امشب عروسی سیما بود

44^
امشب عروسی سیما بود .
از عصر ، در تکاپوی آراستن خود بودم . جوراب شلواری مشکی توری پوشیده بودم ، طرح گلهایی داشت که زخمهای روی ران هایم را میپوشاند . لباس تنم ، حریر قرمزی بود که از شدت تیرگی به سیاهی میزد و خیلی کوتاه . کفش ، لاک ناخن و رژ لب زرشکی ، پشت چشمهایم را برای اولین بار سیاه نکردم ؛ سایه ای سیماب گون ، درست مثل تلائلو حلال ماه در آب راکد . موهایم ! انتهای موهایم را بعد از سالها رنگ کردم ، شرابی ؛ با اتوی مو پیچ و تابشان دادم و خلاصه ! به یاد نمی آورم در تمام زندگی ام ، به اندازه ی امشب ، برای ظاهرم وقت گذاشته باشم .

کمی دیر وارد مجلس شدم . بجز عروس و داماد ، تقریبا همه حاضر بودند ؛ چند نفری روی سِن مشغول قِر دادن و صدای آهنگ چندان بلند نبود . چشمم به دنبال او میگشت ، ولی نمی یافتم . لا به لای جمعیت چشمم به چهره های آشنایی می افتاد . خانواده ی آریا ، خاله ی سیما و خانواده اش ، دیانا و دخترش ، زهرا و چند تایی دیگر از دوستهای سیما ؛ اما او کجا بود ؟
بُهتان ، گوشه ای ایستاده و انجمن را میکاویدم که دو در بزرگ باز شد هلهله و فریاد شوق ، از جمعیت برخاست . عروس و داماد وارد شدند ، خدای من ! سیما !
قبل از توصیف زیبایی خیره کننده ی سیما ، گریز کوتاهی میزنم بر پیشینه ی آشنایی ام با این زن .
هنوز ناپدریِ نکبت ام زنده بود که نوشتن را شروع کردم . هیچ ناشری حاضر نمیشد نوشته های ناشیانه ام را چاپ کند ، ناچار شده بودم ایمیلی بسازم و به زبانِ مادریِ مادرم ، نمونه ای از نوشته هایم را بگذارم تا بلکه ناشری در مملکت مادرم ، راضی به چاپ آنها بشود . گر چه هیچ ناشری به من ایمیل نزد ؛ اما ایمیلی از دختری که هنوز مدرسه اش تمام نشده بود ، دریافت کردم ؛ برایم یک نقاشی فرستاده بود از شخصیت اصلی داستانم ، و نسبت به رمانم ابراز علاقه کرده بود . من و سیما از همانجا با هم آشنا شدیم و بعدا به یکدیگر ، نزدیک تر .

حالا امشب آن دختر ، زنی در لباس سفید بود که زیبایی اش ، تمام جمعیت را مجذوب و مغلوب خود کرده بود . موهای بلند و خرمایی اش را شنیون کرده ، به تور سفید بسته بود . در آن لباس و با آن آرایش ، به قدری زیبا شده بود که در مقابلش حس زشتی و خواری میکردم .
دست در دست آریا ، از میان تالار گذر کرد و روی سن رفت .
صدای آهنگ بلند شد، مجلس گرم شد و من ، فارغ از غوغای جمعیت بودم ؛ در فکر مهرم . دوباره با چشمهای کوک کَن ام ، به دنبال آن رشته نخ طلایی ، انبوه چشمهانِ آن پارچه ی جمعیت را ، میشکافتم و ، نمی یافتم .
سارا از کنارم رد شد . به دنبالش راه افتادم . او حتما مرا به برادرش میرساند . همینطور هم شد ، به میز چهار نفره ای رسیدیم که تنها او پشتش نشسته بود . سارا از برادرش سوییچ ماشین را خواست ، او سوویچ را به دست خواهرش داد و من بعد از رفتن سارا روی صندلی کنارش نشستم . متوجه حضور من نشد . سلامی کردم تا توجهش را به ظاهری که برایش ساعات متمادی وقت گذاشته بودم ، جلب کنم . نگاهم کرد و سر تکان داد . برای اولین بار بود که میدیدم موهایش را شانه زده . کراوات و کت و شلوار شیکی به تن کرده بود ، اتو کشیده و بی نقص .
دستهایش را روی میز گذاشته بود ، خیره به دستهایش . بنده هم غرق زیبایی برادر عروس شده بودم و مشعوف از دیدارش . صدای زنی توجه هردویمان را جلب کرد . جیغ میکشید :« جوجوووووووو!»

_ مینا ، هفتم آوریل ، سال دوم ملاقات با مهرِ وجودم
دیدگاه ها (۳)

45^بهتان زن را مینگریستم . هیکل نونوار و پرگوشتی داشت ، از چ...

46^ساناز با ذوق بچگانه ای سمت او برگشت تا بگوید :« ساناز دوس...

43^بهار شده ، زندگانی سیما هم !دو روز پیش ، رفته بودیم خرید ...

ادامه پارت 42*دید لال شده و پاسخش را گویا نیستم ، شیر آب را ...

11^سیما برای برادرش آستین بالا زده ، دنبال یک دختر خوب میگرد...

پارت اول.درخواستی❤من لی جیسو هستم. 25 سالم است و روانشناسم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط