#اشک حسرت #پارت ۳۵

#اشک حسرت #پارت ۳۵


سعید:
لباس پوشیدم وهمینطور که تو گوشی ام رو نگاه می کردم پشت میز صبحانه نشستم ومشغول خوردن صبحانه شدم آسمان یه مسیج داده بود که هفت صبح رو نشون می داد



- صبــح را بہ لب‌هاے
تـــو دوختـہ‌ام
بگــو دوستت دارم
تا جهــانی از ظلمات رها شود…
آسمان ...

لبخندی زدم وبراش نوشتم وفرستادم

- صبح بخیر وقت داری امروز ببینمت می خوام باهات حرف بزنم

یه چای ریختم ومشغول خوردن شدم

صدای تک اهنگ مسیج اومد گوشیمو نگاه کردم

آسمان : صبح بخیر .البته

شمارش رو گرفتم بعد از چند بوق برداشت

آسمان : الو
- سلام خوبی آسمان
آسمان: ممنون تو چطوری
- خوبم امروز نتونستم برم سر کارم خواب موندم
آسمان : چرا
- یکم فکرم مشغول بود
یکم سکوت کرد وگفت : می خواستی منو ببینی
- آره باهات حرف دارم می تونی بیای
آسمان : اره کجا بیام
- آدرس رو برات می فرستم عصر میام دنبالت
آسمان : منتظرتم
- فعلا
آسمان : خدا نگهدارت
لبخند زدم وگوشی رو قطع کردم چقدر این حس خوب بود که یکی بهت آرامش بده آرامشی که نمی دونم چطوروکی سراغم اومده بود وبخاطر این آرامش که از وجود آسمان بود باید با خیلی چیزها بجنگم
دیدگاه ها (۲۶)

#اشک حسرت #پارت ۳۶آسمان : حاضر وآماده نشسته بودم منتظر سعید...

#اشک حسرت #پارت ۳۷آسمان : پیاده شدم وزیر لب تشکر کردم در رو...

#اشک حسرت #پارت۳۴سعید : نگاهم به سقف اتاق بودوخیالم کجاها ر...

#اشک حسرت #پارت ۳۳آسمان :تند مسیج دادم - شب بخیر چند لحظه ب...

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "#𝐏𝐀𝐑𝐓.45 یه شلوار مشکی با یه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط