🖤🥀 «معشوقهی مخفی»
🖤🥀 «معشوقهی مخفی»
𓆩 پــارت سیودوم 𓆪
ات یک قدم عقب رفت.
ـ «تو... مادرم رو میشناسی؟»
مرد جواب نداد.
فقط عکس را بالا گرفت.
ـ «مادرت اینو قبل از ناپدید شدنش به من داد.»
جیمین جلو آمد.
ـ «چی ازش میخوای؟»
مرد نگاهش کرد.
ـ «من؟ هیچچی.»
بعد به ات خیره شد.
ـ «ولی اون میخواست دخترش حقیقت رو بدونه.»
ات با نگرانی پرسید:
ـ «چه حقیقتی؟»
مرد لبخند تلخی زد.
ـ «اینکه مادرت هیچوقت ناپدید نشد...»
سکوت سنگینی افتاد.
ـ «اون هنوز زندهست.»
ات نفسش بند آمد.
جیمین با تعجب به مرد خیره شد.
اما قبل از اینکه چیزی بپرسد، صدای قدمهایی از طبقهی بالا شنیده شد...
و مرد آرام گفت:
ـ «و اون بالا، منتظرته.»
𓆩 پــارت سیودوم 𓆪
ات یک قدم عقب رفت.
ـ «تو... مادرم رو میشناسی؟»
مرد جواب نداد.
فقط عکس را بالا گرفت.
ـ «مادرت اینو قبل از ناپدید شدنش به من داد.»
جیمین جلو آمد.
ـ «چی ازش میخوای؟»
مرد نگاهش کرد.
ـ «من؟ هیچچی.»
بعد به ات خیره شد.
ـ «ولی اون میخواست دخترش حقیقت رو بدونه.»
ات با نگرانی پرسید:
ـ «چه حقیقتی؟»
مرد لبخند تلخی زد.
ـ «اینکه مادرت هیچوقت ناپدید نشد...»
سکوت سنگینی افتاد.
ـ «اون هنوز زندهست.»
ات نفسش بند آمد.
جیمین با تعجب به مرد خیره شد.
اما قبل از اینکه چیزی بپرسد، صدای قدمهایی از طبقهی بالا شنیده شد...
و مرد آرام گفت:
ـ «و اون بالا، منتظرته.»
- ۹۵
- ۰۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط