خواستم تا ته این قصه بمانم که نشد

خواستم تا ته این قصه بمانم که نشد

غزلی از ته دل با تو بخوانم که نشد

 

خواستم حادثه باشم، که بیفتم به دلت

لذت عشق به خونت بِدَوانم که نشد

 

خواستم اشک مرا پاک کنی در بغلت

تن در آغوش غریبت بِرَهانم که نشد

 

خواستم دست تو بر شانه‌ی من تکیه کند

و تو را مال دل خویش بدانم که نشد

 

خواستن نیست توانستن و من از ته دل

خواستم آتش عشقی بِنِشانم که نشد
دیدگاه ها (۰)

می فهمی؟نه نمی فهمینمی فهمی من تا کجا غمگینمهیچ کس نمیفهمد آ...

🍁✨بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ✨🍁🍂به نام آفریننده ی فص...

باختم!صادقانه می گویمشرمم رابه چشم هایشقلبم رابه حرف هایشو ع...

آدم چطور می تواند،پشت دری که قفل نیست،این قدر زندانی مانده ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط