(#قرمز_ممنوع ❤️
(#قرمز_ممنوع ❤️
#part²⁰
﴿ویو راوی﴾
صبح روز بعد...
نور خورشید از پنجرههای بزرگ عمارت به داخل میتابید.
ات آرام چشمهایش را باز کرد.
این بار خبری از سرگیجه و بیحالی دیشب نبود.
نفس عمیقی کشید، از تخت پایین آمد، لباسش را مرتب کرد و از اتاق بیرون رفت.
همین که به راهرو رسید، جین با یک لیوان آبمیوه در دست، با لبخند همیشگیاش به استقبالش آمد.
جین: خانم بالاخره از خواب زمستونی بیدار شد!
ات: (با خنده) چقد تو نمکی
جین: اگه تهیونگ اجازه میداد، دیشب هر ده دقیقه یه بار میاومدم ببینم زندهای یا نه!
ات با تعجب نگاهش کرد.
ات: مگه اجازه نمیداد؟
جین: نه! میگفت: «بذار استراحت کنه.»
جین با شیطنت ادامه داد:
جین: البته خودش هر پنج دقیقه یه بار حالتو چک میکرد!
تهیونگ: جین...
صدای جدی تهیونگ باعث شد جین خندهاش را قورت بدهد.
جین: باشه بابا، هیچی نگفتم!
...
چند دقیقه بعد...
هر سه نفر دور میز صبحانه نشسته بودند.
جونگکوک از صبح زود برای انجام کاری از عمارت خارج شده بود.
فضای میز برخلاف همیشه آرام بود.
جین مدام سعی میکرد سکوت بین ات و تهیونگ را بشکند.
جین: راستی ات...
ات: بله؟
جین: میدونی تهیونگ دیشب تا خود صبح...
تهیونگ بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
تهیونگ: جین.
جین: باشه، باشه! چیزی نمیگم!
ات خندهی کوتاهی کرد.
جین زیر لب گفت:
جین: بعضیا خیلی خجالتیان...
تهیونگ این بار قاشقش را روی میز گذاشت و با اخم به جین نگاه کرد.
تهیونگ: میخوای صبحونهتو بیرون از عمارت بخوری؟
جین سریع دستهایش را بالا برد.
جین: تسلیم! من سکوت میکنم.
ات نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
برای اولین بار، تهیونگ هم گوشهی لبش خیلی نامحسوس بالا رفت.
...
بعد از صبحانه، ات از جایش بلند شد.
ات: خب... فکر کنم دیگه وقتشه برگردم خونه.
جین با تعجب گفت:
جین: انقدر زود؟
ات: آره.
بعد نگاهش را به تهیونگ دوخت.
ات: و... بابت دیروز...
واقعاً ممنونم.
تهیونگ چند ثانیه به او نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
تهیونگ: من تشکر نمیخوام...
ات با تعجب پلک زد.
ات: پس چی؟
گوشهی لب تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی نشست.
تهیونگ: یه شام... بهم بدهکاری.
ات چند لحظه مات نگاهش کرد.
بعد بیاختیار خندید.
ات: فقط یه شام؟
تهیونگ: فعلاً آره.
جین با هیجان دستش را روی میز کوبید.
جین: آهااا! بالاخره یکی از شما دو نفر یه قدم برداشت!
تهیونگ نگاه تندی به جین انداخت.
تهیونگ: ساکت.
جین با خنده گفت:
جین: باشه، من اصلاً اینجا نیستم!
...
چند دقیقه بعد...
تهیونگ کلید ماشینش را برداشت.
تهیونگ: بیا.
ات: لازم نیست، خودم میرم.
تهیونگ: میرسونمت.
این بار ات مخالفتی نکرد.
هر دو از عمارت خارج شدند.
جین کنار در ایستاده بود و با لبخندی شیطنتآمیز رفتنشان را تماشا میکرد.
زیر لب گفت:
جین: این شام... فقط اولشه.)
#part²⁰
﴿ویو راوی﴾
صبح روز بعد...
نور خورشید از پنجرههای بزرگ عمارت به داخل میتابید.
ات آرام چشمهایش را باز کرد.
این بار خبری از سرگیجه و بیحالی دیشب نبود.
نفس عمیقی کشید، از تخت پایین آمد، لباسش را مرتب کرد و از اتاق بیرون رفت.
همین که به راهرو رسید، جین با یک لیوان آبمیوه در دست، با لبخند همیشگیاش به استقبالش آمد.
جین: خانم بالاخره از خواب زمستونی بیدار شد!
ات: (با خنده) چقد تو نمکی
جین: اگه تهیونگ اجازه میداد، دیشب هر ده دقیقه یه بار میاومدم ببینم زندهای یا نه!
ات با تعجب نگاهش کرد.
ات: مگه اجازه نمیداد؟
جین: نه! میگفت: «بذار استراحت کنه.»
جین با شیطنت ادامه داد:
جین: البته خودش هر پنج دقیقه یه بار حالتو چک میکرد!
تهیونگ: جین...
صدای جدی تهیونگ باعث شد جین خندهاش را قورت بدهد.
جین: باشه بابا، هیچی نگفتم!
...
چند دقیقه بعد...
هر سه نفر دور میز صبحانه نشسته بودند.
جونگکوک از صبح زود برای انجام کاری از عمارت خارج شده بود.
فضای میز برخلاف همیشه آرام بود.
جین مدام سعی میکرد سکوت بین ات و تهیونگ را بشکند.
جین: راستی ات...
ات: بله؟
جین: میدونی تهیونگ دیشب تا خود صبح...
تهیونگ بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
تهیونگ: جین.
جین: باشه، باشه! چیزی نمیگم!
ات خندهی کوتاهی کرد.
جین زیر لب گفت:
جین: بعضیا خیلی خجالتیان...
تهیونگ این بار قاشقش را روی میز گذاشت و با اخم به جین نگاه کرد.
تهیونگ: میخوای صبحونهتو بیرون از عمارت بخوری؟
جین سریع دستهایش را بالا برد.
جین: تسلیم! من سکوت میکنم.
ات نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
برای اولین بار، تهیونگ هم گوشهی لبش خیلی نامحسوس بالا رفت.
...
بعد از صبحانه، ات از جایش بلند شد.
ات: خب... فکر کنم دیگه وقتشه برگردم خونه.
جین با تعجب گفت:
جین: انقدر زود؟
ات: آره.
بعد نگاهش را به تهیونگ دوخت.
ات: و... بابت دیروز...
واقعاً ممنونم.
تهیونگ چند ثانیه به او نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
تهیونگ: من تشکر نمیخوام...
ات با تعجب پلک زد.
ات: پس چی؟
گوشهی لب تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی نشست.
تهیونگ: یه شام... بهم بدهکاری.
ات چند لحظه مات نگاهش کرد.
بعد بیاختیار خندید.
ات: فقط یه شام؟
تهیونگ: فعلاً آره.
جین با هیجان دستش را روی میز کوبید.
جین: آهااا! بالاخره یکی از شما دو نفر یه قدم برداشت!
تهیونگ نگاه تندی به جین انداخت.
تهیونگ: ساکت.
جین با خنده گفت:
جین: باشه، من اصلاً اینجا نیستم!
...
چند دقیقه بعد...
تهیونگ کلید ماشینش را برداشت.
تهیونگ: بیا.
ات: لازم نیست، خودم میرم.
تهیونگ: میرسونمت.
این بار ات مخالفتی نکرد.
هر دو از عمارت خارج شدند.
جین کنار در ایستاده بود و با لبخندی شیطنتآمیز رفتنشان را تماشا میکرد.
زیر لب گفت:
جین: این شام... فقط اولشه.)
- ۲۱۴
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط