پیشنهاد من
"پیشنهاد من"
Part ¹
ا.ت ویو:
به قهوهای که جلوم بود خیره شده بودم وبا انگشتم دور لبه ی فنجون رو دست میکشیدم..مدتی بود که توی کافه نشسته بودم..توی فکرهام گم شده بودم..تمام فکرم درگیر ایندم بود..اینده ای که اگر پدرم برام تصمیم میگرفت تباه میشد..خسته شده بودم از این همه سختگیری..سختگیری های پدرم به گفته خودش برام یه زندگی بهتر رو به وجود میاره..اما تمام این سختیگیری ها باعث دور شدنم از خانواده میشد..با نشستن یه نفر درست روبروم سرم رو بالا گرفتم..مانیا با لبخند گفت
مانیا:ببینم کی فکرت رو مشغول کرده که هرچی زنگ میزنم جواب نمیدی
لبخندی گوشه لبم جا گرفت
ا.ت:چیز خاصی نیست..
مانیا منو رو برداشت و یه بستنی سفارش داد تا اومدن بستنی مانیا..نگاه اطرافم میکردم و فکرم درگیر رهایی از سختگیری های پدرم بود..بین همون نگاه کردنا چشمم خورد به یه میز که چند تا پسر دورش نشسته بودن و بلند بلند میخندیدن..صداشون سرم رو به درد میورد..سرم رو سمت مانیا چرخوندم گفتم
ا.ت:واقعا رو اعصابن
مانیا با تعجب نگاهم کرد گفت
مانیا:حالت خوبه..تو که تا دیروز خیلی شاد و شنگول بودی الان چیشده..
نفسی با صدا بیرون دادم گفتم
ا.ت:چند روز دیگه باید برم به قرار از پیش تعیین شده..
مانیا با خوشحالی نگاهم کرد گفت
مانیا:پس چرا ناراحتی
ا.ت:نمیدونم..
مانیا که داشت با ولع بستنیش رو میخورد گفت
مانیا:شاید پسره خشگل باشه هاا
با پام زدم به پاش که اخمش رفت توی هم گفتم
ا.ت:پسره رو میشناسم..نه شخصیت داره نه اخلاق خوشم نمیاد ازش
مانیا:خشگل که هست
خندیدم و گفتم
ا.ت:نظری ندارم
مانیا:اگه تو نخواستی خودم میرم میگیرمش با اخلاقش هم کنار میام
خندیدم و قهومو خوردم و از جام بلند شدم روبه مانیا کردم گفتم
ا.ت:من دارم میرم
مانیا با زرب از جاش بلند شد گفت
مانیا:منم باهات میام
باشه ای گفتم و رفتم سمت صندوق و حساب کردم و رفتم بیرون..سوار ماشین شدم که در باز شد و مانیا هم سوار شد..ماشین رو روشن کردم و سمت خونه حرکت کردم..بین راه مانیا رو رسوندم و رفتم خونه..در خونه رو باز کردم و با اولین چیزی که روبرو شدم چهره خندون مامان و پشت بندش چهره عصبانی بابا..زیر لب لعنتی فرستادم و کفش هامو در اوردم..تا پامو گذاشتم توی خونه صدای بابا بالا رفت گفت
بابا:تا این موقع کدوم جهنم دره ای بودی..
نفسی عمیق کشیدم گفتم
ا.ت:رفته بودم بیرون
بابا اخمی کرد و رفت توی اتاقش هیچ موقع درکی از این رفتارش نداشتم..پوفی کشیدم و رفتم توی اتاقم و روی تخت دراز کشیدم و بدون عوض کردن لباس هام به خواب رفتم..
ادامه دارد
🍷حمایت فراموش نشه🍷
Part ¹
ا.ت ویو:
به قهوهای که جلوم بود خیره شده بودم وبا انگشتم دور لبه ی فنجون رو دست میکشیدم..مدتی بود که توی کافه نشسته بودم..توی فکرهام گم شده بودم..تمام فکرم درگیر ایندم بود..اینده ای که اگر پدرم برام تصمیم میگرفت تباه میشد..خسته شده بودم از این همه سختگیری..سختگیری های پدرم به گفته خودش برام یه زندگی بهتر رو به وجود میاره..اما تمام این سختیگیری ها باعث دور شدنم از خانواده میشد..با نشستن یه نفر درست روبروم سرم رو بالا گرفتم..مانیا با لبخند گفت
مانیا:ببینم کی فکرت رو مشغول کرده که هرچی زنگ میزنم جواب نمیدی
لبخندی گوشه لبم جا گرفت
ا.ت:چیز خاصی نیست..
مانیا منو رو برداشت و یه بستنی سفارش داد تا اومدن بستنی مانیا..نگاه اطرافم میکردم و فکرم درگیر رهایی از سختگیری های پدرم بود..بین همون نگاه کردنا چشمم خورد به یه میز که چند تا پسر دورش نشسته بودن و بلند بلند میخندیدن..صداشون سرم رو به درد میورد..سرم رو سمت مانیا چرخوندم گفتم
ا.ت:واقعا رو اعصابن
مانیا با تعجب نگاهم کرد گفت
مانیا:حالت خوبه..تو که تا دیروز خیلی شاد و شنگول بودی الان چیشده..
نفسی با صدا بیرون دادم گفتم
ا.ت:چند روز دیگه باید برم به قرار از پیش تعیین شده..
مانیا با خوشحالی نگاهم کرد گفت
مانیا:پس چرا ناراحتی
ا.ت:نمیدونم..
مانیا که داشت با ولع بستنیش رو میخورد گفت
مانیا:شاید پسره خشگل باشه هاا
با پام زدم به پاش که اخمش رفت توی هم گفتم
ا.ت:پسره رو میشناسم..نه شخصیت داره نه اخلاق خوشم نمیاد ازش
مانیا:خشگل که هست
خندیدم و گفتم
ا.ت:نظری ندارم
مانیا:اگه تو نخواستی خودم میرم میگیرمش با اخلاقش هم کنار میام
خندیدم و قهومو خوردم و از جام بلند شدم روبه مانیا کردم گفتم
ا.ت:من دارم میرم
مانیا با زرب از جاش بلند شد گفت
مانیا:منم باهات میام
باشه ای گفتم و رفتم سمت صندوق و حساب کردم و رفتم بیرون..سوار ماشین شدم که در باز شد و مانیا هم سوار شد..ماشین رو روشن کردم و سمت خونه حرکت کردم..بین راه مانیا رو رسوندم و رفتم خونه..در خونه رو باز کردم و با اولین چیزی که روبرو شدم چهره خندون مامان و پشت بندش چهره عصبانی بابا..زیر لب لعنتی فرستادم و کفش هامو در اوردم..تا پامو گذاشتم توی خونه صدای بابا بالا رفت گفت
بابا:تا این موقع کدوم جهنم دره ای بودی..
نفسی عمیق کشیدم گفتم
ا.ت:رفته بودم بیرون
بابا اخمی کرد و رفت توی اتاقش هیچ موقع درکی از این رفتارش نداشتم..پوفی کشیدم و رفتم توی اتاقم و روی تخت دراز کشیدم و بدون عوض کردن لباس هام به خواب رفتم..
ادامه دارد
🍷حمایت فراموش نشه🍷
- ۸.۲k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط