شب روی کتاب باز من آرام نشست

شب روی کتاب باز من آرام نشست
قهوه دم دستم شد و قلبم کمی شکست
در حاشیه‌ی هر صفحه نوشتم که چه زود
یک خاطره با بوی تو در شعر من نشست
دیدگاه ها (۰)

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌" 𝐇...

در خانه‌ی بی‌فصل دلم پژواک سکوتچشمان تو شد راه برافروخته‌ی ب...

وقتی کتاب می‌خواند نگاهش به نقطه‌ای خیره می‌شد و چشمانش برق ...

دیر کردی نیمه عاشق ترم را باد برد

پارت ۳۰ویو ا/تجونگ‌کوک هنوز نزدیکم بود؛ آن‌قدر نزدیک که گرما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط