صبح آغاز ماجرای جدیدی ست...

صبح آغاز ماجرای جدیدی ست...
از دوست داشتنمان...
وقتی،طلوع چشم‌های تو...
شهر دلم را گرم می‌کند...
#عرفان_یزدانی
دیدگاه ها (۱)

دوست دارم...در این شب دلپذیر...عطر تو...چراغ بینایی من شود.....

وقتی آقای فریدون فروغی میگه:من نیازم تو رو هر روز دیدنه...ما...

خلاصه ای از زمستان میشود:یک پتو و دو نفر...یک جیب و دو دست! ...

و گفت:محبت درست نشود...مگر در میان دو تن!که یکی دیگری را گوی...

•••♡‌‌‌‌صبح همانمهربانی نگاه تُ ست و چشمهایی که سروده های دل...

چشمِ دِلم به سَمتِ حرم باز ميشود🕌بايک سلام صبحِ من آغاز میشو...

سلام صبح بخیر دوستان☀️دسته گلی پر از گل های زیبا را پیشکش وج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط