رمان سوم
رمان سوم
پارت چهار دهم
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
>> داخل اتاق
@ ویو راوی
با وارد شدن دازای اون فرد مثل روح غیب شد .
دازای : چویا چی شد
چویا : اون اون .....هققق.....از زیر دستای برادرمههه.....هق.....دازای ....هق ......من.....هق......نمیخوام......برم ........هققققق.....دازاییییییییییییی
دازای چویا رو بغل کرد
دازای : اه چیبی گریه نکن منم گریم میگیره بگو چیشده ؟
چویا بعد اروم شدن شروع کرد به گفتن داستان
چویا : اون یکی از زیر دستای برادرمه .....اسم برادرم ورلاینه .....داخل مافیا کار میکنه ....از اون رده بالا هاس( بمیرم بچم نمی دونه بهش چی میگن )همیشه بعد کار هاش که خسته میشد منو عذیت میگرد ، تحقیرم میکرد ، حتی نذاشت من کامل مدرسم رو برم
دازای با چشم های گرد شده به چویا نگاه کرد
چویا ادامه داد
چویا : همیشه مست میکرد بعد کاراش و من رو به فاک میداد ....هققق......و ...هق ...وقتی رفته بود ......هق.....مامورت.....هق .....شمااا......هق ...منو......هق.....دزدیدین .....هق ....و من از .....هق......شرش راحت شدم
دازای محکم چویا رو بغل کرد و گفت
دازای : چویا دیگه جای نگرانی نیست ، فقط یه چیزی اگر من بکشمش تو ناراحت میشی
چویا : هق .....اره ....هق .....اون ...هق...تنها ....هق ....خانواده ی......هق....منه
دازای : باشه فقط گریه نکن بخواب کوچولوی من بخواب
و چویا اروم داخل بغل دازای به خواب رفت .
دازای چویا رو گذاشت رو تخت و رفت حدود ۱۰۰ تا سرباز اورد تا از خونه محافظت کنن و خدمت کار خای زیادی استخدام کرد تا چویا تنها نباشه .
ولی خبر نداشت یکی از خدمت کار ها .......
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
الان پارت بعدی رو میدم 🥹
پارت چهار دهم
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
>> داخل اتاق
@ ویو راوی
با وارد شدن دازای اون فرد مثل روح غیب شد .
دازای : چویا چی شد
چویا : اون اون .....هققق.....از زیر دستای برادرمههه.....هق.....دازای ....هق ......من.....هق......نمیخوام......برم ........هققققق.....دازاییییییییییییی
دازای چویا رو بغل کرد
دازای : اه چیبی گریه نکن منم گریم میگیره بگو چیشده ؟
چویا بعد اروم شدن شروع کرد به گفتن داستان
چویا : اون یکی از زیر دستای برادرمه .....اسم برادرم ورلاینه .....داخل مافیا کار میکنه ....از اون رده بالا هاس( بمیرم بچم نمی دونه بهش چی میگن )همیشه بعد کار هاش که خسته میشد منو عذیت میگرد ، تحقیرم میکرد ، حتی نذاشت من کامل مدرسم رو برم
دازای با چشم های گرد شده به چویا نگاه کرد
چویا ادامه داد
چویا : همیشه مست میکرد بعد کاراش و من رو به فاک میداد ....هققق......و ...هق ...وقتی رفته بود ......هق.....مامورت.....هق .....شمااا......هق ...منو......هق.....دزدیدین .....هق ....و من از .....هق......شرش راحت شدم
دازای محکم چویا رو بغل کرد و گفت
دازای : چویا دیگه جای نگرانی نیست ، فقط یه چیزی اگر من بکشمش تو ناراحت میشی
چویا : هق .....اره ....هق .....اون ...هق...تنها ....هق ....خانواده ی......هق....منه
دازای : باشه فقط گریه نکن بخواب کوچولوی من بخواب
و چویا اروم داخل بغل دازای به خواب رفت .
دازای چویا رو گذاشت رو تخت و رفت حدود ۱۰۰ تا سرباز اورد تا از خونه محافظت کنن و خدمت کار خای زیادی استخدام کرد تا چویا تنها نباشه .
ولی خبر نداشت یکی از خدمت کار ها .......
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
الان پارت بعدی رو میدم 🥹
- ۲۶۳
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط