[•⛓♥️•]

[•⛓♥️•]
بہ مآدر قول دادهـ بود!!
بر می گردد...
چشـم‌مادر
ڪہ‌بہ اسٺخوان هاے
بی جمجمہ افتاد لبخـند ٺلخی زد
و گفـٺ :
بچـہ م سرش می رفٺ
ولی قولش نمی رفـٺـ(:💔...

ـ ــ ــ ـــ❁ـــ ــ ــ ـ

‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌
دیدگاه ها (۱)

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۶وقتی شب شد، نامجون لیا رو به خونه رسو...

پارت ۲۷ | یه دعوتروز جمعه...آرا از صبح جلوی آینه ایستاده بود...

پارت ۴۹ ساعت هفت شده بود.لینا جلوی آینه آخرین نگاه رو به خود...

فصل دومپارت یازدهم | اعترافی زیر نور ماهصدای موسیقی سالن کم‌...

چندپارتی جونگ کوک

P : 28

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 3 | یک میز مشترکزنگ پایان کلاس که خورد، ا/ت تق...

P : 25

پارت ۵ #پشت غرورتیه اتفاق عجیبروز بعد، اِما وقتی وارد کلاس ش...

مهمونی پارت آخر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط