روزی گذشت پادشهی از گذرگهی

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
فریاد شوق از سر هر کوی و بام خاست

پرسید زان میانه یکی کودکی یتیم 
کان چیست تابناک که بر تاج پادشاست؟

آن یک جواب داد: چه دانیم ما که چیست؟
پیداست آنقَدَر که متاعی گرانبهاست

نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت
این اشک دیده‌ی من و خون دل شماست

ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست که با گله آشناست

آن پارسا که ده خرد و ملک رهزن است
آن پادشاه که مال رعیت خورد گداست

بر قطره سرشک یتیمان نظاره کن!
تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست!

پروین به کجروان سخن از راستی چه سود؟
کو آنچنان کسی که نرجد ز حرف راست؟

پروین اعتصامی

تصویر از کتاب فارسی دوره دبستان
دیدگاه ها (۱)

روزی گذشت پادشهی از گذرگهیفریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاستپ...

روزی گذشت پادشهی از گذرگهیفریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاستپ...

زی گذشت پادشهی از گذرگهیفریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاستپرس...

روزی گذشت پادشهی از گذرگهیفریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاستپ...

*** اشکِ یتیم ***روزی گذشت پادشهی ازگذرگهی -فریادِ شوق , ب...

پروین اعتصامیروزی گذشت پادشهی از گذرگهیفریاد شوق بر سر هر کو...

روزی  گذشت   پادشهی   از   گذرگهیفریاد شوق بر سر هر کوی و با...

روزی گذشت پادشهی بر گذرگهیفریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاستپ...

روزی گذشت پادشهی از گذرگهیفریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاستپ...

امروز یه شعر خاطره انگیزاز پروین اعتصامی براتون گذاشتم دوستا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط