رمان سوم
رمان سوم
پارت هشتم
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
>> فردا صبح
ویو راوی
دازای و چویا باهم از خواب بیدار شدن
دازای : چویا خیلی خوش حالم
و چویا رو محکم بغل کرد ، چویا هم با یه صورت اخمالو به دازای نگاه کرد
بعد پنج دقیقه که تو این اوضاع بودن خدمت کار در زد و وارد شد
خدنت کار : خانم چویا امروز روز عروسیتونه اگر میشه دنبالم بیاین تا امادتون کنیم
چویا : باشه الان میام
خدمت کار تعظیم کرد و بیرون از در منتظر موند .
چویا : دازای ولم کن
دازای : باشهههههههههههههه
و چویا رفت تا اماده شه
>> اتاقی که چویا اماده میشه
وقتی رسیدن خدمت کار چویا رو سر یک صندلی نشوند و گفت
خدمت کار : لطفا چشماتونو ببندین
و چویا همین کار رو گرد
بعد سی دقیقه چویا اماده شده بود فقط مونده بود تاج که دازای اومد تو و
دازای : پس چویای من ک....، چویا خیلی زیبا شدی
چویا : دازاییییییی برو بیرون
و دازای رو پرت کرد بیرون (حوصله توضیح ندارم الان مثلا عروسی شروع شد 🔪)
>> داخل عروسی
دازای و چویا وارد شدن همه بلند شدن و دست زدن
دازای : از همه برای اومدن ممنونم لطفا راحت باشید و از غذا لذت ببرین
بعد ده دقیقه ( خواهرم داره منو میخورههههههههه)
نوبت رقص شده بود دازای و چویا رفتن وسط و شروع به رقصیدن کردن . در اخر پای چویا به دازای خورد و نزدیک بود بیفته که دازای گرفتش و داخل هوا پیچش داد ( چی میگفتن بهش 😅)
>> بعد عروسی
دازای : خب چویا بریم خونه
چویا : خنگ ما الان خونه ایم
دازای : خونه ی خودمون رو میگم
چویا ، ها ؟
دازای براش توضیح داد و راهی خونه شدن ( از این به بعد هنتای ها شروع میشود 😈😈😈😈😈😈😈😈😈)
>> رسیدن خونشون
) هنوز خدمت کاری ندارن ها😏)
چویا : متمئنی این خونس
دازای : اره ؟
چویا : بیشتر شبیه یه ..........عمارتهههههههههههههههههههه
دازای : 😄
چویا : 💢
دازای : 😐
چویا : بریم وسایل رو بزاریم
دازای : باشه ( منظور از وسایل لباس ها میباشد 🙂)
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
پارت بعد بسی هنتای است😜
پارت هشتم
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
>> فردا صبح
ویو راوی
دازای و چویا باهم از خواب بیدار شدن
دازای : چویا خیلی خوش حالم
و چویا رو محکم بغل کرد ، چویا هم با یه صورت اخمالو به دازای نگاه کرد
بعد پنج دقیقه که تو این اوضاع بودن خدمت کار در زد و وارد شد
خدنت کار : خانم چویا امروز روز عروسیتونه اگر میشه دنبالم بیاین تا امادتون کنیم
چویا : باشه الان میام
خدمت کار تعظیم کرد و بیرون از در منتظر موند .
چویا : دازای ولم کن
دازای : باشهههههههههههههه
و چویا رفت تا اماده شه
>> اتاقی که چویا اماده میشه
وقتی رسیدن خدمت کار چویا رو سر یک صندلی نشوند و گفت
خدمت کار : لطفا چشماتونو ببندین
و چویا همین کار رو گرد
بعد سی دقیقه چویا اماده شده بود فقط مونده بود تاج که دازای اومد تو و
دازای : پس چویای من ک....، چویا خیلی زیبا شدی
چویا : دازاییییییی برو بیرون
و دازای رو پرت کرد بیرون (حوصله توضیح ندارم الان مثلا عروسی شروع شد 🔪)
>> داخل عروسی
دازای و چویا وارد شدن همه بلند شدن و دست زدن
دازای : از همه برای اومدن ممنونم لطفا راحت باشید و از غذا لذت ببرین
بعد ده دقیقه ( خواهرم داره منو میخورههههههههه)
نوبت رقص شده بود دازای و چویا رفتن وسط و شروع به رقصیدن کردن . در اخر پای چویا به دازای خورد و نزدیک بود بیفته که دازای گرفتش و داخل هوا پیچش داد ( چی میگفتن بهش 😅)
>> بعد عروسی
دازای : خب چویا بریم خونه
چویا : خنگ ما الان خونه ایم
دازای : خونه ی خودمون رو میگم
چویا ، ها ؟
دازای براش توضیح داد و راهی خونه شدن ( از این به بعد هنتای ها شروع میشود 😈😈😈😈😈😈😈😈😈)
>> رسیدن خونشون
) هنوز خدمت کاری ندارن ها😏)
چویا : متمئنی این خونس
دازای : اره ؟
چویا : بیشتر شبیه یه ..........عمارتهههههههههههههههههههه
دازای : 😄
چویا : 💢
دازای : 😐
چویا : بریم وسایل رو بزاریم
دازای : باشه ( منظور از وسایل لباس ها میباشد 🙂)
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
پارت بعد بسی هنتای است😜
- ۲۲۳
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط