خیلی گرم و صمیمی و بدون تعارف میخواهم برایتان داستان بگوی
خیلی گرم و صمیمی و بدون تعارف میخواهم برایتان داستان بگویم قصه یا خاطره ای تعریف کنم هر اسمی دوست داری بگذار اسم ها مهم نیستند
رسم ها و یادها مهم تر هستند
قصه ای خواهم گفت
که دران درد درونم باشد ...
قصه ام قصه درد است ولی شیرین است
قصه ام قصه درد
قصه قصه زجر
قصه ام داغ شقایق ها نیست
قصه ام داغ دل تب داری ست
که هنوز از غم عشقش به زبان می نالد
و هنوز ....
بگذریم داستان های کوتاهم را در کتاب حرف نسنجیده خوانده ای ؟
تکرار نمی کنم
خاطره ای تعریف میکنم
از بازی های هوس ناکی که تا خودکشی پیش می رود
از شوخی و دلقک بازی اغاز میشود
و به مردانگی و شرافت و معرفت و فردین بازی و اقتدا به امیرالمومنین ختم میشود
یا به نامردی و اق منگل بازی و بی صفتی و بی غیرتی و بی ناموسی و زنبارگی و هرزگی ...
گفتم اگر مجردی نخوان
اسم داستان را میگذارم
از شوخی تا خودکشی
برای فرناز عزیزم (اسم مستعار)
می نویسم
خواهش می کنم اگر متاهل نیستی نخوان
اگر هم خواندی ناراحت نشو
محیط داستان مجردی است ولی
گفتم نخوان
باید متاهل باشی تا درک کنی
اصل داستان حقیقت است ولی با دست مایه هایی انرا به حالت داستان دراوردم اسم ها را تغییر دادم تا کسی شناسایی نشود و فقط فرناز (اسم مستعار ) بفهمد و این داستان را یک بار از زبان من بشنود حقیقت را از چشم یکی از ما بشنود انروز که در دانشگاه خون بالا اورد و بدن لاغر و نحیف شده و بی حالش را بر روی دستانم گذاشت بداند در ما چه گذشت و چه میگذرد
اری فرناز عزیزم باید
یک بار
از زبان من مرتضی متقیان
در جواب انروز که مرا تا دانشگاه کشاند و جسم از برگ گل لطیف تر و لاغر و استخوان شده بی حالش را روی دستانم گذاشت و من ماندم و .... ارزوی مرگ و نفرت از تمام رسوم عقب مانده یادگار مانده از نژاد پرستی و اختلاف طبقاتی یادگار مانده از سقیفه که جای شلاق ان بر گرده این مردم هنوز جاری و ساری است
هنوز هم مهم است چه نژادیی داری چقدر پول داری .... از همه بدتر
چه جنسی داری ؟
غافل از انکه ما همه انسانیم و انسانیت رحم پاک می خواهد و نطفه حلال
نه نژاد و خون و شهر و ثروت .....
از همان صفر اتفاق اغاز میکنم
روزی که از بوفه امدیم من و محمد بودیم رفیق پایه ثابتی که همیشه همراه من بود و هست و یاد و خاطرش همیشه در ذهنم باقی است
یک مرد کامل
بن بست کامل مردانگی و معرفت
به قول ما
بن بست فردین بازی و زندگی قیصری
من دو دسته رفیق داشتم
بچه های دانشگاه و
بچه های فامیل
که گاهی اگر پاتوقی بود کنار هم جمع می شدیم
سرگرمی ما در ان سالها این بود
که با ترس و لرز فیلم های
فردین و وثوق و ناصر خان و ایرج را جا ب جا کنیم بدور از چشم بزرگ تر ها ببینیم
پایان یک
رسم ها و یادها مهم تر هستند
قصه ای خواهم گفت
که دران درد درونم باشد ...
قصه ام قصه درد است ولی شیرین است
قصه ام قصه درد
قصه قصه زجر
قصه ام داغ شقایق ها نیست
قصه ام داغ دل تب داری ست
که هنوز از غم عشقش به زبان می نالد
و هنوز ....
بگذریم داستان های کوتاهم را در کتاب حرف نسنجیده خوانده ای ؟
تکرار نمی کنم
خاطره ای تعریف میکنم
از بازی های هوس ناکی که تا خودکشی پیش می رود
از شوخی و دلقک بازی اغاز میشود
و به مردانگی و شرافت و معرفت و فردین بازی و اقتدا به امیرالمومنین ختم میشود
یا به نامردی و اق منگل بازی و بی صفتی و بی غیرتی و بی ناموسی و زنبارگی و هرزگی ...
گفتم اگر مجردی نخوان
اسم داستان را میگذارم
از شوخی تا خودکشی
برای فرناز عزیزم (اسم مستعار)
می نویسم
خواهش می کنم اگر متاهل نیستی نخوان
اگر هم خواندی ناراحت نشو
محیط داستان مجردی است ولی
گفتم نخوان
باید متاهل باشی تا درک کنی
اصل داستان حقیقت است ولی با دست مایه هایی انرا به حالت داستان دراوردم اسم ها را تغییر دادم تا کسی شناسایی نشود و فقط فرناز (اسم مستعار ) بفهمد و این داستان را یک بار از زبان من بشنود حقیقت را از چشم یکی از ما بشنود انروز که در دانشگاه خون بالا اورد و بدن لاغر و نحیف شده و بی حالش را بر روی دستانم گذاشت بداند در ما چه گذشت و چه میگذرد
اری فرناز عزیزم باید
یک بار
از زبان من مرتضی متقیان
در جواب انروز که مرا تا دانشگاه کشاند و جسم از برگ گل لطیف تر و لاغر و استخوان شده بی حالش را روی دستانم گذاشت و من ماندم و .... ارزوی مرگ و نفرت از تمام رسوم عقب مانده یادگار مانده از نژاد پرستی و اختلاف طبقاتی یادگار مانده از سقیفه که جای شلاق ان بر گرده این مردم هنوز جاری و ساری است
هنوز هم مهم است چه نژادیی داری چقدر پول داری .... از همه بدتر
چه جنسی داری ؟
غافل از انکه ما همه انسانیم و انسانیت رحم پاک می خواهد و نطفه حلال
نه نژاد و خون و شهر و ثروت .....
از همان صفر اتفاق اغاز میکنم
روزی که از بوفه امدیم من و محمد بودیم رفیق پایه ثابتی که همیشه همراه من بود و هست و یاد و خاطرش همیشه در ذهنم باقی است
یک مرد کامل
بن بست کامل مردانگی و معرفت
به قول ما
بن بست فردین بازی و زندگی قیصری
من دو دسته رفیق داشتم
بچه های دانشگاه و
بچه های فامیل
که گاهی اگر پاتوقی بود کنار هم جمع می شدیم
سرگرمی ما در ان سالها این بود
که با ترس و لرز فیلم های
فردین و وثوق و ناصر خان و ایرج را جا ب جا کنیم بدور از چشم بزرگ تر ها ببینیم
پایان یک
- ۹.۳k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط