compensation of his death Part
compensation of his death __ Part 4
اون روز گذشت اما سلینا نه تنها اون روز، بلکه شب رو هم آروم نبود، انگار وجودش دو قسمت شده بود، قسمتی که میدونست فردا اتفاق خوبی نمیفته و قسمتی که خودش رو گول میزد تا نگران چیزی نباشه.
*فردا ساعت ۶ صبح*
سلینا با چشمایی که بخاطر بیخوابی شب قبل حالا قرمز و پف کرده بود بیدار شد، مثل همیشه دوشی گرفت. کت و شلوار مشکی رنگش را با یک کراپ مشکی و کفش LV (لوئیس ویتون) پوشید و با برداشتم گلید ماشینش به سمت بیمارستان راهی شد. در میانه ی راه بود و به فکر این بود که کاری کند تا از شر این سکوت ماشین خلاص شود که تماسی از طرف وکیلش دریافت کرد.
خانم وو: سلام خانم دکتر، ببخشید که الان زنگ زدم اما باید بهتون بگم که تایم دادگاه از ساعت ۱۴ به ساعت ۷ صبح تغییر کرده.
سلینا: سلام، باشه، مرسی که خبر دادی. با بیمارستان هماهنگ میکنم و تا ساعت ۷ خودم رو میرسونم.
خانم وو: ممنون با اجازه.
و صدای پایان یافتن تماس از طرف وکیلش، سکوت را به ماشین برگرداند. وکیل او خانمی کره ای که در دهه ی ۴۰ سالگی خود زندگی میکرد بود. زنی کار بلد و مهربان. همانطور که به سمت دادگاه میرفت عمل های صبح تا ظهر خود را کنسل کرد.
ساعت ۷:۵ دقیقه خود را جلوی در دادگاه دید. وارد شد و با راهنمایی های پرنسل به سمت جلسه حرکت کرد. وارد شد و روی یک صندلی پشت سر وکیلش نشست. دقت که کرد دید مردی که دیروز دیده هنوز نیامده است.
بعد از حدود نیم در دادگاه باز شد و قامت مردی نمایان شد، خودش بود. اوهم همانند او پشت سر وکیلش نشست.
ساعت حالا ۹ شده بود و با توجه به چیزی که تا الان متوجه شده بود، مردی که آن شب جان باخته، برادر آن مرد بوده و حالا میتوانست درک کند که چرا آن مرد آنقدر عصبانی بوده و از او شکایت کرده است.
دادگاه رو به پایان بود و نامه ای که در دست قاضی بود، حکم او بود.
قاضی: خانم سلینا مارس، پزشک و بیننده ی مرگ آقای جکسون ریچی، به دلیل انجام ندادن تمام پرتکل های پزشکی برای زنده ماندن بینار، موظفند تا مبلغ ۲۰میلیون دلار را به آقای اِر...
ارون: آقای قاضی، من به پول این خانم هیچ نیازی ندارم.
قاضی: خوب پس حکم رو چی بزاریم؟
ارون: من میخوام که این خانم به اصطلاح دکتری که شما میگید یکی از خواسته های من رو برآورده کنه.
قاضی همونطور که نامه رو میزاشت روی میزش و عینکش رو روی بینیش ثابت میکرد، به ارون نگاهی انداخت و گفت.
قاضی: خواستتون چیه آقای ریچی؟
ارون: خواسته ی من اینه که...
________________________
بمونید تو خماری تا فردا شب😂
اسلاید دوم شخصیت های جدید(اگر بازم اضافه شدن بهتون میگم)
و اگرم سوالی درمورد ویژگی ظاهری شخصیت ها دارید داخل کامنتا بپرسین
مکان رمان هم کشور ایتالیا هست ولی سلینا دو رگه روسی ترکیه.
و ی چیز دیگه
■به نوشته هام و کلا قلمم تا اینجا از ۱ تا ۱۰ چند میدین؟ دلیل هم بیارین.
دوستون دارم ی دنیا
امیدوارم که هیچ مشکلی توی این دوران جنگی براتون پیش نیاد.
بوس به همتون
🌷🫂💗⭐️
اون روز گذشت اما سلینا نه تنها اون روز، بلکه شب رو هم آروم نبود، انگار وجودش دو قسمت شده بود، قسمتی که میدونست فردا اتفاق خوبی نمیفته و قسمتی که خودش رو گول میزد تا نگران چیزی نباشه.
*فردا ساعت ۶ صبح*
سلینا با چشمایی که بخاطر بیخوابی شب قبل حالا قرمز و پف کرده بود بیدار شد، مثل همیشه دوشی گرفت. کت و شلوار مشکی رنگش را با یک کراپ مشکی و کفش LV (لوئیس ویتون) پوشید و با برداشتم گلید ماشینش به سمت بیمارستان راهی شد. در میانه ی راه بود و به فکر این بود که کاری کند تا از شر این سکوت ماشین خلاص شود که تماسی از طرف وکیلش دریافت کرد.
خانم وو: سلام خانم دکتر، ببخشید که الان زنگ زدم اما باید بهتون بگم که تایم دادگاه از ساعت ۱۴ به ساعت ۷ صبح تغییر کرده.
سلینا: سلام، باشه، مرسی که خبر دادی. با بیمارستان هماهنگ میکنم و تا ساعت ۷ خودم رو میرسونم.
خانم وو: ممنون با اجازه.
و صدای پایان یافتن تماس از طرف وکیلش، سکوت را به ماشین برگرداند. وکیل او خانمی کره ای که در دهه ی ۴۰ سالگی خود زندگی میکرد بود. زنی کار بلد و مهربان. همانطور که به سمت دادگاه میرفت عمل های صبح تا ظهر خود را کنسل کرد.
ساعت ۷:۵ دقیقه خود را جلوی در دادگاه دید. وارد شد و با راهنمایی های پرنسل به سمت جلسه حرکت کرد. وارد شد و روی یک صندلی پشت سر وکیلش نشست. دقت که کرد دید مردی که دیروز دیده هنوز نیامده است.
بعد از حدود نیم در دادگاه باز شد و قامت مردی نمایان شد، خودش بود. اوهم همانند او پشت سر وکیلش نشست.
ساعت حالا ۹ شده بود و با توجه به چیزی که تا الان متوجه شده بود، مردی که آن شب جان باخته، برادر آن مرد بوده و حالا میتوانست درک کند که چرا آن مرد آنقدر عصبانی بوده و از او شکایت کرده است.
دادگاه رو به پایان بود و نامه ای که در دست قاضی بود، حکم او بود.
قاضی: خانم سلینا مارس، پزشک و بیننده ی مرگ آقای جکسون ریچی، به دلیل انجام ندادن تمام پرتکل های پزشکی برای زنده ماندن بینار، موظفند تا مبلغ ۲۰میلیون دلار را به آقای اِر...
ارون: آقای قاضی، من به پول این خانم هیچ نیازی ندارم.
قاضی: خوب پس حکم رو چی بزاریم؟
ارون: من میخوام که این خانم به اصطلاح دکتری که شما میگید یکی از خواسته های من رو برآورده کنه.
قاضی همونطور که نامه رو میزاشت روی میزش و عینکش رو روی بینیش ثابت میکرد، به ارون نگاهی انداخت و گفت.
قاضی: خواستتون چیه آقای ریچی؟
ارون: خواسته ی من اینه که...
________________________
بمونید تو خماری تا فردا شب😂
اسلاید دوم شخصیت های جدید(اگر بازم اضافه شدن بهتون میگم)
و اگرم سوالی درمورد ویژگی ظاهری شخصیت ها دارید داخل کامنتا بپرسین
مکان رمان هم کشور ایتالیا هست ولی سلینا دو رگه روسی ترکیه.
و ی چیز دیگه
■به نوشته هام و کلا قلمم تا اینجا از ۱ تا ۱۰ چند میدین؟ دلیل هم بیارین.
دوستون دارم ی دنیا
امیدوارم که هیچ مشکلی توی این دوران جنگی براتون پیش نیاد.
بوس به همتون
🌷🫂💗⭐️
- ۲.۹k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط