حدودا سیزده ساله بود و حافظه ی بی نظیری داشت...و وقتی در

حدودا سیزده ساله بود و حافظه ی بی نظیری داشت...و وقتی در آن روز کذایی؛ جمشید مشکات به بمانی تجاوز کرد و منصور راهم به زور اسلحه ؛ وادار به این کار کرد؛ ناگهان اردشیر از پشت درختان بیرون دوید و داد زد ؛ نه! نکن!.....این دختر خواهر تویه !.....

#ادامه_دارد
#شیداوصوفی
#چیستایثربی
#قسمت_شصت_و_هشتم
#رمان_پاورقی_اینستاگرامی

هر گونه برداشت یا اشتراک گذاری ، منوط به ذکر نام نویسنده و صفحه ی تلگرام یا اینستاگرام اوست
@chista_yasrebi
دیدگاه ها (۴)

شیداوصوفی چهل وسوماردشیر ادامه داد : من اونجا بودم.اونی که ...

#شیداوصوفی/ادامه73/#چیستایثربیبرگرفته از اینستاگرام چیستایثر...

شیداوصوفی قسمت_پنجاهم چیستا_یثربیبرگرفته از اینستاگرام چیستا...

حاج علی گفت:بمانی تو میگی یا من بگم؟...!بمانی بغض کرده بود....

منصور از زن صیغه ای روستاییش بود....زنی که موقع وضع حمل مرده...

شیداوصوفی قسمت_پنجاه_و_یکچیستایثربیبرگرفته از اینستاگرام چی...

#شیداو صوفی/هفتادو یکم/#چیستا_یثربیبرگرفته از اینستاگرام رسم...

شیداوصوفی/ادامه ی52 باور نمیکردم الهه ساکت بماند.از آنجا که ...

شیداوصوفی قسمت چهل وچهارمحالا نوبت انتقام گیری من بود.چیزی...

شیداوصوفی قسمت_چهل_و_هفتم چیستایثربیبرگرفته از اینستاگرام چی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط