چشمامو بستم و سعی کردم همه حرفاشو تو ذهنم مرور کنمتمام ن

چشمامو بستم و سعی کردم همه حرفاشو تو ذهنم مرور کنم.تمام نگاهها و رفتارای قبل از امروزش؛یعنی اون نگاهها و رفتارای محبت آمیز از سر علاقه بود؟
-نمیخوای چیزی بگی؟!
نگاهی به چشمای منتظرش انداختم و گفتم:
-آخه چرا من؟خیلیها هستن که منتظر یه اشاره شمان!
پدرام اخمی کرد و گفت:
-اگه منظورت از خیلیا خانوم عظیمیه که باید بگم اگه تا الانشم تحملش کردم بخاطر دوستی پدرم با پدرشه!جدا فکر کردی اون با این ادا و اطواراش میتونه تو دلم جایی باز کنه؟!
نمیدونم چرا ته دلم از اینکه پدرام فقط به من توجه داشته ؼرق لذت شدم.شاید چون قرعه این پسر هندی به نام منی افتاده که هیچوقت فکرشم نمیکردم روزی قرار باشه جلوش بشینم و این حرفا رو از دهنش بشنوم:
-آرزو؟
با چنان لحن قشنگی اسممو صدا زد که بی اختیارسر بلند کردم و بهش چشم دوختم:
-اجازه میدی دریای آبی چشمات فقط برای من باشه؟
قلبم دیوانه وار به سینه ام میکوبید. زیر نگاههای مهربون و سوزندش داشتم آب میشدم.دست و پامو گم کرده بودم.پدرام هنوز در سکوت منتظر جوابم بود.پدرام؟!چطور اینقدر زود از”کیانفر” به”پدرام”تبدیل شد؟دستامو تو هم قلاب کردم و آروم جواب دادم:
-راستش…راستش آقای کیانفر من…من فعلا نمیتونم جوابی بهتون بدم…یعنی یه مهلتی ازتون میخوام تا…
هنوز حرفم تموم نشده بود که گوشیم زنگ خورد.از خونه بود.جواب که دادم در کمال تعجب صدای بابک پسرعموم رو شنیدم:
-الو؟–سلام خانوم…افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم؟
خندیدم و گفتم:
-با یه خانوم متشخص
-اوووووه…بعله…خوبی؟کجایی؟
-بیرونم بابک…چه عجب اونورا پیدات شد؟
-افتخار دادم بهت…پدر میپرسن عروسک عمو روز جمعه ای کجا رفته؟نگاهم که به پدرام افتاد تازه متوجه ابروهای گره خوردش شدم.یه لحظه شیطنتم گل کرد و تصمیم گرفتم اذیتش کنم:
-ببخشید…خیلی منتظرم موندی؟
-نه زیاد…تازه اومدیم
-سعی میکنم خودمو خیلی زود برسونم
-باشه…مراقب خودت باش،فعلا
گوشی رو قطع کردم و رو به پدرام که از عصبانیت قرمز شده بود گفتم:
-ببخشید
-خواهش میکنم.تماس واجبتر بود.مثه اینکه باید برید درسته؟
-بله درسته
بلند شدم و ادامه دادم:


https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b1%d8%b2%d9%88%db%8c-%d9%85%d9%86-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
دیدگاه ها (۱)

داشته بود که نکنه کسی متوجه حضورم شده باشه…با حلقه شدن دستی ...

شششایان-بابک گوشششی رو بده به نیما…بابا خودم هزارتا کار دارم...

هر سه به این لحن شوخ مسخره خندیدن و پسری که تازه سوار شده بو...

قرار اون چیزیه که اگه وضعم عوض شد پاش وایسی ولی تو ….واینساد...

از زبون دالمامان :خب ...باشه .با خیال راحت رفتم از آشپز خونه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط