love in the dark⑤①
love in the dark⑤①
بوی تند الکل و مواد ضدعفونیکننده اولین چیزی بود که حس کردم. وقتی بالاخره تونستم چشمهام رو باز کنم، نور سفید سقف بیمارستان چشمم رو زد.
ا/ت: چانهی
صدام ضعیف بود. چانهی که کنار تخت نشسته بود، سریع بلند شد و دستم رو گرفت.
چانهی: جانم؟ بیداری؟ خوبی؟
ا/ت: آره... بهترم. فقط یه کم گیجم.
چانهی با تردید نگام کرد، انگار میخواست چیزی بپرسه اما دودل بود. بالاخره لب باز کرد:
چانهی: ا/ت... قبلاً هم این دردها رو داشتی؟ منظورم این حالت تهوع
کمی فکر کردم.
ا/ت: آره... یه چند باری سراغم اومده بود. حتی یه بار رفتم دکتر، برام یه سری قرص نوشت. وقتی میخوردم بهتر میشدم، واسه همین زیاد جدی نگرفتمش. نمیدونم چرا دوباره اینطوری شدم... فکر کردم مسموم شدم.
چانهی نفس عمیقی کشید. لبخند عجیبی روی لبش نشست که ترکیبی از شادی و نگرانی بود.
چانهی: من میدونم چرا اینطوری شدی.
ا/ت: خب بگو... چیز بدیه؟ مریضی خاصیه؟
چانهی سرش رو تکون داد و با لحن مهربونی گفت:
چانهی: نه، اصلاً بد نیست. فقط... باید بهت بگم که دارم دایی میشم.
چند لحظه با بهت نگاش کردم. مغزم انگار قفل کرده بود.
ا/ت: دایی؟ یعنی... یعنی من دارم خاله میشم؟! صبر کن ببینم... من که خواهر ندارم! پس کی...؟
چانهی خندهی کوتاهی کرد و دستم رو محکمتر فشار داد.
چانهی: نه دیوونه... خاله نه. تو حاملهای ا/ت.
انگار زمان ایستاد. ضربان قلبم رو توی گوشم حس میکردم.
ا/ت: من؟... چی داری میگی چانهی؟ این چرت و پرتها چیه؟ حتماً اشتباه شده!
چانهی با چشمهای درخشان و جدی بهم خیره شد
چانهی: عزیزم، اشتباه نشده. جواب آزمایشات کاملاً واضحه... داری مامان میشی.
برای چند ثانیه فقط به چانهی خیره موندم. انگار حرفش اصلاً وارد مغزم نمیشد.
ا/ت: نه
دستم ناخودآگاه رفت سمت شکمم، اما همونطور تو هوا خشک شد و سریع پسش کشیدم انگار حتی از لمس کردنش هم وحشت داشتم.
ا/ت:نه نه، این نمیتونه درست باشه.
چانهی آرومتر کنارم روی لبهی تخت نشست و با لحن ملایمی گفت:
چانهی: دکتر خودش اومد نتیجه رو گفت. دو بار هم چک کردن. هیچ اشتباهی در کار نیست.
سرم رو بیحال به بالش تکیه دادم. دنیا داشت دور سرم میچرخید. از بین همهی چیزهایی که انتظار شنیدنش رو داشتم، این یکی آخرینش بود.
حامله بودم
نمیدونستم باید چه واکنشی نشون بدم. یادم اومد که جونگکوک چقدر دوست داشت پدر بشه.
گذشته(فلش بک)
یاد شبی افتادم که سرم رو روی سینهش گذاشته بودم و صدای ضربان قلبش لالاییم بود. دستش آروم لای موهام میچرخید و با اون صدای بم و مهربونش حرف میزد.
جونگکوک:ا/ت فکرش رو بکن، یه دختر کوچولو که دقیقاً کپی تو باشه. با همون چشمها همون لبخند... یا یه پسر که وقتی راه میره شبیه من اخم کنه
خندیدم
ا/ت: هنوز زوده جونگکوک...
حلقهی دستاش دورم محکمتر شده بود، پیشونیم رو بوسیده بود و با صدایی که از ته دلش میلرزید گفت
کوک: زود نیست. من برای ساختن یه خانواده با تو، برای دیدن بچهمون تو بغلت ثانیهشماری میکنم. دلم میخواد تموم این خونه پر از صدای خندهش بشه.
(پایان فلشبک)
خاطرهش مثل یه خنجر تو قلبم فرو رفت و چشمهام پر از اشک شد.
چند روز بعد
چانهی سینی غذا رو روی میز گذاشت و با کلافگی نگاهم کرد.
چانهی:ا/ت...
جوابی ندادم. نگاهم فقط به یه گوشهی تاریک اتاق خیره بود.
چانهی: چرا یه چیزی نمیخوری؟ امروز هیچی نخوردی. حداقل شامت رو بخور.
ا/ت: نمیخوام...
چانهی: به خاطر خودت نه به خاطر بچهت بخور
همین کلمه کافی بود تا بغض و خشمی که تو گلوم گیر کرده بود، منفجر بشه.
ا/ت: بچه، بچه، بچه! بسه دیگه!
با صدای بلندی فریاد زدم و دستام رو روی گوشهام گذاشتم
ا/ت: نمیخوام بشنوم! من بچه ندارم! یعنی نمیخوام داشته باشم! کاش بمیره... کاش بمیره تا من راحت بشم! اگه خودش نمیره، خودم چند روز دیگه میکشمش! نمیخوام دیگه هیچ اثری از جونگکوک تو زندگیم باشه، چه برسه به بچهش!
چانهی با اخمهای درهم رفت سمتم، شونههام رو محکم گرفت و با صدایی قاطع و جدی گفت:
چانهی: این اولین و آخرین بارت باشه که میگی میخوای به این بچه آسیب بزنی! فهمیدی؟
اشکهام بیوقفه میریخت. با درماندگی نالیدم:
ا/ت: منِ تنها چیکار باید بکنم؟ یه بچهی بدون پدر رو چطوری بزرگ کنم؟ چطور با دستای خودم زندگیم رو بیشتر از این خراب کنم؟
نگاه چانهی نرمتر شد لیوان آب و یه قرص آرامبخش از روی میز برداشت و سمتم گرفت:
چانهی: بیا آبجی بیا این قرص رو بخور، یکم آروم شی. استراحت کن، بعداً با هم حرف میزنیم.
بوی تند الکل و مواد ضدعفونیکننده اولین چیزی بود که حس کردم. وقتی بالاخره تونستم چشمهام رو باز کنم، نور سفید سقف بیمارستان چشمم رو زد.
ا/ت: چانهی
صدام ضعیف بود. چانهی که کنار تخت نشسته بود، سریع بلند شد و دستم رو گرفت.
چانهی: جانم؟ بیداری؟ خوبی؟
ا/ت: آره... بهترم. فقط یه کم گیجم.
چانهی با تردید نگام کرد، انگار میخواست چیزی بپرسه اما دودل بود. بالاخره لب باز کرد:
چانهی: ا/ت... قبلاً هم این دردها رو داشتی؟ منظورم این حالت تهوع
کمی فکر کردم.
ا/ت: آره... یه چند باری سراغم اومده بود. حتی یه بار رفتم دکتر، برام یه سری قرص نوشت. وقتی میخوردم بهتر میشدم، واسه همین زیاد جدی نگرفتمش. نمیدونم چرا دوباره اینطوری شدم... فکر کردم مسموم شدم.
چانهی نفس عمیقی کشید. لبخند عجیبی روی لبش نشست که ترکیبی از شادی و نگرانی بود.
چانهی: من میدونم چرا اینطوری شدی.
ا/ت: خب بگو... چیز بدیه؟ مریضی خاصیه؟
چانهی سرش رو تکون داد و با لحن مهربونی گفت:
چانهی: نه، اصلاً بد نیست. فقط... باید بهت بگم که دارم دایی میشم.
چند لحظه با بهت نگاش کردم. مغزم انگار قفل کرده بود.
ا/ت: دایی؟ یعنی... یعنی من دارم خاله میشم؟! صبر کن ببینم... من که خواهر ندارم! پس کی...؟
چانهی خندهی کوتاهی کرد و دستم رو محکمتر فشار داد.
چانهی: نه دیوونه... خاله نه. تو حاملهای ا/ت.
انگار زمان ایستاد. ضربان قلبم رو توی گوشم حس میکردم.
ا/ت: من؟... چی داری میگی چانهی؟ این چرت و پرتها چیه؟ حتماً اشتباه شده!
چانهی با چشمهای درخشان و جدی بهم خیره شد
چانهی: عزیزم، اشتباه نشده. جواب آزمایشات کاملاً واضحه... داری مامان میشی.
برای چند ثانیه فقط به چانهی خیره موندم. انگار حرفش اصلاً وارد مغزم نمیشد.
ا/ت: نه
دستم ناخودآگاه رفت سمت شکمم، اما همونطور تو هوا خشک شد و سریع پسش کشیدم انگار حتی از لمس کردنش هم وحشت داشتم.
ا/ت:نه نه، این نمیتونه درست باشه.
چانهی آرومتر کنارم روی لبهی تخت نشست و با لحن ملایمی گفت:
چانهی: دکتر خودش اومد نتیجه رو گفت. دو بار هم چک کردن. هیچ اشتباهی در کار نیست.
سرم رو بیحال به بالش تکیه دادم. دنیا داشت دور سرم میچرخید. از بین همهی چیزهایی که انتظار شنیدنش رو داشتم، این یکی آخرینش بود.
حامله بودم
نمیدونستم باید چه واکنشی نشون بدم. یادم اومد که جونگکوک چقدر دوست داشت پدر بشه.
گذشته(فلش بک)
یاد شبی افتادم که سرم رو روی سینهش گذاشته بودم و صدای ضربان قلبش لالاییم بود. دستش آروم لای موهام میچرخید و با اون صدای بم و مهربونش حرف میزد.
جونگکوک:ا/ت فکرش رو بکن، یه دختر کوچولو که دقیقاً کپی تو باشه. با همون چشمها همون لبخند... یا یه پسر که وقتی راه میره شبیه من اخم کنه
خندیدم
ا/ت: هنوز زوده جونگکوک...
حلقهی دستاش دورم محکمتر شده بود، پیشونیم رو بوسیده بود و با صدایی که از ته دلش میلرزید گفت
کوک: زود نیست. من برای ساختن یه خانواده با تو، برای دیدن بچهمون تو بغلت ثانیهشماری میکنم. دلم میخواد تموم این خونه پر از صدای خندهش بشه.
(پایان فلشبک)
خاطرهش مثل یه خنجر تو قلبم فرو رفت و چشمهام پر از اشک شد.
چند روز بعد
چانهی سینی غذا رو روی میز گذاشت و با کلافگی نگاهم کرد.
چانهی:ا/ت...
جوابی ندادم. نگاهم فقط به یه گوشهی تاریک اتاق خیره بود.
چانهی: چرا یه چیزی نمیخوری؟ امروز هیچی نخوردی. حداقل شامت رو بخور.
ا/ت: نمیخوام...
چانهی: به خاطر خودت نه به خاطر بچهت بخور
همین کلمه کافی بود تا بغض و خشمی که تو گلوم گیر کرده بود، منفجر بشه.
ا/ت: بچه، بچه، بچه! بسه دیگه!
با صدای بلندی فریاد زدم و دستام رو روی گوشهام گذاشتم
ا/ت: نمیخوام بشنوم! من بچه ندارم! یعنی نمیخوام داشته باشم! کاش بمیره... کاش بمیره تا من راحت بشم! اگه خودش نمیره، خودم چند روز دیگه میکشمش! نمیخوام دیگه هیچ اثری از جونگکوک تو زندگیم باشه، چه برسه به بچهش!
چانهی با اخمهای درهم رفت سمتم، شونههام رو محکم گرفت و با صدایی قاطع و جدی گفت:
چانهی: این اولین و آخرین بارت باشه که میگی میخوای به این بچه آسیب بزنی! فهمیدی؟
اشکهام بیوقفه میریخت. با درماندگی نالیدم:
ا/ت: منِ تنها چیکار باید بکنم؟ یه بچهی بدون پدر رو چطوری بزرگ کنم؟ چطور با دستای خودم زندگیم رو بیشتر از این خراب کنم؟
نگاه چانهی نرمتر شد لیوان آب و یه قرص آرامبخش از روی میز برداشت و سمتم گرفت:
چانهی: بیا آبجی بیا این قرص رو بخور، یکم آروم شی. استراحت کن، بعداً با هم حرف میزنیم.
- ۹۷۳
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط