دیشب داشتم با خدای خودم راز و نیاز میکردم میگفتم ای خدا ا

دیشب داشتم با خدای خودم راز و نیاز میکردم میگفتم ای خدا این چه زندگیه؟ گناه من چیه؟ ناگهان ندا آمد:..... .. ......... ..........هیچی دیگه ندا آمد تا صبح با هم حرف زدیم.
دیدگاه ها (۱)

dark love

{جوجوتسو کایسن}°«یوجی ایتادوری»°(وای به یاد موندنی ترین سکان...

❤در دل تاریکی سرداب سامرا، صدای مناجات امام زمان (عج) شنیده ...

وقتی ساعت از دوازده شب میگذره سرت درد می‌کنه و خسته ای اما ی...

unknown part⁹سوهی: خیلی بیشعوری نارا: تو بیشتر سوهی : خب حال...

رمان آرام باش

پارت ۴ساعت ۷ و ۵۶ دقیقه ی صبح فردا_جونگکوک:از دیشب بود که نخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط