وقتی جهان ساکت شد
«وقتی جهان ساکت شد...»
نزدیک غروب دوباره یه سروصدای عجیب شنیده میشه.
ولی اینبار نه از خیابون... بلکه از پشت مدرسه.
تو با یانگ-می و هائه جون میری برای بررسی.
اون پشت، یه کامیون رهاشدهست.
و کنار کامیون یه دفترچهست با یه مهر:
"پایگاه جنوبی، منطقهی قرنطینه، زندهها را نجات دهید."
چیزی توی دلت میگه این شاید آخرین فرصت باشه.
یانگ-می هیجانزدهست ولی یهکمم میترسه.
میگه:
"یعنی واقعاً یه جای امن هنوز هست؟
یا فقط یه تلهست...؟"
هائه جون آروم سرش رو بالا میآره و میگه:
"اگه بمیریم که هیچی...
ولی اگه زنده بمونیم، شاید بتونیم یه نفر دیگهام نجات بدیم."
تو تصمیم میگیری…
حرکت کنین.
خورشید هنوز کامل غروب نکرده. وسایلتونو جمع میکنین. غذا، آب، چاقوی کوچیک، چراغقوه... و یه دفتر نقاشی که یانگ-می همیشه با خودش داره.
راه میافتین…
خیابونهای شهر ساکتن.
صدای پاهاتون رو آسفالت مثل طبل مرگه.
تو ماشین نمیرید. باید از راه فرعی برید چون جادهی اصلی پر از زامبیه.
از کوچهها، ساختمونهای نیمهخراب، و پارکهایی رد میشین که حالا دیگه تبدیل شدن به قبرستون متحرک.
شب نزدیکه.
صدای زوزهی باد…
و گاهی یه جیغ از دور، یه ناله...
یه سایهای که از پشت درخت رد میشه...
اما شما هنوز ایستادهاید.
اون شب، توی یه پمپ بنزین قدیمی میمونین.
یه لحظه که همه خوابیدن،
یانگ-می بیدار میمونه.
میشینه کنار تو و آروم میگه:
"اگه ما واقعاً برسیم اون پایگاه...
فکر میکنی همه چی درست میشه؟
آدما برمیگردن به همون دنیای قبل؟
یا این یه دنیای جدیده... که توش فقط قویها زنده میمونن؟"
و تو فقط نگاهش میکنی.
لبخند میزنی.
و میگی:
"تا وقتی تو کنارمی…
من به هر دنیایی عادت میکنم."
و دوباره شب توی تاریکی حل میشه…
ولی یه نوری ته دلتون روشن مونده.
ادامه دارد...•
نزدیک غروب دوباره یه سروصدای عجیب شنیده میشه.
ولی اینبار نه از خیابون... بلکه از پشت مدرسه.
تو با یانگ-می و هائه جون میری برای بررسی.
اون پشت، یه کامیون رهاشدهست.
و کنار کامیون یه دفترچهست با یه مهر:
"پایگاه جنوبی، منطقهی قرنطینه، زندهها را نجات دهید."
چیزی توی دلت میگه این شاید آخرین فرصت باشه.
یانگ-می هیجانزدهست ولی یهکمم میترسه.
میگه:
"یعنی واقعاً یه جای امن هنوز هست؟
یا فقط یه تلهست...؟"
هائه جون آروم سرش رو بالا میآره و میگه:
"اگه بمیریم که هیچی...
ولی اگه زنده بمونیم، شاید بتونیم یه نفر دیگهام نجات بدیم."
تو تصمیم میگیری…
حرکت کنین.
خورشید هنوز کامل غروب نکرده. وسایلتونو جمع میکنین. غذا، آب، چاقوی کوچیک، چراغقوه... و یه دفتر نقاشی که یانگ-می همیشه با خودش داره.
راه میافتین…
خیابونهای شهر ساکتن.
صدای پاهاتون رو آسفالت مثل طبل مرگه.
تو ماشین نمیرید. باید از راه فرعی برید چون جادهی اصلی پر از زامبیه.
از کوچهها، ساختمونهای نیمهخراب، و پارکهایی رد میشین که حالا دیگه تبدیل شدن به قبرستون متحرک.
شب نزدیکه.
صدای زوزهی باد…
و گاهی یه جیغ از دور، یه ناله...
یه سایهای که از پشت درخت رد میشه...
اما شما هنوز ایستادهاید.
اون شب، توی یه پمپ بنزین قدیمی میمونین.
یه لحظه که همه خوابیدن،
یانگ-می بیدار میمونه.
میشینه کنار تو و آروم میگه:
"اگه ما واقعاً برسیم اون پایگاه...
فکر میکنی همه چی درست میشه؟
آدما برمیگردن به همون دنیای قبل؟
یا این یه دنیای جدیده... که توش فقط قویها زنده میمونن؟"
و تو فقط نگاهش میکنی.
لبخند میزنی.
و میگی:
"تا وقتی تو کنارمی…
من به هر دنیایی عادت میکنم."
و دوباره شب توی تاریکی حل میشه…
ولی یه نوری ته دلتون روشن مونده.
ادامه دارد...•
- ۱.۷k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط