پارت۷(درعمق نگاه تو)

پارت۷(درعمق نگاه تو)

سوار تاکسی شد، نزدیک دوازده شب بود. بعد از چند دقیقه به خانه رسید؛ پیاده شد و به سمت در رفت. کلیدش را درآورد و وارد خانه شد.خیلی آرام وارد شد؛ تا خانواده‌اش بیدار نشوند و خیلی سریع به طرف اتاقش رفت.در را بست و به آن تکیه داد، اتفاق چند دقیقه پیش دوباره در ذهنش مرور شد و گونه‌هایش از خجالت سرخ شدند.
سعی کرد موضوع را برای خودش ساده کند و با خودش گفت که فقط یک اتفاق از روی بی‌حواسی بوده، ولی مگر می‌شد؟
بیخیالش شد، کتش را روی چوب‌لباسی آویزان کرد و لباس خانگی‌اش را پوشید، بعد بدون هیچ عجله‌ای روی تخت دراز کشید و کمی خودش را جابه‌جا کرد تا جای مناسبش پیدا کند. وقتی بالاخره راحت شد، چشم‌هایش را بست و آماده خواب شد که ناگهان متوجه نور بالای سرش شد؛ یادش رفته بود چراغ اتاقش را خاموش کند.
+:"شینههههههه"
با کلافگی و حسرت، درست وقتی جای مناسبی روی تخت پیدا کرده بود، از جایش بلند شد.
چراغ را خاموش کرد و دوباره دراز کشید. دستش را زیر سرش گذاشت و به سقف بالای سرش خیره شد. دوباره اتفاق نیم ساعت پیش در ذهنش نقش بست.
درست بود که از روی اشتباه رویش افتاده بود، ولی... چرا مغزش قفل کرده بود؟ چرا آن لحظه به لبانش نگاه میکرد؛آیا هوس بود؟
پلک‌هایش آرام‌آرام سنگین شدند،و بعد روی هم افتادند. ذهنش کم‌کم آرام گرفت،و چند لحظه بعد به خواب رفت.
...
صبح شده بود، خورشید کم‌کم آسمان را روشن کرده بود. از خواب بیدار شد،و از تختش بلند شد. بدنش را کش و قوس داد تا خواب از سرش بپرد؛ کمی بعد از اتاق بیرون رفت و مستقیم به سمت حمام رفت و دوش گرفت.
نیم ساعت بعد، روبه‌روی آینه ایستاده بود. فرم U.A تنش بود و مثل همیشه کرواتش را نبسته بود.سمت در رفت، کفش‌هایش را پوشید و آماده رفتن شد (میتسوکی=×)
×:"بدون صبحونه کدوم جهنمی میری؟"
+:"نمی‌خورم."
بدون اینکه به داد و فریادهای مادرش توجهی کند، در را بست و از خانه بیرون رفت
در طول راه، از خیابان‌های شلوغ و پررفت‌وآمد عبور کرد، صدای ماشین‌ها و رفت‌وآمد مردم اطرافش به گوش می‌رسید. همین‌طور که به سمت مقصدش می‌رفت، نگاهش به شخصی افتاد که داشت به یک پیرزن برای عبور از خیابان کمک می‌کرد.
وقتی نزدیک‌تر شد، آن لبخند آشنا را دید. همان لحظه فهمید که او کیست
+:"عجب بدبختی ای"
نگاهش را برگرداند وقتی که کمی ذهنش آپلود شد متوجه باکوگو شد
-:"کچان تو هم اینجایی؟"
+:"یجوری میگی انگار اون خراب شده دبیرستانم نیست"
ایزوکو بعد از اینکه پیرزن از خیابان رد شد، با لبخند کوچکی از او خداحافظی کرد، بعد به سمت باکوگو رفت و همراه او به راه افتاد تا به مقصدشان برسند
-:"فک نمی‌کردم انقد زود بیای."
+:"منم فک نمی‌کردم که حتی صبح هم مغزت برای فَک زدن کار کنه."
ایزوکو از جواب صادقانه‌اش خنده‌اش گرفت؛ بعد دوباره به راه افتاد و باکوگو هم کنارش حرکت کردناگهان از حرکت ایستاد. ایزوکو که متوجه توقف او شده بود، چند قدم دیگر برداشت، اما وقتی دید باکوگو قدمی برنداشته است، ایستاد و برگشت تا ببیند چه اتفاقی افتاده
-:"کاچان، اتفاقی افتاده؟"
انگار زمان برای چند لحظه متوقف شده بود. باکوگو هنوز سر جایش ایستاده بود و هیچ حرکتی نمی‌کرد. چند ثانیه گذشت، اما خبری از حرف یا واکنشی نبود.
+:"اتفاقی که دیشب افتاد، مـ..."
-:"کاچان."
باکوگو سرش را به سمت او برگرداند.
-:"می‌دونم اون اتفاق از روی عمد نبوده، یه اشتباه بوده. لازم نیست خودتو درگیرش کنی."
ایزوکو آرام چشمانش را بست و لبخند کوچکی روی لب‌هایش نشست.
همان لحظه، باکوگو چند ثانیه به او خیره ماند،انگار قلبش بدون اجازه اش دوباره مثل دیشب، شروع به تپش کردن زده باشد
<همون لحظه بود... که نفهمیدم کِی و چطور
قلبم رو بهش باختم>

پایان_____

#باکودکو #باکوگو #کاچان #کاتسوکی #ایزوکو #دکو #میدوریا #باکوگو_کاتسوکی #مای_هیرو #ایزوکو_میدوریا
دیدگاه ها (۱)

خبببب از پارت قبل به بعد باکوگو و ایزوکو به سن ۲۵ سالگی رسید...

ولی زوج بانمکین🎀#باکودکو #باکوگو #کاچان #کاتسوکی #ایزوکو #دک...

من اصلا نمیدونم با چه رویی دوباره پست میزارم من واقعا عذر می...

دوستان ب ی سری از دلایلی که هستش میخوام پستای پیج رو پاک کنم...

پارت۵ (در عمق نگاه تو)ایزوکو با لذت غذا را می‌خورد، و باکوگو...

پارت۶(در عمق نگاه تو)چندی بعد ایزوکو آرام چشمانش را باز کرد،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط