#عشق_سمی #پارت_سوم

#عشق_سمی #پارت_سوم
(این رمان فیکشن و فیک است و ربطی به دنیای واقعی ندارد)

چشماش داشت کم کم به سمت سیاهی میرفت که خودش رو توی بغل کسی احساس کرد. بغل گرم و اشنا، یونگی بود. شاید جیمین انقدر سرگیجه داشت که متوجه اومدن و صدای پله ها نشد. یونگی بغلش کرد و به سمت طبقه بالا و اتاق خودش برد. اب گرم رو توی وان باز کرد. لباس های سرد و خیس پسرک رو در اورد. توی وان نشست و پسر رو روی پاش گذاشت تا سرما کمی از بدنش خارج بشه. کمی بعد چشمای پف کرده جیمین باز تر شد و راه رو برای اشک ها باز کرد. یونگی گفت:
_ چرا بیرون اومدی؟ مگه نگفتم بمون؟ نگاش کن... شبیه یه جوجه خیس شدی.
جیمین بلاخره لباش رو باز کرد و بریده بریده گفت:
_ داشتم... م... میردم تو میگی چ...چرا اومدم بیرون؟ تو... چرا... م...من رو نجات دادی؟
یونگی فقط با خونسردی لبخند محوی زد و جواب نداد. وقتی فهمید دمای پسرک کمی پایین اومده، بیرون بردش و لباس بزرگ و گَرمی بهش داد و موهای زردش رو خشک کرد و روی تخت خودش گذاشتش. پتوی بزرگی روش قرار داد و چشمای جیمین از خستگی و گریه کم کم بسته شد. توی خواب مدام از سرما میلرزید... که یونگی روی تخت کنارش دراز کشید و بغل گرمش رو بهش داد و جیمین ناخوداگاه خودش رو توی بغل یونگی کشید، انگار که به ارامش رسیده مثل یه بچه خوابید...
چند ساعت بعد جیمین با عطسه، خس خس کردن سینه، اب بینی و تب زیاد بلند شد. سرش انگار داشت میترکید. سرماخورده بود؟ اره دیگه... مگه میشه این همه سرما سالم بمونه؟... توی لباس بزرگ و پشمیش گم شده بود و نمی تونست از درد تکون بخوره. فقط به اطراف نگاه کرد و چشمای قرمزش به یونگی که بالا سمت تاج تخت نشسته بود و توی لپ تاپ کاری میکرد نگاهی کرد. یونگی با بیخیالی لپ تاپ رو خاموش کرد و عینکش رو در اورد. دستش رو زیر بدنش جیمین گذاشت و بالا کشید تا جایی که سرش روی بازوش قرار گرفت و گفت:
_ بیدار شدی جوجه؟ خیلی داغی!
جیمین دوباره عطسه کرد که...

سوپرایز بعد مدرسه تون🌚 نه اصلا ببینید چه بچه خوبیم؟ خو حداقل حمایت کنین!! پارت های بعد خفنن. شرایط:
۱۲ لایک، ۱۰ کامنت، ۴ ری پست

شب براتون بازم سوپرایز میزارم😉
دیدگاه ها (۳)

بانو فالو بشه : @jeon-sarina

بانو فالو بشه : @talkaysan

ماه پنبه ای

𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁷وارد داروخانه شد و به سمت پیشخوان رفت...

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟤𝟧 دراز کشیده بودن، روی تخت یونگی، ک...

𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2𝙋𝙖𝙧𝙩:14(زمان حال، عمارت مین،5:34am)عمارت غرق...

#عشق_سمی #پارت_دوم(این رمان فیکشن و فیک است و ربطی به دنیای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط