ساعت نزدیکای هفت شده بود و صدای قل‌قل خورش قورمه‌سبزی و ب

ساعت نزدیکای هفت شده بود و صدای قل‌قل خورش قورمه‌سبزی و بوی برنج زعفرانی کل خونه رو پر کرده بود. مامان داشت آخرین روتوش‌ها رو به میز می‌زد و بابا هم پیرهن اتوکشیده‌ش رو پوشیده بود و منتظر مهمونا بود.

سورا که به خاطر کلافگی و نق‌نق‌های طول روز حسابی بی‌رمق شده بود، دوباره شروع کرد به مالیدن چشمای درشتش و نق زدن. مشخص بود قبل از اینکه شلوغی مهمونی و رفت‌وآمد خاله اینا شروع بشه، باید حتماً شیرشو می‌خورد وگرنه وسط مهمونی حسابی بهانه‌گیر می‌شد.

رو کردم به تهیونگ که آماده و مرتب با همون پیراهن لینن کرم‌رنگش تو پذیرایی ایستاده بود و داشت به عکس‌های خانوادگی روی دیوار نگاه می‌کرد: «تهیونگ‌اه… من برم تو اتاق سریع به سورا شیر بدم تا خاله اینا نرسیدن. تو هم یکم موهاتو مرتب کن و ادکلن بزن که الان در می‌زنن.»

تهیونگ اومد جلو، دست کشید روی سر سورا و با همون صدای آروم و مهربونش به کره‌ای گفت: «باشه عزیزم، برو. خیالت راحت، من همین‌جا مواظب اوضاع هستم.»

سورا رو بغل کردم و رفتم تو اتاق خواب. در رو بستم تا صدای محیط نیاد و سورا آروم بگیره. رو تخت نشستم، سورا رو تو بغلم جابه‌جا کردم و شروع کردم به شیر دادن. سورا که حسابی گرسنه و خسته بود، با ولع شروع کرد به شیر خوردن و دست کوچولوش رو گذاشت روی سینه و پیرهنم. آروم روی موهای نرمش دست می‌کشیدم و بوی تنش رو استشمام می‌کردم. اون‌قدر غرق آرامش شده بود که کم‌کم پلک‌های سنگینش داشت روی هم می‌افتاد.

توی همین حین، در اتاق خیلی آروم و بی‌صدا باز شد. تهیونگ آروم سرشو کرد تو. دیدم دو تا استکان چای داغ تو دستشه و با یه لبخند خیلی شیطنت‌آمیز و مظلومانه داره نگام می‌کنه.

آروم پچ‌پچ کردم: «تهیونگ! مگه نگفتم نیا؟ اگه مامان یا بابا یهو میان تو اتاق زشته!»

تهیونگ با قدم‌های آهسته اومد داخل، در رو با پشت پاش آروم بست و اومد رو لبه‌ی تخت کنارم نشست. استکان‌های چای رو گذاشت روی میز کنار تخت و با لحن بانمک و ارومی به کره‌ای گفت: «بابات تو پذیرایی داره اخبار می‌بینه، مامانت هم تو آشپزخونه‌ست! کسی نمیاد. بعدشم، من فقط برات چای آوردم که خستگیت در بره. مگه شوهرت نمی‌تونه بیاد پیشت؟»

بعد سرشو خم کرد و به سورا که غرق شیر خوردن بود نگاه کرد. لبخند مستطیلی و شیرینش کل صورتشو گرفت. انگشت اشاره‌ش رو اروم برد جلو و سورا با همون دست تپلیش انگشت تهیونگ رو محکم چسبید.

تهیونگ با صدای خیلی آهسته زمزمه کرد: «نگاهش کن… چقدر آروم شده. تو معجزه می‌کنی پرنسس! تا بغلش می‌کنی انگار کل دنیا براش امن میشه.»
دیدگاه ها (۱)

دست دیگه‌ش رو آورد بالا و آروم موهای منو که روی صورتم ریخته ...

تهیونگ که کلمه‌ی «ته‌دیگ» رو از سال پیش خوب یادش مونده بود، ...

با رفتن تهیونگ و سورا به اتاق، محیط آشپزخونه یکم خلوت‌تر شد....

از حرکت تهیونگ سمت سینک خنده‌م گرفت و آستین تیشرتش رو کشیدم:...

وقتی بردیش ایران p¹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط