پارت

((پارت ۳))

---

☀️ «صبحی که برای ما طلوع کرد»

ماه‌ها گذشته بود.
توکیو هنوز هم پر از نورهای نئون و صدای موتورها بود، ولی برای تو، همه‌چیز عوض شده بود.
دیگه شب‌هات با صدای شلیک و فریاد نمی‌گذشت. حالا با صدای آرام نفس‌های کسی پر می‌شد که بالاخره تصمیم گرفته بود بجنگه… فقط برای آرامش.

ران هایتانی حالا جلوی تو ایستاده بود — نه با کت چرمی و زنجیر، بلکه با پیراهن ساده‌ی سفید و لبخند خسته‌ای که تهش زندگی موج می‌زد.
«خنده‌داره، نه؟» گفت و فنجون قهوه‌اش رو بالا گرفت.
«چیه؟» پرسیدی.
«منِ دیروز، اگه خودِ امروزمو می‌دید، احتمالاً می‌خندید. یا شاید بهم شلیک می‌کرد.»

تو خندیدی. «اون موقع فکر می‌کردی جنگیدن یعنی زنده‌بودن. حالا می‌فهمی زنده‌بودن یعنی... آرامش.»

ران چند لحظه ساکت موند. بعد به تو نگاه کرد.
«آره... و تو شدی آرامش من.»

آفتاب از پنجره افتاده بود روی موهاش، بوی قهوه و نرگس با هم پیچیده بود توی اتاق کوچیکی که با هم گرفته بودین — جایی دور از مرکز شهر، جایی که هیچ‌کس ران هایتانی رو نمی‌شناخت.

او به سمتت اومد، دستش رو گذاشت روی گونه‌ت. لمسش هنوز هم محکم بود، ولی حالا پر از نرمی و اطمینان.
«می‌دونی چی عجیبه؟»
«چی؟»
«برای اولین بار تو زندگیم... نمی‌ترسم.»

تو لبخند زدی. «از چی؟»
«از فردا. از اینکه یه روز چشم باز کنم و نباشی.»
سرش رو به شونه‌ت تکیه داد. صدای نفس‌هاش با ضربان قلبت یکی شد.

سکوتی شیرین بین‌تون نشست. بعد ران زمزمه کرد:
«قول نمی‌دم همه‌چیز بی‌نقص باشه... ولی قول می‌دم هر بار که بارون بیاد، دستاتو محکم‌تر بگیرم.»

تو خندیدی، همون خنده‌ای که همیشه می‌گفتی آرومش می‌کنه.
«قولت قبوله، ران هایتانی.»

او لبخند زد، آروم، واقعی. و همون‌جا، زیر نور طلایی صبح، برای اولین بار در تمام عمرش، ران فهمید که گاهی قوی‌ترین جنگجو کسیه که بلد باشه دوست بداره.


---

🌸 پایان — یا شاید، شروع زندگی‌ای که بالاخره ارزش ادامه دادن داشت.


---
دیدگاه ها (۵)

معرفی‌نامه سناریو فن‌فیک ایزانا: ---عنوان سناریو: ایزانا – پ...

---پارت ۱: سکوت شبانهباران آرام روی خیابان‌های خیس شهر می‌با...

((پارت ۲)) ---🌙 «بازگشت میان باران»سه شب گذشته بود.سه شب از ...

فن‌فیک چند پارتی عاشقانه‌ ت با ران هایتانی — ژانر: لطیف، احس...

میان دو نگاه

حساسیت من پارت ۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط