سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

# 🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️
فصل دو قسمت سی و هشتم

سوناده برای چند لحظه ساکت ماند.
سکوتی از همان جنسِ سکوت‌های قدیمی،
سکوتی که در آن صدای ورق خوردنِ تاریخ شنیده می‌شد؛
انگار خودِ دیوارهای اتاق خورشید هم گوش تیز کرده بودند تا بشنوند.
شمعِ کنار تخت، نورِ لرزانی روی صورتِ رنگ‌پریده‌ی ناروتو می‌ریخت، و چشم‌های خسته‌ی او، که هنوز از دردِ گردن و ضعفِ جسمش مه‌آلود بودند، به چهره‌ی جدیِ سوناده دوخته شده بود.

او نفس عمیقی کشید.
آن‌قدر عمیق که انگار می‌خواست هوای قرن‌ها را یک‌جا از سینه بیرون بدهد.

بعد آرام گفت:

— «ناروتو...
این داستان حقیقتی‌ه که تو نمی‌دونی.
و باید خیلی زودتر از این‌ها بهت می‌گفتیم...
اما منتظر بودیم تا تو کامل‌تر به این دنیا عادت کنی.
تا درکِ همچین موضوعاتی رو داشته باشی...
اما حالا دیگه وقتشه که بدونی.»

ناروتو با همان صدای خش‌دار و زخمی‌اش، ابروهایش را کمی در هم کشید.

— «چی رو بدونم؟»

سوناده سرش را کمی پایین انداخت.
انگار که حتی بازگو کردنِ آن حقیقت، باری سنگین روی شانه‌هایش می‌گذاشت.

و بعد، با صدایی آرام اما محکم گفت:

— «این‌که...
**کی هستیم.**»

ناروتو چیزی نگفت.
تنها نگاهش را دقیق‌تر کرد.
درونِ آن نگاه، هم کنجکاوی بود، هم تردید، هم چیزی شبیه وحشتِ نامرئی.
انگار او هم حس می‌کرد که این «کی هستیم» قرار است چیزی خیلی بزرگ‌تر از یک معرفی ساده باشد.

سوناده دستش را روی زانویش گذاشت و ادامه داد:

— «قرن‌ها پیش...
تمام موجودات زیرزمینی با انسان‌ها، در تمام نقاط دنیا زندگی می‌کردند.
نه فقط درون زمین...
بلکه روی زمین هم.
دنیایی وجود داشت که الان انسان‌ها اسمش را افسانه گذاشتند،
اما برای ما...
برای ما، این یک واقعیتِ زنده بود.»

صدای او پایین آمد،
مثل کسی که دارد کتابی بسیار کهن را از روی قفسه‌ای ممنوعه برمی‌دارد.

— «انسان‌ها...
با آرزو و خلاقیت‌شان.
خون‌آشام‌ها...
با غرور و قدرت‌شان.
گرگینه‌ها...
با وحشیگری و سلطه‌طلبی‌شان.
اژدهایان...
با خدمتگزاری و جسارت‌شان.
افسونگران...
با شفابخشی و عمیق‌بینی‌شان.
جادوگران...
با ابتکار و حیله‌گری‌شان.
پری‌دریایی‌ها...
با مهربانی و زیبایی‌شان.
و الف‌ها...
با قدرتِ ساخت‌وساز و مهارت‌هایشان.
و البته، موجوداتِ دیگر...
آن‌هایی که نامشان کم‌تر گفته می‌شود، اما نقششان کم‌تر از بقیه نبود.»

ناروتو بی‌اختیار لبش را تر کرد.
ذهنش، که هنوز ضعیف و دردناک بود، با هر واژه‌ی سوناده تصویری تازه می‌ساخت؛
تصویرِ جهانی زیرزمینی و هم‌زمان زمینی،
جهانی که در آن هر نژاد، نه دشمن، بلکه تکه‌ای از یک پازلِ بزرگ بوده است.

سوناده ادامه داد:

— «تمام این موجودات...
در کنارِ یکدیگر دنیایی ساخته بودند که قابلِ پرستش بود.
جهانی پر از رنگ و بو...
پر از تفاوت‌ها و شباهت‌ها...
و پر از شادی.
و مهم‌تر از همه...
**صلح.**»
دیدگاه ها (۹)

سناریو ساسونارو🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️فصل دو...

سناریو ساسونارو🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️فصل دو...

سناریو ساسونارو🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️فصل دو...

سناریو ساسونارو# 🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️## ف...

بقیش●سوناده کنار تخت ساسکه نشست، موهای بلندش را از روی شانه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط