فرصتی دیگر پارت ۲۷
فرصتی دیگر پارت ۲۷
فلش بک به چند هفته قبل
_عالیحناب برای شما نامه ای امده است.
شوتو: از طرف کیه؟
_ملکه ی کشور اژدها
شوتو: بدش بهم....... ممنون
_انجام وظیفه است عالیجناب ........ با اجازه ی شما مرخصی میشم.
شوتو: اوهوم
شوتو مینشیند روی صندلی اش و نامه را باز میکند و میخواند. با دقت به خواندن شروع میکند. زیرا ان مادر یکی از صمیمی ترین دوستانش بود.
سلام شوتو پسرم خوبی؟
کارات چجوری پیش میره امیدارم که خوب باشی
شوتو عزیزم راستش یه اتفاقی افتاده
باکوگو یه دختر رو از جنگ اورده دختره خیلی خوبه خانم مهربون قشنگ معلومه چقد خوب تربیت شده و انگار این پسر من عاشق این دختره شده
دوست دارم دختره عروسم بشه ولی میترسم پسرم یه بلایی سرش بیاره لطفا مراقب خودت و اون باش
کاتسوکی رو هم لازم نیست مراقبش باشی میبینت
شوتو اندر ذهن
...... نمیدونم چرا ولی فکر میکنم یجای کار رو اشتباه کردم.
*************************
باکوگو: هوی نفله واستا ............ ایکو؟
درشکه لحظه ای ایستاد. ایکو چشمانش را بهم فشرد و باز کرد.
ایکو: کاچان...... صبح بخیر
باکوگو: صبح بخیر ایکو
خورشید طلوع کرده بود. شوتو به باکوگو و ایکو زل زده بود. جوری که هیچ احساسی نداشت. باکوگو فهمید که کار مادرش است و با خود گفت : فکر کردی نفله ایکو رو زنم میکنم.
فلش بک به چند هفته قبل
_عالیحناب برای شما نامه ای امده است.
شوتو: از طرف کیه؟
_ملکه ی کشور اژدها
شوتو: بدش بهم....... ممنون
_انجام وظیفه است عالیجناب ........ با اجازه ی شما مرخصی میشم.
شوتو: اوهوم
شوتو مینشیند روی صندلی اش و نامه را باز میکند و میخواند. با دقت به خواندن شروع میکند. زیرا ان مادر یکی از صمیمی ترین دوستانش بود.
سلام شوتو پسرم خوبی؟
کارات چجوری پیش میره امیدارم که خوب باشی
شوتو عزیزم راستش یه اتفاقی افتاده
باکوگو یه دختر رو از جنگ اورده دختره خیلی خوبه خانم مهربون قشنگ معلومه چقد خوب تربیت شده و انگار این پسر من عاشق این دختره شده
دوست دارم دختره عروسم بشه ولی میترسم پسرم یه بلایی سرش بیاره لطفا مراقب خودت و اون باش
کاتسوکی رو هم لازم نیست مراقبش باشی میبینت
شوتو اندر ذهن
...... نمیدونم چرا ولی فکر میکنم یجای کار رو اشتباه کردم.
*************************
باکوگو: هوی نفله واستا ............ ایکو؟
درشکه لحظه ای ایستاد. ایکو چشمانش را بهم فشرد و باز کرد.
ایکو: کاچان...... صبح بخیر
باکوگو: صبح بخیر ایکو
خورشید طلوع کرده بود. شوتو به باکوگو و ایکو زل زده بود. جوری که هیچ احساسی نداشت. باکوگو فهمید که کار مادرش است و با خود گفت : فکر کردی نفله ایکو رو زنم میکنم.
- ۳۱۴
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط