امشب میخوام بگم ..
امشب میخوام بگم ..
همه ما روزهای سختی رو داشتیم .. و پسرک از همه بیشتر سختی کشید ..
هنوز سه ماه مونده تا 4 سالش بشه ..
هرچی سختی که ممکن بوده براش پیش بیاد .. اومده !
برای پدر و مادر خیلی سخته که مریض بچه رو ببینن .. حتی یه سرماخوردگی ..
اینو وقتی پسرک توی 7 ماهگی عفونت کیسه صفرا کرد و عمل شد فهمیدیم ..
جدایی من و مادر پسرک (وقتی 1 سالش بود) همه چیز رو به هم ریخت .. پدر و مادر تبدیل شد به "پدر یا مادر!" .. اگرچه شاید این تصمیم بهتر از خیلی تصمیم های دیگر بود .. هم من حق داشتم و هم مادر پسرک .. شاید یه روز معلوم بشه که این کار به نفع پسرمان هم بوده ..
پسرک بازیگوشی می کرد .. می خندید و جیغ می زد .. اما حرف نمیزد .. هیچوقت حرف نزد .. نه بابا .. نه مامان .. و نه هیچ حرف دیگری ..
پزشکان می گفتند چیزیست از طیف بیماری اوتیسم .. باید مراقبت شود و کاردرمانی و غیره .. تا شاید اوضاع کمی بهتر شود ..
چند ماهی بیشتر از شروع درمان نگذشته بود که تومور همه چیز رو کابوس وارتر کرد ..
یه تومور توی کلیه چپ که از زمان جنینی آرام آرام خون پسرک رو می مکید و رشد می کرده .. عمل جراحی .. برداشتن کامل کلیه چپ .. و آغاز شیمی درمانی ..
این ماهها من و پسرک و مادرش و عزیزان معدودی که در نزدیکمان بودند خیلی سختی کشیدیم .. بارها ناامید شدیم و دوباره امیدوار ..
چه شبهایی که تا صبح در بیمارستان بودیم .. لحظات مرگبار پشت اتاق عمل .. تلخی شنیدن زجه های پسرک .. ریختن همزمان موهای پسرک و اشکهای ما ..
توی این روزهای سخت شما دوستان همیشه پیش من و پسرک بودید .. بارها مثل امشب سفره دلم رو باز کردم .. بارها غصه هام رو روی کیبورد خالی کردم .. شما همیشه مهربانانه با ما بودید و هستید ..
اکنون در نیمه راه ..
شیمی درمانی پسرک به خوبی پیش میره .. ولی دقیقا نمیدونیم چقدر دیگه طول می کشه .. بدلیل چسبندگی روده پسرک (که حتی به خاطرش یکبار دیگه عمل شد) رژیم غذایی نسبتا سختی داره .. خیلی چیزای خوشمزه رو نمیتونه بخوره .. ولی میدونیم که به نفعشه ..
توی این مدت مادر پسرک خیلی براش زحمت کشید .. باید منصف باشم که سختی ها بیشتر روی دوش او بود .. ازش ممنونم و امیدوارم خداوند به زندگیش رحمت و خوشی بده ..
یه نفر هم اینجا همیشه کنار من بوده و غمخوار همه این دردها بوده .. کسی که عاشقونه پسرک رو دوست داره و مهرش هم مدتهاست که به دل پسرک افتاده .. همراه همه این روزهای سخت .. ممنون ..
پسرک هنوز حرف نمیزنه .. هنوز به من بابا نمیگه .. ولی میدونم که اونم به این عشق اعتقاد داره .. اونم میدونه که همه ما کنارشیم و کنارش می مونیم تا این سختیها رو پشت سر بذاره ..
پسرک همه عشق و امید ماست ..
مایی که امیدواریم و همیشه امیدوار می مونیم ..
ما اعتقاد داریم که خدایی هست
ما امیدواریم که یه روز خوب میاد ..
همه ما روزهای سختی رو داشتیم .. و پسرک از همه بیشتر سختی کشید ..
هنوز سه ماه مونده تا 4 سالش بشه ..
هرچی سختی که ممکن بوده براش پیش بیاد .. اومده !
برای پدر و مادر خیلی سخته که مریض بچه رو ببینن .. حتی یه سرماخوردگی ..
اینو وقتی پسرک توی 7 ماهگی عفونت کیسه صفرا کرد و عمل شد فهمیدیم ..
جدایی من و مادر پسرک (وقتی 1 سالش بود) همه چیز رو به هم ریخت .. پدر و مادر تبدیل شد به "پدر یا مادر!" .. اگرچه شاید این تصمیم بهتر از خیلی تصمیم های دیگر بود .. هم من حق داشتم و هم مادر پسرک .. شاید یه روز معلوم بشه که این کار به نفع پسرمان هم بوده ..
پسرک بازیگوشی می کرد .. می خندید و جیغ می زد .. اما حرف نمیزد .. هیچوقت حرف نزد .. نه بابا .. نه مامان .. و نه هیچ حرف دیگری ..
پزشکان می گفتند چیزیست از طیف بیماری اوتیسم .. باید مراقبت شود و کاردرمانی و غیره .. تا شاید اوضاع کمی بهتر شود ..
چند ماهی بیشتر از شروع درمان نگذشته بود که تومور همه چیز رو کابوس وارتر کرد ..
یه تومور توی کلیه چپ که از زمان جنینی آرام آرام خون پسرک رو می مکید و رشد می کرده .. عمل جراحی .. برداشتن کامل کلیه چپ .. و آغاز شیمی درمانی ..
این ماهها من و پسرک و مادرش و عزیزان معدودی که در نزدیکمان بودند خیلی سختی کشیدیم .. بارها ناامید شدیم و دوباره امیدوار ..
چه شبهایی که تا صبح در بیمارستان بودیم .. لحظات مرگبار پشت اتاق عمل .. تلخی شنیدن زجه های پسرک .. ریختن همزمان موهای پسرک و اشکهای ما ..
توی این روزهای سخت شما دوستان همیشه پیش من و پسرک بودید .. بارها مثل امشب سفره دلم رو باز کردم .. بارها غصه هام رو روی کیبورد خالی کردم .. شما همیشه مهربانانه با ما بودید و هستید ..
اکنون در نیمه راه ..
شیمی درمانی پسرک به خوبی پیش میره .. ولی دقیقا نمیدونیم چقدر دیگه طول می کشه .. بدلیل چسبندگی روده پسرک (که حتی به خاطرش یکبار دیگه عمل شد) رژیم غذایی نسبتا سختی داره .. خیلی چیزای خوشمزه رو نمیتونه بخوره .. ولی میدونیم که به نفعشه ..
توی این مدت مادر پسرک خیلی براش زحمت کشید .. باید منصف باشم که سختی ها بیشتر روی دوش او بود .. ازش ممنونم و امیدوارم خداوند به زندگیش رحمت و خوشی بده ..
یه نفر هم اینجا همیشه کنار من بوده و غمخوار همه این دردها بوده .. کسی که عاشقونه پسرک رو دوست داره و مهرش هم مدتهاست که به دل پسرک افتاده .. همراه همه این روزهای سخت .. ممنون ..
پسرک هنوز حرف نمیزنه .. هنوز به من بابا نمیگه .. ولی میدونم که اونم به این عشق اعتقاد داره .. اونم میدونه که همه ما کنارشیم و کنارش می مونیم تا این سختیها رو پشت سر بذاره ..
پسرک همه عشق و امید ماست ..
مایی که امیدواریم و همیشه امیدوار می مونیم ..
ما اعتقاد داریم که خدایی هست
ما امیدواریم که یه روز خوب میاد ..
- ۴.۰k
- ۰۳ خرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط