پنج سال گذشت

#پنج سال گذشت ...
و هنوز نمی دانم این دخترک سرگشته صبح ها چه دلیلی برای بیدار شدن از خواب دارد
و با چه امیدی روزهایش را به آغوش شب می سپارد
و حتی نمی دانم لبخندهایش قدرت نقاب نهادن بر آشوب درونش و یا اشک هایش قدرتی برای کاستن از سنگینی حجم اندوهش دارد یا نه.

پنج سال ...
اما نه ، گویی صد سال از آن شب نفرین شده میگذرد.
بعد از رفتنت آنقدر دنیا خالی شد که صدای پای عابران آزارم میدهد، کاش یک شب بیایی و دستانم را بگیری تا به سوی آبی بی کران پرواز کنیم ...
کاش یک بار دیگر مرا سخت در آغوش بفشاری ، دستانت دست هایم را گرما بخشد ...
کاش امیدی ،
آرزویی ،
کاش رویایی برایم باقی میگذاشتی
حال تو بگو ،
این صد سال بر تو چگونه گذشت ؟
#عاشقانه های من
دیدگاه ها (۳۹)

#سالها میگذرد از شب تلخ وداعاز همان شب که تو رفتی و به چشمان...

دیگــر منتظــر کســی نیستــم!هــر کــه آمــد،ستــاره از رویـ...

قلبم میسوزد . . .سوزشی ازروی زخم ها وترک هایی ک روزگاربرجای ...

دوستانم برگ هایی ازدفتـرزندگیـم هستنـدنمی‌دانم شمـابرگ چندم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط