من این پارتو گذاشته بودم ولی نیومده بود ببخشید
من این پارتو گذاشته بودم ولی نیومده بود ببخشید
______________________________________
『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁴⁴
تهیونگ با گیجی به آنها نگاه کرد ، تعدادشون حدود چهار پنج نفر بود . یکی از مردها آرام از دل تاریکی بیرون آمد و نور زرد چراغ خیابان روی صورتش افتاد. تهیونگ با دیدن چهرهاش اخم کرد. او را میشناخت. یکی از افراد لوکا.... . مرد پوزخندی زد.
_ دوباره به هم رسیدیم
چند نفر دیگر هم از تاریکی بیرون آمدند. حالا دیگر تهیونگ مطمئن بود ، همهشون از افراد لوکا بودند. تهیونگ نگاهش را بین آنها چرخاند.
تهیونگ: شما باید الان توی زندان باشید
_ بودیم ، دیگه نیستیم
_ ولی بعضی قفسها، زیاد دوام نمیارن
تهیونگ: پس فرار کردید ؟
با تمسخر پرسید
_ اره ، یه حساب قدیمی هست که باید تسویه بشه مگه نه ؟
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از آنها بردارد، اطراف کوچه را برانداز کرد. راه فرار تقریباً بسته بود. پنج نفر...و خودش تنها
تهیونگ: لوکا فرستادتون؟
چند ثانیه سکوت برقرار شد
_ رئیس هنوز پشت میلههاست... میخواد قبل از اینکه برگرده، چندتا علف هرز رو از سر راه برداریم
یکی از آنها آرام چاقویی را از جیبش بیرون کشید. نور چراغ روی تیغهی فلزی افتاد.
_ گفت اول از همه... اون پلیس خائن رو از سر راه بردارید
و همون لحظه...
دو نفر از دو طرف به سمت تهیونگ حمله کردند . تهیونگ سریع کنار رفت و مشتش را به صورت یکی از آنها کوبید. مرد روی زمین افتاد. نفر دوم با چاقو حمله کرد. تهیونگ مچش را گرفت و با ضربهی آرنج، چاقو را از دستش انداخت اما هنوز نفر سوم از پشت سر رسید و ضربهی محکمی به پشت تهیونگ زد و باعث شد تعادلش به هم خورد. قبل از اینکه فرصت نفس کشیدن پیدا کند...تیغهی چاقو از کنار بازویش رد شد. پارچهی کتش پاره شد و خون آرام روی دستش جاری شد . تهیونگ دندانهایش را روی هم فشرد و دوباره ایستاد. این بار خودش حمله کرد و با یک لگد، یکی از مردها را به دیوار کوبید ما تعدادشان زیاد بود. یکی از روبهرو... یکی از سمت راست...و دیگری از پشت سر. به زخم بازویش نگاه کرد ، زخمی عمیق که به شدت خونریزی میکرد . ناگهان... سوزش شدیدی در پهلویش پیچید. چاقو... کاملا داخل بدنش فرو رفت . نفسش برید . هنوز فرصت واکنش نداشت...که ضربهی دوم روی شانهاش نشست ، بعد سومی و چهارم . خون روی لباس تیرهاش پخش میشد. پاهایش کمکم سست شدند و روی زمین افتاد . کردی چاقو را روی شکمش گذاشت و آرام در پوستش فرو برد ، چاقو کاملا در شکمش فرو رفت و خون آزادانه روی لباسش میریخت . تهیونگ به سختی نفسش رو حبس کرد
_ اینا... فقط گوشهای از حساب لوکاست
و ناگهان چاقو رو بیرون کشید و باعث شد تهیونگ از درد ناله کند . ناگهان با آخرین توانش مشتی به صورت او زد و مرد کمی عقب رفت . با عصبانیت به تهیونگ نگاه کرد و دوباره به سمتش حمله کرد اما قبل از اینکه بتواند ضربه دیگری بزند صدای چند ماشین در ابتدای کوچه پیچید و نور آبی و قرمز خیابان را روشن کرد.
تهسونگ : پلیس! هیچکس تکون نخوره!
چند مأمور مسلح با اسلحه وارد کوچه شدند . تهسونگ جلوتر از همه حرکت میکرد . وقتی چشمش که به تهیونگ افتاد...برای لحظهای خشکش زد. تهیونگ روی زمین افتاده بود و کاملا غرق در خون بود
تهسونگ : تهیونگ!
با نگرانی فریاد زد و به سمتش دوید . مأمورها به سمت افراد لوکا هجوم بردند. صدای درگیری، فریاد و دستبندهای فلزی در کوچه پیچید اما تهیونگ دیگر چیزی نمیشنید. تصویر مقابل چشمانش آرامآرام تار شد و آخرین چیزی که دید...تهسونگ بود که به سمتش میدوید و بعد...همهجا سیاه شد.
....ادامه دارد
______________________________________
『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁴⁴
تهیونگ با گیجی به آنها نگاه کرد ، تعدادشون حدود چهار پنج نفر بود . یکی از مردها آرام از دل تاریکی بیرون آمد و نور زرد چراغ خیابان روی صورتش افتاد. تهیونگ با دیدن چهرهاش اخم کرد. او را میشناخت. یکی از افراد لوکا.... . مرد پوزخندی زد.
_ دوباره به هم رسیدیم
چند نفر دیگر هم از تاریکی بیرون آمدند. حالا دیگر تهیونگ مطمئن بود ، همهشون از افراد لوکا بودند. تهیونگ نگاهش را بین آنها چرخاند.
تهیونگ: شما باید الان توی زندان باشید
_ بودیم ، دیگه نیستیم
_ ولی بعضی قفسها، زیاد دوام نمیارن
تهیونگ: پس فرار کردید ؟
با تمسخر پرسید
_ اره ، یه حساب قدیمی هست که باید تسویه بشه مگه نه ؟
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از آنها بردارد، اطراف کوچه را برانداز کرد. راه فرار تقریباً بسته بود. پنج نفر...و خودش تنها
تهیونگ: لوکا فرستادتون؟
چند ثانیه سکوت برقرار شد
_ رئیس هنوز پشت میلههاست... میخواد قبل از اینکه برگرده، چندتا علف هرز رو از سر راه برداریم
یکی از آنها آرام چاقویی را از جیبش بیرون کشید. نور چراغ روی تیغهی فلزی افتاد.
_ گفت اول از همه... اون پلیس خائن رو از سر راه بردارید
و همون لحظه...
دو نفر از دو طرف به سمت تهیونگ حمله کردند . تهیونگ سریع کنار رفت و مشتش را به صورت یکی از آنها کوبید. مرد روی زمین افتاد. نفر دوم با چاقو حمله کرد. تهیونگ مچش را گرفت و با ضربهی آرنج، چاقو را از دستش انداخت اما هنوز نفر سوم از پشت سر رسید و ضربهی محکمی به پشت تهیونگ زد و باعث شد تعادلش به هم خورد. قبل از اینکه فرصت نفس کشیدن پیدا کند...تیغهی چاقو از کنار بازویش رد شد. پارچهی کتش پاره شد و خون آرام روی دستش جاری شد . تهیونگ دندانهایش را روی هم فشرد و دوباره ایستاد. این بار خودش حمله کرد و با یک لگد، یکی از مردها را به دیوار کوبید ما تعدادشان زیاد بود. یکی از روبهرو... یکی از سمت راست...و دیگری از پشت سر. به زخم بازویش نگاه کرد ، زخمی عمیق که به شدت خونریزی میکرد . ناگهان... سوزش شدیدی در پهلویش پیچید. چاقو... کاملا داخل بدنش فرو رفت . نفسش برید . هنوز فرصت واکنش نداشت...که ضربهی دوم روی شانهاش نشست ، بعد سومی و چهارم . خون روی لباس تیرهاش پخش میشد. پاهایش کمکم سست شدند و روی زمین افتاد . کردی چاقو را روی شکمش گذاشت و آرام در پوستش فرو برد ، چاقو کاملا در شکمش فرو رفت و خون آزادانه روی لباسش میریخت . تهیونگ به سختی نفسش رو حبس کرد
_ اینا... فقط گوشهای از حساب لوکاست
و ناگهان چاقو رو بیرون کشید و باعث شد تهیونگ از درد ناله کند . ناگهان با آخرین توانش مشتی به صورت او زد و مرد کمی عقب رفت . با عصبانیت به تهیونگ نگاه کرد و دوباره به سمتش حمله کرد اما قبل از اینکه بتواند ضربه دیگری بزند صدای چند ماشین در ابتدای کوچه پیچید و نور آبی و قرمز خیابان را روشن کرد.
تهسونگ : پلیس! هیچکس تکون نخوره!
چند مأمور مسلح با اسلحه وارد کوچه شدند . تهسونگ جلوتر از همه حرکت میکرد . وقتی چشمش که به تهیونگ افتاد...برای لحظهای خشکش زد. تهیونگ روی زمین افتاده بود و کاملا غرق در خون بود
تهسونگ : تهیونگ!
با نگرانی فریاد زد و به سمتش دوید . مأمورها به سمت افراد لوکا هجوم بردند. صدای درگیری، فریاد و دستبندهای فلزی در کوچه پیچید اما تهیونگ دیگر چیزی نمیشنید. تصویر مقابل چشمانش آرامآرام تار شد و آخرین چیزی که دید...تهسونگ بود که به سمتش میدوید و بعد...همهجا سیاه شد.
....ادامه دارد
- ۱.۰k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط