونو بخوریم
تعجب کرده بودم «خانوم»این دیگه چی بود
ا/ت:باشه ممنون
رفتم سمت میز غذا خوری و خیلی دور تر از جیمین نشستم که یهو صدای جیمین در اومد
جیمین:چرا اونجا میشینی بیا کنار من بشین
ا/ت:نه راحتم
جیمین:برام مهم نیست که راحتی یا نه گفتم بیا اینجا بشین
زیر لب با خودم غرغر کردم و رفتم پیشش نشستم
جیمین:خب حالا میتونی غذاتو بخوری...
پایان پارت 20
- ۱۰.۶k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط