همه کم کم رفتن خونه هاشون و یونگی همه خدمتکارا رو فرستاد برن و ...
𝒑𝒂𝒓𝒕 ⁴
همه کم کم رفتن خونه هاشون و یونگی همه خدمتکارا رو فرستاد برن و حالا فقط ات و یونگی داخل خونه بودن یونگی روی مبل نشسته بود و مشخص بود خیلی عصبیه
ات با بغض : یونگی میشه صحبت کنیم ؟
یونگی سرد و عصبی : نه نمیشه نمی خوام چیزی بشنوم
ات با بغض: بخدا ببخشید یونگی من فقط می خواستم تو یکم حسودی کنی همین فکر نمی کردم اینجوری بشه اون همچین ادمی باشه ترو خدا منو ببخش اینجوری نکن
یونگی عصبی بلند : یکم حسودی کنم ؟ که فکر نمی کردی ادم بدی باشه ؟
ات با بغض : اره درسته بخدا نمی دونستم اینجوری میشه من فقط هدفم حسودی تو بود
یونگی سرد عصبی : ولی به چه قیمتی ؟ می دونی با اون کارت با من چی کار کردی تو منو ول کردی رفتی پیش اون نشستی و بهش دست دادی اجازه دادی بهت بگه لیدی این کارات باعث شد اون به خودش جرعت بده اون جمله کثیف بگه اه ات برو نمی خوام دعوا کنیم
ات اشکاش ریخت کمی عقب رفت شک شده بود با لحن ترسیده گفت: نکنه تو فکر کردی....نه ... تو باور کردی که اون اتفاقی که گفت میافته؟
یونگی عصبی با عصاب فا*کی (شرمنده دیگه کلمه ای بهتر از این پیدا نکردم که قشنگ منظور رو برسونه 😅): نه اما .. اه عوضی جمله اخرش هی داره توی مغزم هی تکرار میشه
ات با گریه :واقعا متاسفم
سریع رفت داخل اتاق روی زمین نشست و زانو هاشو بغل کرد تا می تونست زار زد
تقریبا یه ساعتی گذشت که یونگی اومد داخل اتاق و رو به روی ات زانو زد ات سرش پایین روی زانو هاش بود
یونگی : ات
ات جوابی نداد
یونگی با ناراحتی صورت ات رو نوازش کرد و گفت : متاسفم ات
ات سرشو بالا اورد با گریه گفت:داری عذاب... وجدانم .... رو بیشتر... میکنی معذرت خواهی... نکن
یونگی ناراحت : گریه نکن عزیزم بخاطر من گریه نکن من قول دادم ناراحتت نکنم نزارم گریه کنی
ات با گریه : من از دست تو ناراحت نیستم
یونگی ناراحت : اگه از دستم ناراحت نیستی چرا گریه می کنی ؟ مگه نمی دونی دیدن گریه هات برام عذابه
ات با گریه : من از دست خودم ناراحتم که کاری کردم که تو بهم شک کنی کاری کردم تو فکر کنی ممکنه روزی ازت جدا شم من کاری کردم که بهم شک کنی به عشقی که بهت دارم شک کنی
یونگی با لبخند ات رو بغل کرد : اینطور نیست من هیچوقت به عشقت به خودم شک نکردم فکرم نکردم که ممکنه تو ازم جدا شی تو اگرم بخوای از من جداشی من بهت اجازه نمی دم چون تو مال منی زن من هستی و می مونی
ات دماغشو بالا کشید با ذوق گفت : واقعا می گی ؟
یونگی با لبخند اروم : اره عزیزم
ات محکم یونگی رو بغل کرد
ات : خیلی دوست دارم یونگی
یونگی : ولی من عاشقتم ات
ات بلند شد از روی زمین یکم فکر کرد یونگی هم بلند شد
ات مشکوک: کوک بهت یاد داده ؟ تو از این چیزا بلد نبودی ....
همه کم کم رفتن خونه هاشون و یونگی همه خدمتکارا رو فرستاد برن و حالا فقط ات و یونگی داخل خونه بودن یونگی روی مبل نشسته بود و مشخص بود خیلی عصبیه
ات با بغض : یونگی میشه صحبت کنیم ؟
یونگی سرد و عصبی : نه نمیشه نمی خوام چیزی بشنوم
ات با بغض: بخدا ببخشید یونگی من فقط می خواستم تو یکم حسودی کنی همین فکر نمی کردم اینجوری بشه اون همچین ادمی باشه ترو خدا منو ببخش اینجوری نکن
یونگی عصبی بلند : یکم حسودی کنم ؟ که فکر نمی کردی ادم بدی باشه ؟
ات با بغض : اره درسته بخدا نمی دونستم اینجوری میشه من فقط هدفم حسودی تو بود
یونگی سرد عصبی : ولی به چه قیمتی ؟ می دونی با اون کارت با من چی کار کردی تو منو ول کردی رفتی پیش اون نشستی و بهش دست دادی اجازه دادی بهت بگه لیدی این کارات باعث شد اون به خودش جرعت بده اون جمله کثیف بگه اه ات برو نمی خوام دعوا کنیم
ات اشکاش ریخت کمی عقب رفت شک شده بود با لحن ترسیده گفت: نکنه تو فکر کردی....نه ... تو باور کردی که اون اتفاقی که گفت میافته؟
یونگی عصبی با عصاب فا*کی (شرمنده دیگه کلمه ای بهتر از این پیدا نکردم که قشنگ منظور رو برسونه 😅): نه اما .. اه عوضی جمله اخرش هی داره توی مغزم هی تکرار میشه
ات با گریه :واقعا متاسفم
سریع رفت داخل اتاق روی زمین نشست و زانو هاشو بغل کرد تا می تونست زار زد
تقریبا یه ساعتی گذشت که یونگی اومد داخل اتاق و رو به روی ات زانو زد ات سرش پایین روی زانو هاش بود
یونگی : ات
ات جوابی نداد
یونگی با ناراحتی صورت ات رو نوازش کرد و گفت : متاسفم ات
ات سرشو بالا اورد با گریه گفت:داری عذاب... وجدانم .... رو بیشتر... میکنی معذرت خواهی... نکن
یونگی ناراحت : گریه نکن عزیزم بخاطر من گریه نکن من قول دادم ناراحتت نکنم نزارم گریه کنی
ات با گریه : من از دست تو ناراحت نیستم
یونگی ناراحت : اگه از دستم ناراحت نیستی چرا گریه می کنی ؟ مگه نمی دونی دیدن گریه هات برام عذابه
ات با گریه : من از دست خودم ناراحتم که کاری کردم که تو بهم شک کنی کاری کردم تو فکر کنی ممکنه روزی ازت جدا شم من کاری کردم که بهم شک کنی به عشقی که بهت دارم شک کنی
یونگی با لبخند ات رو بغل کرد : اینطور نیست من هیچوقت به عشقت به خودم شک نکردم فکرم نکردم که ممکنه تو ازم جدا شی تو اگرم بخوای از من جداشی من بهت اجازه نمی دم چون تو مال منی زن من هستی و می مونی
ات دماغشو بالا کشید با ذوق گفت : واقعا می گی ؟
یونگی با لبخند اروم : اره عزیزم
ات محکم یونگی رو بغل کرد
ات : خیلی دوست دارم یونگی
یونگی : ولی من عاشقتم ات
ات بلند شد از روی زمین یکم فکر کرد یونگی هم بلند شد
ات مشکوک: کوک بهت یاد داده ؟ تو از این چیزا بلد نبودی ....
- ۷۹.۷k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط