قلب های شکسته پارت ۸

قلب های شکسته پارت ۸
عمارت موریارتی - ساعت سه و نیم بامداد

ایزومی هنوز بیدار بود.

روی تخت دراز کشیده بود، پتو را تا چانه بالا کشیده بود، و به سقف خیره بود. گربه نارنجی روی بالش کناری حلقه زده بود و سگ کوچک هم پایین تخت، زیر پتو، خرخر می‌کرد.

اما ایزومی نمی‌توانست بخوابد.

چرا؟

چون هر بار چشم می‌بست، یک جفت چشم آبی می‌آمد جلوش. با آن نگاه تحقیرآمیز روشنفکرانه. انگار دارد می‌گوید: «من تو را خواندم. تو یک کتاب کوچک ساده‌ای هستی. تمام.»

«نه.» ایزومی با صدای بلند گفت. «من ازش متنفرم.»

گربه نارنجی یک گوشش را تکان داد.

ایزومی به پهلو غلتید. صورتش را در بالش فرو کرد. صدایش گرفته بود.

«اون یه کارآگاه خودپسنده که فکر می‌کنه همه چی رو می‌دونه... فقط یک نگاه کرد و قضاوت کرد... چه کسی بهش اجازه داده؟»

گربه هیچ جوابی نداد.

ایزومی بلند شد نشست. موهای بلوندش به هم ریخته بود. چشمهای قرمز تیره‌اش در نور مهتاب می‌درخشید.

با خودش حرف زد. انگار دارد در دادگاه از خودش دفاع می‌کند.

دلیل اول: من ازش متنفرم چون مغرور است.

«همین. مغرورترین آدمی که تا حالا دیدم. ویلیام باهوشه ولی هیچوقت اینطور تحقیرآمیز نگاه نمی‌کنه. اون... اون طوری نگاه می‌کنه انگار من یه حشره‌ام زیر ذره‌بینش.»

گربه نگاهش کرد.

«چی؟ خب، یه حشره‌ی قشنگ.( داشتی میگفتی کی از خود راضیه؟ ) اما بازم حشره.»

دلیل دوم: من ازش متنفرم چون من را لو می‌دهد.

«اون فقط با یه نگاه فهمید جواهراتم قرضی بود. چطور این امکان دارد؟ من بهترین خیاط لندن را دارم، بهترین آرایشگر را، سال‌ها تمرین کردم که مثل اشراف‌زاده‌های واقعی راه بروم و حرف بزنم. و اون... چند ثانیه...»

مشتش را توی بالش کوبید.

«و گفت گربه نارنجی دارم. یعنی چی؟ یعنی از روی یه چند تار موی گربه روی لباسم فهمید؟ یا از روی خراش‌های ریز روی دستکش‌هام؟»

خودش جواب داد: «بله. دقیقاً همانطور.»

دستها را به سقف برد. «چرا؟ چرا باید اینقدر باهوش باشد؟»

دلیل سوم: من ازش متنفرم چون حواسم را پرت می‌کند.

«امشب قرار بود اولین عملیات چهارنفره‌مان باشد. اولین بار. و من... من فقط به این فکر می‌کردم که اون آنجاست. حتی وقتی داشتم با کراسبی حرف می‌زدم، نصف مغزم می‌گفت *‹شرلوک هولمز توی راهرو است. موهای ژولیده. چرا انقدر شلخته است؟ با آن هوشش نمی‌تواند شانه بزند؟›»(😂🤣)

ایستاد.

«نه. نه نه نه. این یعنی چیزی نیست. فقط یعنی من نگران امنیت عملیات بودم. همین.»
دیدگاه ها (۵)

قسمت ۹ قلب های شکستهدلیل چهارم: من ازش متنفرم چون...مکث طولا...

🥳🥳۱۹۴ نفری شدن خانواده مبارک 🥳🥳

❤️‍🩹❤️‍🩹❤️‍🩹

بچه ها ۸ یا ۹ دقیقه دیگه امتحان دارم ولی خب... ایزومی هنوز ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط