𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀 سکوت

𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀 سکوت

𓆩 پــارت چــهارم 𓆪 🖤🥀

ساعت یازده و نیم شب بود.

باران هنوز می‌بارید.

عمارت در سکوتی سنگین فرو رفته بود و تنها صدای قطره‌های باران بود که از پشت پنجره‌ها شنیده می‌شد.

اسما جلوی آینه ایستاده بود و به خودش نگاه می‌کرد.

هنوز نمی‌فهمید چرا نامجون اصرار داشت او را با خودش ببرد.

چرا انبار جنوب؟

و مهم‌تر از همه...

آن کسی که قرار بود امشب ببینند، واقعاً چه کسی بود؟

صدای باز شدن در، افکارش را قطع کرد.

نامجون پشت در ایستاده بود.

کت مشکی‌اش را پوشیده بود و اسلحه‌ای که همیشه همراهش بود، زیر لباسش پنهان شده بود.

ـ «آماده‌ای؟»

اسما به سمتش برگشت.

ـ «نه.»

نامجون ابرویش را بالا برد.

ـ «نه؟»

ـ «چون هنوز نمی‌دونم داریم می‌ریم دنبال چی.»

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

ـ «دنبال گذشته‌ای که هیچ‌وقت دفن نشد.»

اسما اخم کرد.

ـ «و اگه اون آدم واقعاً زنده باشه؟»

نامجون نگاهش را به زمین دوخت.

ـ «اون‌وقت امشب، همه‌چیز عوض می‌شه.»

---

ساعت دقیقاً دوازده شد.

ماشین جلوی انبار جنوب توقف کرد.

ساختمان قدیمی و متروکه بود؛ پنجره‌های شکسته، دیوارهای نم‌کشیده و چراغی که هر چند ثانیه یک‌بار خاموش و روشن می‌شد.

اسما پیاده شد.

باد سردی وزید.

ناخودآگاه دست‌هایش را دور خودش جمع کرد.

نامجون کنار او ایستاد.

ـ «هر اتفاقی افتاد، از من فاصله نگیر.»

اسما آرام سر تکان داد.

آن‌ها وارد انبار شدند.

صدای قدم‌هایشان در فضای خالی می‌پیچید.

تق...

تق...

تق...

ناگهان صدایی از تاریکی بلند شد.

ـ «بالاخره اومدی، نامجون.»

نامجون ایستاد.

اسما به اطراف نگاه کرد.

ـ «کی اونجاست؟»

صدای خنده‌ی کوتاهی در انبار پیچید.

ـ «هنوز هم برای محافظت از دیگران، خودت رو به خطر می‌ندازی... درست مثل گذشته.»

صورت نامجون در یک لحظه تغییر کرد.

ـ «خودتو نشون بده.»

چند ثانیه سکوت.

بعد صدای قدم‌هایی از انتهای انبار شنیده شد.

یک سایه آرام از تاریکی بیرون آمد.

اما صورتش همچنان در تاریکی پنهان بود.

اسما با صدایی آهسته گفت:

ـ «تو کی هستی؟»

مرد جواب نداد.

فقط دستش را بالا آورد.

یک انگشتر نقره‌ای در دستش بود.

روی آن...

همان علامت حک شده بود.

اسما نفسش را حبس کرد.

نامجون با دیدن انگشتر، یک قدم جلو رفت.

ـ «این علامت...»

مرد میان حرفش پرید.

ـ «هنوز یادت نرفته.»

نامجون با صدایی سرد گفت:

ـ «من تو رو کشتم.»

مرد خندید.

ـ «نه، نامجون.»

سکوت.

ـ «تو فقط فکر کردی که منو کشتی.»

اسما به نامجون نگاه کرد.

برای اولین بار دید که دست‌هایش می‌لرزند.

مرد قدم دیگری جلو آمد.

ـ «ولی یه چیز رو نمی‌دونی.»

نامجون با احتیاط گفت:

ـ «چی؟»

مرد سرش را کمی به سمت اسما چرخاند.

ـ «من هیچ‌وقت برای تو برنگشتم.»

اسما خشکش زد.

مرد ادامه داد:

ـ «من برای چیزی برگشتم که تو سال‌ها پیش ازم گرفتی.»

نامجون ناگهان جلوی اسما ایستاد.

ـ «بهش نزدیک نشو.»

مرد چند لحظه ساکت ماند.

بعد آرام گفت:

ـ «هنوز هم نمی‌دونی، نه؟»

ـ «چی رو؟»

صدای مرد سردتر شد.

ـ «اینکه اسما...»

مکث کرد.

سکوت همه‌جا را گرفت.

ـ «اصلاً اتفاقی وارد زندگی تو نشده.»

چشم‌های اسما پر از ترس شد.

ـ «منظورت چیه؟»

اما قبل از اینکه مرد جواب بدهد...

صدای شلیک از بیرون انبار بلند شد.

نامجون سریع اسما را پشت خودش کشید.

چراغ‌ها خاموش شدند.

و در تاریکی...

صدای همان مرد شنیده شد:

ـ «حالا بازی شروع شد.» 🖤🥀

ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۰)

𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت پــنجم 𓆪 🖤🥀صدای ...

𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت شــشم 𓆪 🖤🥀نامجون ...

سکوت

بازم تولد جونگکوکییی رو تبریک بگیم؟ 🥳🥳🥳🥳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط