همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 78.
"ویو جئون جونگ کوک"
در اتاق رو پشت سرم بستم.
تق.
دونگ وو روی مبل کنار پنجره لم داده بود.
یه مجلهی معماری دستش بود.
همین که منو دید، مجله رو بست.
با یه لبخند شیطون گفت:
_«بالاخره اومدی، کوکی.»
کتمو روی صندلی انداختم.
_«بگو ببینم، این دفعه چی میخوای؟»
دونگ وو بلند شد.
اومد کنار میزم و روی لبهی میز نشست.
_«کارم.»
_«گالریم.»
_«زود تمومش کن.»
پروندهها رو باز کردم.
_«داریم روش کار میکنیم.»
_«نه.»
_«من زودتر میخوام.»
سرمو بلند کردم.
_«برای چی این عجله؟»
دونگ وو چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با هیجان گفت:
_«چون بعدش...»
_«میخوام با هم بریم یه سفر چند روزه.»
چند لحظه فقط نگاش کردم.
_«سفر؟»
_«آره.»
_«مثل قدیما.»
_«چند روز فقط استراحت.»
_«نه جلسه.»
_«نه قرارداد.»
_«نه شرکت.»
_«فقط من و تو.»
آه آرومی کشیدم.
_«دونگ وو...»
_«ما دیگه توی استانبول نیستیم.»
_«الان من مسئول یه شرکتم.»
_«نمیتونم همینطوری چند روز غیبم بزنه.»
دونگ وو لبش رو جمع کرد.
_«تو همیشه همینو میگی.»
_«همش کار...»
_«همش مسئولیت...»
_«یه کمم به خودت فکر کن.»
به صندلی تکیه دادم.
حرفش بیراه نبود.
سالها بود...
به جز کار...
تقریباً به هیچ چیز دیگهای فکر نکرده بودم.
دونگ وو لبخند زد.
_«قبول کن دیگه.»
_«قول میدم اذیتت نکنم.»
با تردید گفتم:
_«اگه پروژه تموم بشه...»
_«شاید.»
چشمهاش برق زد.
_«یعنی قبول کردی؟»
_«گفتم شاید.»
_«همین شاید برای من یعنی آره.»
بیاختیار خندیدم.
_«هیچوقت نمیذاری حرفم تموم بشه.»
_«چون آخرش قبول میکنی.»
همون موقع...
نگاهم بیاختیار از شیشهی اتاق...
به بیرون افتاد.
پارک دوین پشت میزش نشسته بود.
مداد دستش بود...
ولی اصلاً طراحی نمیکرد.
انگار توی فکر بود.
دونگ وو متوجه جهت نگاهم شد.
آروم برگشت و بیرون رو نگاه کرد.
بعد دوباره نگاهم کرد.
لبخند معنیداری زد.
_«داری به دوین نگاه میکنی؟»
نگاهم رو از پنجره گرفتم.
_«نه.»
_«پس چرا هر چند دقیقه یه بار حواست میره سمتش؟»
_«چون همکارمه.»
دونگ وو خندید.
_«باشه.»
_«همکارته.»
بعد خیلی آروم، با لحنی که انگار جوابش رو از قبل میدونست، گفت:
_«فقط امیدوارم...»
_«اون سفر چند روزهای که یه روز میری...»
_«با کسی باشه که واقعاً دلت میخواد کنارش باشی.»
چند ثانیه سکوت کردم.
بیاختیار...
دوباره نگاهم سمت دوین رفت.
همون لحظه...
دوین هم سرش رو بلند کرد.
چشمهامون برای چند ثانیه...
از پشت شیشه به هم گره خورد.
و بعد...
اون سریع نگاهش رو از من دزدید.
دونگ وو این صحنه رو دید.
لبخند خیلی ریزی زد...
اما این بار...
هیچ حرفی نزد.
پارت 78.
"ویو جئون جونگ کوک"
در اتاق رو پشت سرم بستم.
تق.
دونگ وو روی مبل کنار پنجره لم داده بود.
یه مجلهی معماری دستش بود.
همین که منو دید، مجله رو بست.
با یه لبخند شیطون گفت:
_«بالاخره اومدی، کوکی.»
کتمو روی صندلی انداختم.
_«بگو ببینم، این دفعه چی میخوای؟»
دونگ وو بلند شد.
اومد کنار میزم و روی لبهی میز نشست.
_«کارم.»
_«گالریم.»
_«زود تمومش کن.»
پروندهها رو باز کردم.
_«داریم روش کار میکنیم.»
_«نه.»
_«من زودتر میخوام.»
سرمو بلند کردم.
_«برای چی این عجله؟»
دونگ وو چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با هیجان گفت:
_«چون بعدش...»
_«میخوام با هم بریم یه سفر چند روزه.»
چند لحظه فقط نگاش کردم.
_«سفر؟»
_«آره.»
_«مثل قدیما.»
_«چند روز فقط استراحت.»
_«نه جلسه.»
_«نه قرارداد.»
_«نه شرکت.»
_«فقط من و تو.»
آه آرومی کشیدم.
_«دونگ وو...»
_«ما دیگه توی استانبول نیستیم.»
_«الان من مسئول یه شرکتم.»
_«نمیتونم همینطوری چند روز غیبم بزنه.»
دونگ وو لبش رو جمع کرد.
_«تو همیشه همینو میگی.»
_«همش کار...»
_«همش مسئولیت...»
_«یه کمم به خودت فکر کن.»
به صندلی تکیه دادم.
حرفش بیراه نبود.
سالها بود...
به جز کار...
تقریباً به هیچ چیز دیگهای فکر نکرده بودم.
دونگ وو لبخند زد.
_«قبول کن دیگه.»
_«قول میدم اذیتت نکنم.»
با تردید گفتم:
_«اگه پروژه تموم بشه...»
_«شاید.»
چشمهاش برق زد.
_«یعنی قبول کردی؟»
_«گفتم شاید.»
_«همین شاید برای من یعنی آره.»
بیاختیار خندیدم.
_«هیچوقت نمیذاری حرفم تموم بشه.»
_«چون آخرش قبول میکنی.»
همون موقع...
نگاهم بیاختیار از شیشهی اتاق...
به بیرون افتاد.
پارک دوین پشت میزش نشسته بود.
مداد دستش بود...
ولی اصلاً طراحی نمیکرد.
انگار توی فکر بود.
دونگ وو متوجه جهت نگاهم شد.
آروم برگشت و بیرون رو نگاه کرد.
بعد دوباره نگاهم کرد.
لبخند معنیداری زد.
_«داری به دوین نگاه میکنی؟»
نگاهم رو از پنجره گرفتم.
_«نه.»
_«پس چرا هر چند دقیقه یه بار حواست میره سمتش؟»
_«چون همکارمه.»
دونگ وو خندید.
_«باشه.»
_«همکارته.»
بعد خیلی آروم، با لحنی که انگار جوابش رو از قبل میدونست، گفت:
_«فقط امیدوارم...»
_«اون سفر چند روزهای که یه روز میری...»
_«با کسی باشه که واقعاً دلت میخواد کنارش باشی.»
چند ثانیه سکوت کردم.
بیاختیار...
دوباره نگاهم سمت دوین رفت.
همون لحظه...
دوین هم سرش رو بلند کرد.
چشمهامون برای چند ثانیه...
از پشت شیشه به هم گره خورد.
و بعد...
اون سریع نگاهش رو از من دزدید.
دونگ وو این صحنه رو دید.
لبخند خیلی ریزی زد...
اما این بار...
هیچ حرفی نزد.
- ۲.۲k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط