آن بختِ گُریزنده دمی آمد و بگذشت

آن بختِ گُریزنده دمی آمد و بگذشت
غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود !

لب‌ بسته و پر سوخته ، از کوی تو رفتم
رفتم ، به خدا ، گر هوسم بود ، بَسَم بود !
دیدگاه ها (۱)

وَ من به یکباره یاد گرفتم ...دیگر کسی رو دوست نداشته باشم..ب...

لمس کن کلماتی راکه برایت می نویسمتا بخوانی و بفهمی چقدر جایت...

اشتهیک ..مشتهی الگاع الگصه ویاها العطش ..وترید مای.واعتنیک ب...

نومنی اعله صدرک لو یمر الیلدشبگنی و دخل ارتاح بل شبگه،لاتشعل...

بر سر کوی تو عمری به تماشا ماندیمدر کویر دل سودازده تنها مان...

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتمهمه تن چشم شدم، خیره ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط