⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌
p81
نینا با اخم گفت:
«چیه؟»
جیمین خیلی عادی جواب داد:
«گفتی دنبالت نیام.»
_«خب...»
نینا چند لحظه ساکت موند
«پس چرا همون‌جا وایسادی؟»
«منتظرم برگردی.»
جوابش اون‌قدر ساده بود که نینا هیچ حرفی برای گفتن پیدا نکرد.
با کلافگی برگشت سمتش.
«از دست تو...»
وقتی به اون رسید، هر دو دوباره کنار هم راه افتادن.
نه جلوتر...
نه عقب‌تر.
کنار هم.
مسیر باریکی از بین درخت‌ها می‌گذشت.
ماه، لابه‌لای شاخه‌ها دیده می‌شد.
نینا آهسته گفت:
«این قلعه... همیشه این‌قدر ساکته؟»
جیمین نگاهی به اطراف انداخت.
_«نه.»
«پس؟»
«وقتی هوا تاریک‌تر بشه، تازه بیدار میشه.»
انگار برای تأیید حرفش، صدای بال زدن چند خفاش از بالای برج‌ها بلند شد.
نینا سرش رو بالا گرفت.
با اخم گفت:
«باشه... این یکی دیگه زیادی شبیه فیلم‌های ترسناکه.»
جیمین بی‌اختیار گفت:
«بهشون عادت می‌کنی.»
نینا سریع جواب داد:
«قول نمی‌دم.»
در همین لحظه، یکی از خفاش‌ها خیلی پایین پرواز کرد.
نینا غافلگیر شد و ناخودآگاه یک قدم به جیمین نزدیک شد.
اون‌قدر نزدیک که آستین‌هاشون به هم خورد.
خفاش دور شد.
نینا تازه فهمید چی کار کرده
با عجله یک قدم عقب رفت.
«من... فقط از اینکه یهو اومد ترسیدم.»
جیمین با آرامش گفت:
«می‌دونم.»
هیچ‌کدوم چیزی اضافه نکردن.
اما فاصله‌ای که نینا گرفته بود...
دیگه به اندازه‌ی قبل نبود.
وقتی به پله‌های ورودی قلعه رسیدن، نینا نگاهی به آسمون انداخت.
«امشب ماه خیلی بزرگه.»
جیمین هم سرش رو بالا آورد.
«آره.»
«از اینجا قشنگ‌تر دیده میشه.»
چند ثانیه، هر دو فقط به ماه نگاه کردن.
بدون بحث...
بدون سؤال...
بدون اینکه لازم باشه سکوت رو بشکنن
گاهی، کنار یک نفر بودن...
از حرف زدن با اون آرامش‌بخش‌تره
نینا هنوز اسم این حس رو نمی‌دونست.
جیمین هم نمی‌خواست براش اسمی بزاره.


چند دقیقه بعد...
درِ بزرگ قلعه پشت سرشون بسته شد.
هوای گرم داخل، جای سرمای باغ رو گرفت.
یکی از خدمتکارها با دیدن جیمین تعظیم کرد، اما نگاه کنجکاوش ناخودآگاه روی نینا موند
نینا زیر لب گفت:
«فکر کنم هنوز به دیدنم عادت نکردن.»
جیمین بدون اینکه قدم‌هاش رو آهسته کنه، جواب داد:
«چند قرنه هیچ انسانی وارد این قلعه نشده.»
«خب... الان می‌فهمم چرا این‌قدر زل می‌زنن.»
از راهروی اصلی گذشتن
صدای خنده‌ی چند خدمتکار از آشپزخونه می‌یومد.
بوی نون تازه و سوپ توی فضای قلعه پیچیده بود.
نینا با تعجب اطراف رو نگاه کرد.
«عجیبه...»
جیمین نگاهش کرد.
«چی؟»
_«همیشه فکر می‌کردم قلعه‌ی خون‌آشام‌ها باید تاریک و ساکت باشه... ولی اینجا...»
به آشپزخانه اشاره کرد.
«...انگار یه خونه‌ی بزرگه.»
جیمین چیزی نگفت.
توی همین لحظه، یکی از خدمتکارها با عجله از آشپزخونه بیرون اومد
سینی بزرگی از فنجون‌های چینی توی دستش بود.
تا چشمش به نینا افتاد، حواسش پرت شد.
پاش به لبه‌ی فرش گیر کرد.

سینی از دستش رها شد.
دیدگاه ها (۶)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p80محکم...اما نه اون‌قدر که درد بگیره.نی...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p79«احتمالاً... هر روز از کسی که منو آور...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p45درست...به سمت همون جایی که نینا پشت پر...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p40دروازه‌های قلعه با صدای سنگینی پشت سرش...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p5۴«قول؟»جیمین بعد از چند ثانیه مکث، سرش ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p53صبح روز بعد...نینا از اتاق بیرون اومد....

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p71«نه، نمی‌دونی. مطمئن بودم اگه یه کلمه...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p34فقط از کنار نینا گذشت و وارد راهروی بع...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p66دلت برای زندگی قبلت تنگ میشه؟»جیمین چن...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p24جیمین مستقیم به چشم‌هاش نگاه کرد.«فعلا...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p55اما قبل از اینکه چیزی بگه، خدمتکار جوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط