نکتهبچها دخترا ازاول همکلاسین وهیلی دوست صمیمین
نکته:بچها دخترا ازاول همکلاسین وهیلی دوست صمیمین
#the_mafias_night_slave
P23
که هیون گفت
هیون:خب بزار بریم شام بخوریم
سوبین: بزار بریم
ویو ادچان
همه رفتن رو میز نشستن وخواستن شروع کنن که یجی گفت
یجی:وایسید قبل از که بخوریم بزار عکس بگیرم وتو انستا بفرستم
ات:اگه میخوای بفرستیش With my best frinb'sبنویس
رزی:آره من موافقم خیلی خوبه
جیمین:وای چقدر بیکارین
فلیکس:راست میگی هیونگ
البته ات پیش جیمین نشست که هیون خیلس عصبیه ویجوری ات و جیمین نگاه میکنه داشتن میخوردن که ات به هیون گفت
ات:هیون میشه نمکدونو بهم بدی
هیون:چی
ات:مگه نشنیدی نمکدونو میخوام
هیون:اوک بگیرش
ات:مرسی
که ات خواست نمکدونو ببره که جیمیح از هیون گرفت و به ات داد
ات:مرسی
جیمین:خواهش
(بچه ها فکر بدی نکنین جیمین از ات خوشش نیومد ولی دوست صمیمی شدن)
که اینجا هیون از عصبیت منفجر شد چشماش قرمز شدن
که همه شمامو خوردن و تموم کردن ورفتن نشستن رو مبل ها ات هم پیش جیمین نشست که لیسا گفت ات یادته وقتی ماچهارتا تو یه کلاس بودیم (ات و رزی و لیسا و یجی همکلاسین)
ات:آره دلم واسه این روزا تنگ شد
رزی:منم
یجی:منم
وقتی از دبیر ریاضی خانم شوکا ازش متنفر بودیم(بچه ها من دبیر ریاضیم آلبوشوکه هستش ولی من و دوستام خیلی ازش متنفریم بهش میگیم شوکا)
یجی:اینقدر ازش متنفریم
ات:که دعا میکردیم که بمیره وازش راحت شیم(این منو دوستام اینجوری دعا میکنیم😂)
و دخترا پاشدن که......
نظردرکامنت💜✨
#the_mafias_night_slave
P23
که هیون گفت
هیون:خب بزار بریم شام بخوریم
سوبین: بزار بریم
ویو ادچان
همه رفتن رو میز نشستن وخواستن شروع کنن که یجی گفت
یجی:وایسید قبل از که بخوریم بزار عکس بگیرم وتو انستا بفرستم
ات:اگه میخوای بفرستیش With my best frinb'sبنویس
رزی:آره من موافقم خیلی خوبه
جیمین:وای چقدر بیکارین
فلیکس:راست میگی هیونگ
البته ات پیش جیمین نشست که هیون خیلس عصبیه ویجوری ات و جیمین نگاه میکنه داشتن میخوردن که ات به هیون گفت
ات:هیون میشه نمکدونو بهم بدی
هیون:چی
ات:مگه نشنیدی نمکدونو میخوام
هیون:اوک بگیرش
ات:مرسی
که ات خواست نمکدونو ببره که جیمیح از هیون گرفت و به ات داد
ات:مرسی
جیمین:خواهش
(بچه ها فکر بدی نکنین جیمین از ات خوشش نیومد ولی دوست صمیمی شدن)
که اینجا هیون از عصبیت منفجر شد چشماش قرمز شدن
که همه شمامو خوردن و تموم کردن ورفتن نشستن رو مبل ها ات هم پیش جیمین نشست که لیسا گفت ات یادته وقتی ماچهارتا تو یه کلاس بودیم (ات و رزی و لیسا و یجی همکلاسین)
ات:آره دلم واسه این روزا تنگ شد
رزی:منم
یجی:منم
وقتی از دبیر ریاضی خانم شوکا ازش متنفر بودیم(بچه ها من دبیر ریاضیم آلبوشوکه هستش ولی من و دوستام خیلی ازش متنفریم بهش میگیم شوکا)
یجی:اینقدر ازش متنفریم
ات:که دعا میکردیم که بمیره وازش راحت شیم(این منو دوستام اینجوری دعا میکنیم😂)
و دخترا پاشدن که......
نظردرکامنت💜✨
- ۷.۳k
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط