نازنینم ، کم نشان گیر از دو چشمانت مرا

نازنینم ، کم نشان گیر از دو چشمانت مرا
از کمان ابروانت کم بزن با تیر مژگانت مرا

شد مسافر ، قلب من بر قلب تو ، آیا شود
کاسه ی آبی بپاشی ، رد کنی از زیر قرآنت مرا

چشمهایت نه مسلمان ، نه مسیحی ، آتشند
همچو آتشگاه زرتشت ، سوخت چشمانت مرا

کم بیاویزش ، کمند گیسوان از پنجره
یا بدارم کن ، بیاویزم ، به زولفانت مرا

پشت در ایستاده ام ، پژمرده شد گل در دلم
یا گشا در ، یا بکن بر خانه دربانت مرا

بره آهوی دلم ، شد خسته از آوارگی
با کمندت کن اسیرش ، یا که قربانت مرا

کودک قلبم بنالد روز و شب از تشنگی
سنگدل ، جامی ، خمی، پیمانه از جانت مرا...
دیدگاه ها (۳)

ﻛﺎﺵ ﻣﻲ ﺷﺪ ﺑﻐﺾ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺟﻮﻫﺮ ﺁﺑﻲ ﻧﻮﺷﺖﺍﻳﻦ ﻏﺰﻝ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺷﺒﻲ ﺯﻳﺒﺎ ﻭ ﻣﻬ...

با توام امشب و می ترسم از آن سان بی توکه پس از این شب و شب ه...

مثل باغی سبز در یک روز بارانی قشنگیمثل دریایی چه آرام و چه ت...

صدایم کن چو لب وا مےکنے عشق استخودت را در دلم جا مےکنے عشق ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط