ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ᴘᴀʀᴛ: 32
ژین سون رنگش پرید نامجون مشتاشو گره کرد...
نامجون:«لعنتی...»
پلیسا سریع ریختن داخل حیاط..
چند نفر نامجون رو گرفتن... چند نفرم رفتن سمت ژین سون ژین سون دیوونه وار تقلا میکرد..
ژین سون:«ولم کنین!اون طلا ها مال منه!»
افسر شن سرد گفت..
افسر شن:«تمام طلای کشف شده طبق قانون متعلق به دولته.»
نامجون عصبی خندید..
نامجون:«پس آخرش هیچی گیرمون نیومد...؟»
افسر شن:«شما متهم به حمل سلاح غیرقانونی، خرابکاری، تهدید، نفوذ غیرقانونی و همکاری در جرائم سازمان یافته هستین.»
نامجون خواست چیزی بگه که دستبند زدن بهش..
برای اولین بار... نامجون ساکت شد
ولی برای من... هیچی تموم نشده بود...
چون هنوز داشتم به ات نگاه میکردم به دختری که بهم گفته بود میترسه... گریه کرده بود... لبخند زده بود...
و حالا میفهمیدم همه اون روزا... داشت نقش بازی میکرد..
آروم قدم برداشتم سمتش..
ات خواست چیزی بگه ولی من پرید وسطه حرفش...
جونگکوک:«همه ش دروغ بود؟»
ات ساکت موند...
و همین سکوتش... بدتر داغونم کرد..
جونگکوک:«پس اون حرفا چی؟اون گریه ها؟اون همه اتفاق..؟»
ات آروم گفت..
ات:«بعضیاش واقعی بود...»
پوزخند تلخی زدم...
جونگکوک:«ولی تو از اول بهم دروغ گفتی.»
ات:«جونگکوک من—»
جونگکوک:«نه.»
همه ساکت شده بودن...
حتی پلیسا...
جونگکوک:«تو میدونستی من کیم؟»
ات آروم سر تکون داد..
ات:«اره...»
خندیدم... یه خنده عصبی و خالی..
جونگکوک:«پس از اول داشتی تعقیب میکردی.»
ات چیزی نگفت افسر شن جلو اومد..
افسر شن:«اقای جئون، طبق بررسی ها مشخص شده شما، پارک جیمین، کیم تهیونگ و کیم سوکجین تحت اجبار کیم نامجون فعالیت میکردین.»
افسر کمی مکث کرد و بعد دوباره ادامه داد..
افسر شن:«شماها تبرئه میشین.»
جین نفس راحتی کشید... ولی من... هیچی حس نمیکردم... فقط خالی شده بودم ات آروم سمتم اومد..
ات:«جونگکوک...»
یه قدم رفتم عقب..
جونگکوک:«دیگه اسممو صدا نزن.»
ات خشکش زد..
جونگکوک:«هرچی بود تموم شد.»
بعد بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم... از بین نور ماشین های پلیس رد شدم و از حیاط مدرسه بیرون رفتم..
و برای اولین بار...
دیگه حتی صدای ات هم باعث نشد برگردم..
ᴘᴀʀᴛ: 32
ژین سون رنگش پرید نامجون مشتاشو گره کرد...
نامجون:«لعنتی...»
پلیسا سریع ریختن داخل حیاط..
چند نفر نامجون رو گرفتن... چند نفرم رفتن سمت ژین سون ژین سون دیوونه وار تقلا میکرد..
ژین سون:«ولم کنین!اون طلا ها مال منه!»
افسر شن سرد گفت..
افسر شن:«تمام طلای کشف شده طبق قانون متعلق به دولته.»
نامجون عصبی خندید..
نامجون:«پس آخرش هیچی گیرمون نیومد...؟»
افسر شن:«شما متهم به حمل سلاح غیرقانونی، خرابکاری، تهدید، نفوذ غیرقانونی و همکاری در جرائم سازمان یافته هستین.»
نامجون خواست چیزی بگه که دستبند زدن بهش..
برای اولین بار... نامجون ساکت شد
ولی برای من... هیچی تموم نشده بود...
چون هنوز داشتم به ات نگاه میکردم به دختری که بهم گفته بود میترسه... گریه کرده بود... لبخند زده بود...
و حالا میفهمیدم همه اون روزا... داشت نقش بازی میکرد..
آروم قدم برداشتم سمتش..
ات خواست چیزی بگه ولی من پرید وسطه حرفش...
جونگکوک:«همه ش دروغ بود؟»
ات ساکت موند...
و همین سکوتش... بدتر داغونم کرد..
جونگکوک:«پس اون حرفا چی؟اون گریه ها؟اون همه اتفاق..؟»
ات آروم گفت..
ات:«بعضیاش واقعی بود...»
پوزخند تلخی زدم...
جونگکوک:«ولی تو از اول بهم دروغ گفتی.»
ات:«جونگکوک من—»
جونگکوک:«نه.»
همه ساکت شده بودن...
حتی پلیسا...
جونگکوک:«تو میدونستی من کیم؟»
ات آروم سر تکون داد..
ات:«اره...»
خندیدم... یه خنده عصبی و خالی..
جونگکوک:«پس از اول داشتی تعقیب میکردی.»
ات چیزی نگفت افسر شن جلو اومد..
افسر شن:«اقای جئون، طبق بررسی ها مشخص شده شما، پارک جیمین، کیم تهیونگ و کیم سوکجین تحت اجبار کیم نامجون فعالیت میکردین.»
افسر کمی مکث کرد و بعد دوباره ادامه داد..
افسر شن:«شماها تبرئه میشین.»
جین نفس راحتی کشید... ولی من... هیچی حس نمیکردم... فقط خالی شده بودم ات آروم سمتم اومد..
ات:«جونگکوک...»
یه قدم رفتم عقب..
جونگکوک:«دیگه اسممو صدا نزن.»
ات خشکش زد..
جونگکوک:«هرچی بود تموم شد.»
بعد بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم... از بین نور ماشین های پلیس رد شدم و از حیاط مدرسه بیرون رفتم..
و برای اولین بار...
دیگه حتی صدای ات هم باعث نشد برگردم..
- ۴۵۱
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط